🤍
_به نظرت تو کپشن چی بنویسم؟
سان بعد از بررسی عکسهای دوستپسرطوری که یوسانگ ازش گرفته بود با لبهای آویزون پرسید. پسر دیگه لبخند کوچیکی زد و با زل زدن به لبهی میز کافه، به فکر فرورفت. وقتی سان با هیجان در اتاقش رو زد و خیلی رندوم ازش خواست تا بیرون برن حدس میزد این برای سورپرایز تولدش باشه اما از طرفی احتمال اینکه سان واقعا بخواد فقط برای عکاسی ازش اون رو به کافه برده باشه هم وجود داشت و یوسانگ از خودش بخاطر یه لحظه امیدوار شدن، ناراحت بود. به هر حال هنوز سه روز تا تولدش مونده بود و دلیلی نداشت سورپرایزش کنن. هنوز عمیقا تو فکر بود که چراغهای کافه به کل خاموش شدن و همین که دستش رو روی میز دراز کرد تا با برداشتن گوشیش و روشن کردن چراغقوهـش بفهمه چه اتفاقی داره میفته، صدای شاد و پرانرژی سان رو شنید.
_تولدت مبارک یوسانگی!
قبل از اینکه بتونه مفهوم اون جمله رو درک کنه، یکی از کارکنان کافه در حالی که نور فشفشههای دستی صورتش رو روشن میکرد نزدیک اومد و فشفشهها رو به دستشون داد.
_میخوام بدونی که یکی از مهمترین آدمای زندگیمی. زندگی همهمون بهت وابستهـست و واقعا بدون تو نمیتونیم یه روز رو هم دووم بیاریم. خواهش میکنم بخاطر ما شاد و سالم زندگی کن و تو این سال جدید از زندگیت کلی بغل محکم بهم بده.
فشفشهها به انتها رسیدن و بعد با خاموش شدنشون، چراغهای کافه هم روشن شدن و یوسانگ، تمام اعضای گروهش رو ایستاده پشت میز دید. به معنای واقعی کلمه سورپرایز شده بود و نفهمید چه زمانی چشمهاش پر شدن. دنبال کلماتی برای بروز احساساتش میگشت که دستهای سان دورش حلقه شدن و خودش رو مهمون آغوشی گرم دید.
این بهترین تولد عمرش بود.