🤍
_ آقای بیون کنار باغچهی پشت انباری در حال قدم زدنن قربان!
چانیول نفس عمیقی کشید و تازه فهمید داشته دست راستش رو تمام مدت روی قلب بیقرارش فشار میداده. آرنجهاش رو روی میز غذاخوری گذاشت و صورتش رو با کف دستهاش پوشوند. بکهیون هنوز نرفته بود و این یعنی باید سعی میکرد منظم نفس بکشه. باید بخاطر تنها دلیل فعلی زندگیش میموند. با خودش عهد بسته بود به محض اینکه اون پسر پاش رو از در این ویلا بیرون بذاره، تمام این درد و رنجها رو واسه خودش تموم کنه. خودخواهی بود؟ چانیول دوست داشت برای یک بار هم که شده خودخواه باشه. چی شد که به اینجا رسیدن؟ چی شد که بکهیونی که همراه دستهای سرد چانیول نوجوون، قلبش رو هم با نفسهاش گرم کرد حالا نمیخواست تو نزدیکیش نفس بکشه؟
چانیول هر چقدر هم که میخواست جلوی همه قاطع به نظر برسه، نمیتونست یه سری چیزها رو عوض کنه. نمیتونست به عنوان پسر یکی از بزرگترین قاچاقچیهای اعضای بدنِ کشور به دنیا نیاد. نمیتونست وقتی آقای بیون از یه جا به بعد پسر نوجوونش رو هم موقع کار به عمارت پدریش میآورد، جلوی قلبش رو بگیره و به محبتهاش دل نبنده. نمیتونست وقتی بهترین و اولین سالهای جوونیش رو توی عمارت و با بکهیون میگذروند و رابطهی مخفیشون داشت به قشنگترین شکل ممکن پیش میرفت، از دزدیده شدن توسط باند رقیب پدرش جلوگیری کنه. نمیتونست جلوی تصادف ماشینی که با چشمهای بسته توی صندوقعقبش بود رو بگیره تا بعد از اون مجبور نشه قلبش رو سه بار جراحی کنه و باز همچنان با زور قرصها یکی در میون بتپه. نمیتونست بعد از اون و تو سختترین شرایط زندگیش بدون بکهیون بمونه. حالا که بعد از نزدیک به یک سال بالاخره تونسته بود بکهیون رو پیدا کنه و به ویلای ساحلیای که پدرش برای دور بودن از چشم همه فرستاده بودش، بکشونه، نمیتونست به اجبار پیش خودش نگهش داره. چانیول خوب میدونست "دور بودن از چشم همه" چه معنیای داره. حق نداشت راجع به هویت مادرش بپرسه و همچنین هیچوقت رابطهی نزدیک و خوبی با پدرش نداشت اما به هر حال، اونا تنها خانوادهی هم بودن. البته، تا قبل از اون آدمربایی، تصادف و عملهای سخت. بعد از اون، آقای پارک عملا پسرش رو یه تیکه گوشت بیخاصیت و مرده میدید و ویلای ساحلی دور افتاده، جای خوبی واسهی مردهها به نظر میرسید.
_میشه به بکهیون بگی بیاد غذاشو بخوره؟ از صبح چیز زیادی نخوره. میرم تو اتاقم. بهش بگو که نیستم تا بیاد.
قلب دختر جوون تیر کشید. رئیسش قبل از پیدا کردن معشوقش یه جور عذاب میکشید و حالا جور دیگهای. از طرف دیگه، بکهیون هم به عنوان یه دوست باهاش توی این چند ماه درد دل میکرد و حرفهاش دل ههجین رو آتیش میزدن. پسر بیست ساله بعد از به زور به اینجا آورده شدن، تمام مدت از کسی که تمام قلب و روحش رو بهش باخته بود فرار میکرد. فرار میکرد چون بعد از شبی که به اشتباه فکر کرد اونها هم یکی دیگه از مشتریهای آقای پارکن و به داخل هدایتشون کرد و باعث شد خیلی راحت و روبروی چشمهای ترسیدهـش چانیول رو بدزدن، عذاب وجدان دائما دستهاش رو دور گردنش پیچیده بود و هر بار با افتادن نگاهش به چشمهای رنجکشیدهی معشوقش، انگشتهاش رو محکم فشار میداد و راه نفسش رو میبست. بکهیون خودش رو مقصر صددرصدی منظم نتپیدن قلبی میدونست که تا سال پیش، شنیدن ریتمش روتین هر شبش بود، چانیول نمیتونست این رو درک کنه و این موضوع بحث و جدلهای هر روزهشون بود که ختم میشد به خوردن مسکنهای بیشتر توسط چانیول و قدم زدنهای پشت سر همِ بکهیون تو حیاط.
_حالش بد شد که رفت؟
با صدای پسر جوون به خودش اومد و فهمید مدت زیادیه که توی افکارش غوطه بوده چون رئیسش اتاق رو ترک کرده بود و حالا یه بکهیونِ نگران روبروش ایستاده بود.
_نگران نباش. حالش خوب بود. فقط نگران خورد و خوراک تو بود.
تو یه چشم به هم زدن چشمهای شفاف پسر روبروش از اشک پر شد و سد نازکشون به راحتی شکست. دختر نمیدونست باید چیکار کنه و بابت گفتن جملهی آخر احساس گناه میکرد.
_اون عوضی باید ازم متنفر بشه! چرا همچین کسی رو دوست داره؟ من لیاقتشو ندارم ههجین! تقصیر منه که هر شب مجبوره از درد بیدار بمونه و دیگه هیچوقت نمیتونه راحت بدوه. همه چیز تقصیر منه و باز انقدر احمقم که هنوز اذیتش میکنم. دیگه نمیدونم باید چیکار کنم. کاش ولم میکرد که برم. فکر میکنه با من حالش بهتره ولی من فقط قلبش رو بیشتر اذیت میک-
قبل از اینکه بیشتر حرف بزنه، محکم بغلش کرد و چشمهاش رو برای جلوگیری از ریزش اشکهاش، به هم فشرد.
_فقط ساکت شو بیون بکهیون!