🤍
_آخ!
دوباره حین دید زدنش از آشپزخونه، انگشتش رو با بخار قهوهساز سوزونده بود. پسر بزرگتر طبق معمول بعد از اون همه داد و فریاد، ساکت و بیروح روی تک کاناپهی اون آپارتمان نشسته بود و برفک تماشا میکرد. اون دونههای سیاه و سفیدِ خشخشدار فقط روی اعصاب چانیول خط مینداختن ولی از شانس بدش، دوستپسرش بعد از هر بار دعوا فقط اینطور آروم میشد و پسرِ دیگه خسته از بحثهای تکراری، فقط سعی میکرد نادیدهـش بگیره و جر و بحث جدیدی رو شروع نکنه.
_برای تو هم یکی بریزم؟
بکهیون این بار حتی برنگشت تا مثل دفعات قبل مرگبار نگاهش کنه و با سردترین لحنش بگه از قهوه خوشش نمیاد. خب! چانیول اعتراف میکرد دلتنگ صداش شده بود اما فعلا باید با نمای شونهها و موهاش از پشت کاناپه سر میکرد تا اعصاب دوستپسرش سر جاش برگرده. با تکیه دادن کمرش به کابینت، فنجونش رو بالا آورد و سعی کرد با تمرکز روی تلخی اسپرسو، سردرد شدیدش رو فراموش کنه.
حرفهای هر بارهی بکهیون به تلخی همین قهوه بودن. حقیقت هم همینطور. بکهیون نمیخواستش. دیگه نمیخواستش و هیچ مقدار شکری نمیتونست این تلخی رو از بین ببره. مغزش با مزه کردن قهوه، به دفعهی اولی که همدیگه رو توی کافهی مورد علاقهـش ملاقات کردن برگشت. پسر موخرمایی قرار بود با کسی که مدتی آنلاین باهاش قرار میذاشت برای اولین بار دیدار کنه ولی با گذشت یک ساعت و همچنان خالی موندن صندلی مقابلش، بلند شد تا اونجا رو ترک کنه و کنار پیشخوان بود که اولین مکالمهـش با چانیول شکل گرفت. بعدها معلوم شد طرف مقابل تمام مدت یک شخصیت دروغین از خودش توی ذهن بکهیون ساخته بوده و فقط میخواسته اینطور آنلاین وقتش رو سپری کنه و وقتی صحبت از ملاقات حضوری شده، تماما پا پس کشیده و چانیول از اون عوضی بینهایت بابت ساختن دیدار اولش با عشق زندگیش ممنون بود. روزهای بعد با دو پسری که روبروی هم و پشت یکی از میزهای اون کافه مینشستن و از خودشون، علایق، شخصیت و روزشون میگفتن، به سرعت گذشتن و به همون سرعت، رابطهشون از "دوستهای کافهای" به عاشق و معشوق تغییر پیدا کرد.
بکهیون به وضوح همون اول گفته بود ترجیح میده همچنان دوست بمونن چون میدونه در حال حاضر پسر قدبلند براش جذابه و اگه رابطهـشون رو به اسم خاصی محدود کنن، کمکم علاقهـش رو از دست میده. میگفت به سولمیت اعتقاد داره. با شیطنت میخندید و میگفت جفتشون خوب میدونن با این همه تفاوت، چانیول سولمیتش نیست و نمیدونست چه بلایی سر قلب بیچارهی پسرِ طرف دیگهی میز میاره. چانیول همیشه عاشق سکون و آرامش بود. دوست داشت روی تکتک انسانها و اشیای زندگیش عنوان بذاره و بهشون نظم بده و خودش خوب میدونست به خاطر همین ویژگی توی روابط انگشتشمار قبلیش شکست خورده و خودش از طرف مقابل خواسته بود تمومش کنن. انگار همیشه آدمهای اشتباه رو انتخاب کرده بود. چانیول به سولمیت یا چنین چیزهایی اعتقاد نداشت اما بکهیون زیادی خودخواه بود چون لحظهای فکر نمیکرد شاید اون، برای چانیول همون انسانی باشه که انگار از اول برای قلبش ساخته بودن. قلب پسر مو مشکی چنان به روح و جسم و جان بکهیون وابسته شده بود و هر لحظه بهش چنگ میزد که چانیول با شلیک کردن به مغزش، باز هم اصرار کرد این رابطه رو شروع کنن و اونجا، نقطهی شروع تمام جر و بحثها بود
بکهیون نمیتونست توی آپارتمان چانیول بمونه و چانیول، جز کافه و کتابخونه دوست نداشت پاش رو توی مکان دیگهای خارج از خونه بذاره و با اینکه پسر کوچیکتر تنها از دوستپسرش زمان میخواست تا به اضطراب اجتماعیش غلبه و بتونه بخاطرش تغییر کنه، بکهیون مدام میگفت این رابطه قرار نیست کار کنه. مغز و جسمهایی که از هم فاصله داشتن، روح وابستهی چانیول رو تا حد پژمرده شدن میبردن و از یه جا به بعد، اون روح برای محافظت از خودش سعی کرد خودخواه باشه. از یه جا به بعد درهای آپارتمان توسط پسر بلندتر قفل میشدن و بکهیون بعد از اینکه فهمید این رفتارها فقط یه شوخی بیمزه نیستن، هر بار برای بیرون رفتن، بعد از کلی بحث کردن در نهایت چند تا از ظرفها رو میشکوند و تهدید میکرد که با یکی از اون تکهها رگش رو میزنه.
چنان توی افکارش غرق شده بود که نفهمید فنجون رو کج گرفته و وقتی قهوه، که حالا دیگه نسبتا سرد شده بود روی تیشرتش ریخت، متوجه شد تماشاگر برفک سر جای قبلیش نیست. بکهیون نمیتونست از اون در بیرون بره! مطمئن بود که این بار کلید رو بین پرهای بالشت قایم کرده. سراسیمه به طرف اتاق خواب رفت و با باز کردن کمد، به دنبال یه تیشرت تمیز میگشت که صدای باز شدن در خونه تمام بدنش رو لرزوند.
ناموفق از پیدا کردن یه تیشرت و با بالاتنهی برهنه به در ورودی هجوم برد که با خانم شین مواجه شد.
_حالت خوبه پسرم؟
+ آره! داشتم دنبال بکهیون میگشتم. احتمالا با باز کردن در توسط شما، بیرون رفته. نگفت کجا میره؟
چشمهای پیرزن همسایه از اشک پر شدن و بدون حرف، به چهرهی کلافهی پسر جوون مقابلش زل زد. اون پیرزن خرفت باز اومده بود بهش سر بزنه و یه سری چرت و پرت راجع به تيمارستان و اظهارات پسرِ روانپزشک و احمقش که خودش بیشتر از هر کسی به بستری احتیاج داشت بگه و چانیول بعد از اینکه ازش معذرت خواست و به اتاق برگشت تا همون تیشرت کثیف قبلی رو بپوشه، به خودش یادآوری کرد تا کلید یدکی خونهـش رو ازش پس بگیره تا دیگه سر و کلهـش پیدا نشه و در خونه رو هر وقت خواست باز نکنه.
زن مسن روی کاناپه نشسته بود، به برفکهای تلویزیون نگاه، و سعی میکرد بیصدا گریه کنه تا باز اون کسی نباشه که به پارک چانیول یادآوری میکنه معشوقش ماهها پیش توی همین آشپزخونه و با یکی از تکههای یه ظرف شکسته خودکشی کرده و اون، صحنههای آخر زندگی پسر دوستداشتنیش رو تماما از نزدیک دیده. دوست نداشت بگه دیگه لازم به قفل کردن در و روشن کردن برفک نیست چون توی این خونه تنهاست. دوست نداشت دوباره شاهد حملههای عصبیش باشه.
کنترل رو برداشت و با خاموش کردن تلویزیون، اون خشخش چند ساعته رو بالاخره قطع کرد.