🪽

🪽

「JEON SAMA」


در جهانی که انسان‌ها دیگه به وجود موجودات جادویی باور ندارند، پری‌ای تنها در جنگلی خاموش پنهان شده بود. پری‌ای با بال‌های خاکستری که بر خلاف پری‌های دیگه، قدرتش را از غم می‌گرفت، نه از نور.

اون روزی شاهد مرگ انسان‌هایی بوده که برای نجاتش جنگیده بودند… از اون روز، خودش رو در میان سایه‌ها پنهان کرد.


تا اینکه شبی، شکارچی که مأمور شکار موجودات جادویی‌ بود، وارد جنگل شد.


باد سرد میان شاخه‌ها می‌پیچید و نور نقره‌ای ماه، روی تیغه‌های درخشانِ سلاح‌های شکارچی می‌لغزید.

شمشیرهای کوتاه از استخوان اژدها، تیرکمانی از شاخِ گوزن سیاه و کمربندی که از اون شیشه‌ی زهرِ پری‌ها آویزان بود.

هر سلاح بوی مرگ می‌داد اما اون، با قدم‌هایی آروم و مغرور، میون مهِ جنگل پیش می‌رفت.


پری از دور اون فرد رو می‌دید.

چمباتمه زده میان برگ‌های نم‌خورده، دستانش رو دور زانوهاش حلقه کرده بود و بال‌های لطیفش از ترس می‌لرزید.

نور ماه از میان شیشه‌مانندِ بال‌هاش می‌گذشت و روی پوستش ردِ نقره‌ای می‌انداخت؛ انگار خودِ شب، پری رو در آغوش گرفته بود.


وقتی شکارچی نزدیک شد، بوی خونِ کهنه‌ی سلاح‌هاش فضای تاریک جنگل رو سنگین کرد.

پری بی‌اختیار یک قدم عقب رفت.

انقدر کوچک و بی‌دفاع به نظر می‌رسید که مرگ در برابرش معنا نداشت.


نگاه شکارچی بالا اومد، بی‌احساس و سرد تا وقتی که چشم‌های پری رو دید.

اون نگاهِ ترسیده و درخشان، مثل نوری ضعیف که از میان شکاف سنگ بیرون می‌تابید، نفسش رو برای لحظه‌ای برید.


تیغه از دستش سر خورد و در خاک فرو رفت.

برای اولین بار در زندگیش، شکار به او نگاه کرد و او حس کرد خودش شکار شده.


باد از میان شاخه‌ها رد می‌شد، بوی خاک نم‌خورده و زهر خشک‌شده در هوا پیچیده بود.

پری با صدایی لرزون پرسید:


-تو... از دنیای بیرون میای؟


چشم‌های شکارچی برق سردی داشت. لبخند محوی زد، انقدر آروم که نمی‌شد فهمید که از سر تمسخر است یا تحسین.

نگاهش لحظه‌ای روی بال‌های لرزونِ پری مکث کرد بال‌هایی که با هر نفسش می‌لرزیدند، شکننده، شفاف و زیباتر از هر افسانه‌ای که شنیده بود.


با لحنی آرام اما مطمئن جوابش رو داد.

+از دنیایی میام که پری‌ها فقط قصه‌ان... اما تو، قصه‌ای هستی که دنیام رو بیدار کرد.



قدم جلو گذاشت، نور ماه از میان بال‌ها عبور کرد و روی گونه‌اش افتاد.

در اون لحظه، صداش نرم‌تر شد بدون اینکه نگاهش رو از چشم‌های پری بگیره.

+ میشه از این به بعد، صدات می‌کنم لونا کوچولو!



پری پلک زد، گیج و ترسیده، اما در عمق نگاهش چیزی روشن شد چیزی میان ترس و حسّ کنجکاوی.

و شکارچی با خودش فکر کرد" شاید این بار، به جای شکار، باید یاد بگیرد چطور دل یه پری رو بدست بیاره"



Report Page