🩶
https://t.me/DonoJEONبه پشتی کاناپه تکیه داد و نفس عمیقی کشید؛ نگاهش رو نوری که از بیرون به کاناپه تابیده شده بود، دوخت و رد نور رو دنبال کرد و به فضای بیرون رسید.
یکی از دستهاش رو، روی دستهی کاناپه گذاشت و اون رو مشت کرد و دست آزادش رو بالا آورد.
با اخمی که به وضوح روی ابروهاش مشخص شده بود، نگاهی به فضای بیرون انداخت و زیرلب غرید:
+ آه جونگکوکا... امیدوارم توضیح خوبی داشته باشی!
پاش رو، روی پاش انداخت؛ اما با تنگی نفسی که روی گردنش احساس کرد، دستش رو بهسمت لباسش برد و دکمهی اول پیراهنش رو باز کرد.
دو ساعت گذشته رو در کلافگی کامل گذرونده بود و حالا ذهنش به مرز جنون کشیده شده بود.
× قربان؟ آقای کیم؟
نگاهش رو به مرد جوان دوخت و با لحن خشمگینی گفت:
+ بله؟
× آقای جئون از خواب بیدار شدن.
با شنیدن جملهی آخر، آرامشی توی وجودش پیچید و نفس عمیقی کشید، سرش رو به تایید تکون داد و گفت:
+ باشه. میتونی بری.
به دستهاش تکیه داد و تنش رو کمی بهسمت جلو هل داد.
نیشخندی زد و زیرلب زمزمه کرد:
+ ببینیم چه توضیحی داری پسر من!
بهسمت اتاق مورد نظرش قدم برداشت.
دستگیره رو چرخوند و در اتاق رو باز کرد، با افتادن دوبارهی نگاهش به موهای پسر، نفس عمیقی کشید تا شاید موفق به جلوگیری از خشم درونش بشه.
نگاهش رو به کتاب سرخرنگ توی دست جونگکوک دوخت و همراه با پوزخندی گفت:
+ دقیقا بعد از بیدار شدنت هم کتاب میخونی!
جونگکوک بدون این که نگاهی به چشمهاش بندازه، جوابش رو داد:
- داستان جذابی داره.
سرش رو بالا آورد اما با افتادن نگاهش به چشمهای عصبانی تهیونگ، برای لحظهای اخمی از تعجب کرد و پرسید:
- تهیونگ چیزی شده؟
+ چی فکر میکنی؟
ملحفه رو کنار زد و کمی خودش رو، روی تخت بالاتر کشید.
- چیشده؟
تهیونگ با قدمهای بلند، بهسمت تختخواب رفت و با لحن جدیای گفت:
+ فکر میکنی متوجه نشدم درست بخاطر سرپیچی از حرف من، این بلا رو سر موهات آوردی و برای ندیدن عصبانیت من خودت رو به خواب زدی؟!
جونگکوک آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- اما من خواب بودم.
تهیونگ خندهای کرد و جوابش رو داد:
+ بیخیال، من تو رو میشناسم؛ امکان نداره تو، توی این ساعت بخوابی؛ این نقش رو برای هرکسی غیر از همسرت بازی کن!
- اما من خسته بودم، دیشب نتونستم خواب کاملی داشته باشم و امروز هم خستهتر شدم.
تهیونگ که تسلیم خشم درونش شده بود، کمی خم شد و چونهی جونگکوک رو بین انگشتهاش گرفت و مجبورش کرد تا نگاهش کنه، دندون قروچهای کرد و توی صورتش غرید:
+ اگر امروز به اون آرایشگاه لعنتی نمیرفتی، این خستگی رو هم احساس نمیکردی!
- اما من برای تو این کار رو کردم.
+ تو بیخود کردی!
با فشار زیادی چونهی پسر رو رها کرد و با صدای بلندی گفت:
+ چندبار بهت گفتم من همسرم رو با این مسخره بازیها قبول نمیکنم؟ چندبار بهت گفتم موهای قهوهای رنگت با دستهای من نوازش میشه؟
تکخندهای از سر حرص کرد و ادامه داد:
+ حالا با اون رنگ موی مزخرف به شرکت من هم میای تا آبروی من رو ببری؟
جونگکوک تنش رو، روی تختخواب بالاتر کشید و به تاج تخت تکیه داد، پاهاش رو توی شکمش جمع کرد و تسلیم اشکهاش شد.
نیم نگاهی به تهیونگ انداخت و گفت:
- زیبا... زیبا نشدم؟
+ نه.
- تهیونگ... میدونم به اجبار با من ازدواج کردی، میدونم با من اون زندگی که میخواستی رو نداری...
با پشتدست اشکهاش رو پس زد و ادامه داد:
- اما من همسر توام، حداقل... حداقل برای حفظ ظاهر هم که شده با من اینطوری رفتار نکن.
با اتمام حرفش، سرش رو بین دستهاش پنهان کرد و هق زد.
تهیونگ با دیدن گریههای پسر، قدمی بهسمتش برداشت و روی تخت نشست.
+ روز عروسیمون چی بهت گفتم؟
مکثی کرد و ادامه داد:
+ گفتم من به تو حسی ندارم؛ اما این به دست تو قابل تغییره!
دستش رو، روی بازوش گذاشت که با بالا اومدن سر جونگکوک ادامه داد:
+ من همون تهیونگِ سرد و بیاحساس شب ازدواجم؟ نه! پس حس من به دست تو تغییر کرده.
انگشت شصتش رو به گونهی خیسش کشید و گفت:
+ اما من همسر زیبای خودم رو میخوام! جونگکوکی که توی شب عروسی حاضر به زدن بالم لب هم نشد.
نیم نگاهی به موهاش انداخت و گفت:
+ البته که زیباتر شدی! اما زیبایی حقیقی تو، توی اون موهای قهوهای رنگته.
پشت دستش رو به گونهاش که حالا خشکتر شده بود، کشید و گفت:
+ حالا هم گریه نکن؛ اگر به زودی اقدام بکنی، احتمال خراب شدن حالت موهات بالا میره، اما تا دو ماه دیگه رنگ موهات رو به رنگ اولیه خودش برمیگردونی؛ باشه خوشگلم؟
دست آزادش رو، روی پاهاش کشید و گفت:
+ برای این که توجه من رو جلب کنی، فقط نیاز داری تا با همین لباس سفیدرنگت جلوی چشمم باشی عزیزم؛ نیازی به هیچ کار دیگهای نیست؛ لطفا برای جلب توجه من، فقط روی پاهام بشین!
با اتمام حرفش، از روی تخت بلند شد و بهسمت در اتاق رفت.