🤍
پک دیگهای به سیگار زد و قبل از بیرون دادن دودش، برگشت و نیمنگاهی به ماشین انداخت. در عقب باز بود و پاهای بلند پسرِ نیمهبرهنهی دراز کشیده روی صندلی، از زانو آویزون مونده بود و صاحبشون هر از گاهی تابشون میداد. چانیول برخلاف پسرِ ایستاده توی بدنش احساس کرختی شدیدی میکرد. کشیدن اون تعداد رول قبل از اینکه خیلی رندوم سراغ دوستپسر سابقش بره و برای دو ساعت از همسر فعلیش قرضش بگیره و بعد از اون، دو راند هیجانانگیز عشقبازی یهویی وقتی ماشین رو لبهی پرتگاهی توی ناکجاآباد وایسونده بود، باعث شده بودن سرش تا مرز ترکیدن درد بگیره. سرش رو چرخوند و با دیدن آسمون کبود حدس زد فرصت دو ساعتهـش تموم شده و باز باید بکهیون رو برگردونه خونهـش تا مثل یه وارث خوب برای آقای بیون زندگی کنه و تا چند ماه دیگه با اون دختر براش نوه بیاره. چانیول هنوز همه چیز رو یه شوخی خیلی خندهدار میدید. فکر میکرد این دفعه هم مثل دفعههای قبل قراره بعد از دو سه هفته به هم برگردن و با گذروندن یه شب نفسگیر و داغ، دلخوریهاشونو دور بریزن اما بکهیون دفعهی آخر با کارت عروسی به آپارتمانش اومده و به عروسی هفتهی بعد دعوتش کرده بود. عروسی خودش. هه! کی فکرشو میکرد دوستپسرش کسی باشه که اون رو به عروسیش با دخترعموش دعوت میکنه؟ سوهیون بارها تو مهمونیهای شرکت از فانتزیهاش با بکهیون بهش گفته بود و اون از درون فقط به دختر خندیده بود، اما تو عروسیای که ماه پیش برگزار شد سویون تنها کسی بود که بین اون دو نفر میخندید. این شوخی خندهدار دیگه داشت از حد میگذشت. یه ماه گذشته بود و بکهیون هنوز توی اون خونه با سوهیون زندگی میکرد و هنوز کسی نپریده بود وسط که داد بزنه:"کات! دوربینمخفی خفنی بود. نه؟" سرش انقدر درد میکرد که حاضر بود اون لحظه برای حس نکردنش از گردن قطعش کنه. سرمای اواخر پاییز تا استخونهاش نفوذ میکرد. چشمهاشو به آرومی بست و کاپشنش رو روی سینهی لختش بالا کشید.
بکهیون نمیتونست یه جا وایسه. از وقتی روی صندلی عقب تنفسش به حالت عادی برگشت و تونست لباسهاشو بپوشه، مدام مسیر لبهی پرتگاه رو به صورت رفت و برگشتی راه میرفت، سیگار میکشید و به لرزش زانوهاش از ضعف و سرما توجهی نمیکرد. چانیول بعد از یک ماه بالاخره بهش پیام داده بود و گفته بود میخواد با هم حرف بزنن و خوب میدونست قراره کار به اینجا کشیده بشه. میدونست و همچنان به محض دریافت پیام حاضر شده بود و بدون توجه به دختری که از اتاق نشیمن با نگرانی صداش میزد بیرون زده بود. اون ۲۵ ساله بود اما برخلاف تصوری که تو نوجوونی داشت، هنوز از قفس پدرش آزاد نشده بود. ته توانش برای مخالفت، نرفتن سر قرار از پیش تعیین شدهی اولش با سوهیون بود اما وقتی فیلمهای دوربین مداربستهی هتل، محو شدن چانیولی که در حال بوسیدنش بود رو پشت یکی از درها نشون دادن، آخرین ذرات جرئت از وجود بکهیون پر کشید. چطور فراموش کرده بود پدرش از تکتک کارهایی که میکنه باخبره؟ به خیال خودش دو سال اخیر زندگیش رو با وجود معشوقش توی بهشت زندگی کرده بود اما در واقع بیونِ بزرگ گذاشته بود سرگرم باشه تا به وقتش از اون رابطه به عنوان اهرم فشار استفاده کنه.
ته سیگار رو روی زمین انداخت و هنوز کف کفشش اون رو لمس نکرده بود که با صدایی متوقف شد. نزدیک ماشین رفت و به چانیولی که در حالی که سرش رو دودستی چسبیده بود و شدیدا سرفه میکرد نگاه کرد.
_هوا سرده. نمیخوای برگردیم؟
_تو دوست داری برگردی؟
چانیول روی تکتک حرفهاش حساس شده بود و بکهیون تماما بهش حق میداد. همین که دیگه بدون نیش و کنایه باهاش حرف میزد میخواست از خوشحالی گریه کنه. سفیدی چشمهاش تماما قرمز بود و بکهیون حدس میزد پسر روبروش علاوه بر مصرف چیزی که بوی گندش رو میداد، شبهای زیادی رو هم بیخوابی کشیده بود. حداقل توی دومی تفاهم داشتن.
_پس نمیخوای لباسهاتو بپوشی؟
چانیول بدون جواب دادن بهش بلند شد و خیلی یهویی بوسهی خیسی رو شروع کرد. بکهیون توی این یک ماه انقدر حس مرگ داشت که با وجود اینکه خیانت بزرگترین خط قرمزش بود، نمیخواست امروز جلوی پسر بزرگتر رو بگیره. بعدها میتونست با عذاب وجدان تکتک نقاطی که چان بوسیده بود رو با تیزی تیغ پاک کنه، درست مثل سالها پیش. وقتهایی که پدرش با محبت دستش رو میگرفت، روی سرش دست میکشید یا آروم به کمرش میکوبید و اون مطمئن میشد تا با خونش جای اون تماس رو پاک کنه. پدرش گیجش میکرد. اون نباید باهاش مهربون میبود. مگه اون زندانبان نبود؟ یه زندانی نباید به محبت زندانبانش دل میبست.
_میشه صندوق عقب رو باز کنی عزیزم؟
چانیول یهویی به حرف اومد و لحنش چنان بیاحساس بود که جفتشون رو لرزوند. با کنجکاوی صندوق رو باز کرد و با دو گالن پر از بنزین روبرو شد. چانیول میخواست چیکار کنه؟ قبل از اینکه بتونه سوالی بپرسه، از پشت توی بغل چانیولی که بلاخره لباس پوشیده بود، فرورفت.
_قراره همهی اینا تموم بشه. حداقل واسهی من! ببخشید ولی چیزی که دستهجمعی دارید ادامه میدید دیگه برای من بیمزه شده.
و بعد روبروی چشمهای لرزون و ترسیدهی پسر میخکوب شده، تمام سطح و داخل ماشین رو با بنزین خیس کرد و قبل از اینکه ماشین رو دور بزنه و پشت فرمون بشینه، بوسهی محکم دیگهای از لبهاش دزدید و برای چند ثانیه بدون هیچ احساس مشخصی توی اجزای چهرهـش، به بکهیونِ وحشتزده زل زد.
_چطور هنوز عین اولین بار خوشمزهـن؟ همهی بوسههامون مزهی بار اول رو میدن. باید سر دربیارم لبهات جادویین یا نه!
صدای خندهـش به همراه اون زمزمههای هذیونوار، با بسته شدن در ماشین ناواضح به گوشهای پسر دیگه میرسید. هنوز نمیفهمید چه اتفاقی در حال رخ دادنه. چانیول، که حالا یهو خیلی جدی به نظر میرسید، شیشه رو پایین کشید.
_دو راه داری بک! بهت تبریک میگم عزیزم! اولین باره که تو زندگیت حق انتخاب داری!
نیشخندش باز به یه خندهی بلند منتهی شد اما انگار که یادش افتاده باشه باید اون دو راه رو توضیح بده، باز توی صدم ثانیه به قیافهی جدیش برگشت.
_میتونی همین الان به من پشت کنی و تا میتونی بدویی، چون تا چند دقیقهی دیگه قراره اینجا منفجر بشه. به جادهی اصلی که رسیدی سوار یه ماشین رندوم بشی و برگردی جایی که اونا بهش میگن "خونه"
کلمهی "خونه" رو با پوزخند واضحی بیان کرد.
_میتونی هم بیای همین الان کنارم بشینی و دستمو بگیری تا این شوخی تموم بشه. درد داره؟ آره. به هر حال قراره بسوزیم عزیزم! چه فرقی داره آتیشش درونی باشه یا کاملا واقعی؟ تازه اگه درونیه رو انتخاب کنیم، هیچ آبی قرار نیست تا سالها خاموشش کنه اما تو این موقعیت نهایتا تا نیمساعت زنده بمونیم. نظرت چیه؟ هوم؟
سوهیون برای دهمین بار توی اون شب شمارهی همسرش رو گرفت. شاید اگه میدونست با این کار قراره فقط صفحهی گوشیای که چندین متر دورتر از یه آتیش بزرگ بود رو هر چند دقیقه یه بار روشن کنه، وقت رو تلف نمیکرد و جای اون، با پلیس تماس میگرفت.