🤍

🤍


نمی‌دونست چقدر از وقتی که به زور در رو باز کرد، محبوب قلبش رو توی اون حالت دید و بعد از افتادن روی زانوهاش، خودش رو جلو کشید، سر پسر رو به آغوش کشید و با تمام توان حنجره‌ و ریه‌هاش زار زد گذشته، اما خوب می‌دونست حتی اگه روزها این‌جا بشینه و صورت و گردن زیباش رو نوازش کنه، قرار نیست نبض شاهرگش رو زیر انگشت‌هاش حس کنه. پسر مورد علاقه‌‌ـش چشم‌های درشتش رو برای همیشه بسته بود و کیم جونگین، از این حقیقت که دیگه قرار نیست اسمش رو روی یه پاکت نامه‌ی خاص و سبز رنگ که همراه بسته‌های دیگه و صبح زود از اداره تحویل می‌گرفت ببینه و تمام مدتی که توی محله‌های اطراف رکاب می‌زنه تا نامه‌ها و بسته‌های دیگه رو تحویل بده رو برای رسیدن به در خونه‌ی محبوبش لحظه‌شماری کنه، متنفر بود. هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد روزی برسه که از ندیدن اون پاکت‌های سبز رنگ ناراحت بشه. اون پاکت‌ها، دست‌خط نویسنده و لبخندی که کیونگسو با دیدنشون می‌زد سه مورد اول لیست تنفر جونگین بودن. هر چند اون عاشق لبخند قلبی شکل کیونگسو بود. می‌تونست همه چیزش رو بده تا اون لبخندها رو ببینه، اما نه وقتی اون نامه‌ها مقصد نگاه پسر محبوبشن.

گز‌گز شدید پاش اون رو به خودش آورد و با نگاه کوتاهی به پنجره فهمید خیلی وقته هوا تاریک شده و این به معنی بود که جونگین از عصر که برای تحویل یکی دیگه از اون سبز رنگ‌های زشت و البته وقت‌گذرونی و صرف عصرونه با محبوبش به این خونه اومده بود و بعد از کلی در زدن، از پنجره اون رو افتاده روی زمین دید و در رو شکوند و داخل اومد، سر کیونگسو رو محکم بغل گرفته بود. انگار که قراره نویسنده‌ی اون نامه‌ها پیدا بشه و پیکر بی‌جونش رو ازش بدزده. دقیقا یک ماه از اولین باری که دو کیونگسو رو دید گذشته بود. یک ماهی که توی رگ‌هاش جای خون به قول خودش، هورمون عشق جریان داشت. پسر جوون برای نگهداری از خونه‌ی پدربزرگش به این روستا اومده بود و قرار بود فقط شش ماهه بمونه و بعد برای شش ماه بعدی، خونه رو به خواهر کوچیک‌ترش بسپره و به شهر برگرده. نمی‌دونست چی توی اون پسر انقدر جونگین رو مجذوب خودش کرده ولی حسش بهش می‌گفت اون‌ها از اول زندگی کرده بودن تا توی این لحظه به هم برسن. حسش می‌گفت که نخ زندگیشون قراره توی این لحظه یکی بشه و حس‌های پسر نامه‌رسون از نظر خودش بدون خطا بودن. سعی کرد به فضا و زمان حال برگرده و بفهمه چرا عزیز قلبش بدون نفس اون‌جا افتاده. عاجزانه اطراف رو نگاه کرد. دفترچه‌ی مشکی رنگی رو باز افتاده روی میز دید. سر کیونگسو رو روی زمین گذاشت و وسوسه‌ی بوسیدن لب‌هایی که نیمه‌باز شدن رو توی مغزش کشت. پسر روبروش باید برای اولین بوسه‌شون بیدار می‌بود. به طرف دفترچه رفت و مداد رو از روی صفحه برداشت. چرا آخرین کلمه‌ی عزیزش نصفه مونده بود؟ اون اسم خودش بود! کیونگسو توی دفترچه‌ی خاطراتش از اون گفته بود و نباید می‌ذاشت این اسم نصفه بمونه. مداد رو برداشت و بدون توجه به جمله‌های قبلی "ـین" رو به "جونگ" اضافه کرد. دفتر رو بست و این‌ بار صفحه‌ی اولش رو باز کرد. با دیدن تاریخی که مربوط به درست یک ماه پیش می‌شد قلبش شدید‌تر از قبل تپید.

"۴ مِی ۲۰۲۳ / - اولین روز، شروع جدید-

هنوز همه جا رو خاک گرفته و حتی نصف آشپزخونه رو هم نتونستم مرتب کنم. حدس بزن تعجب‌آورتر از این همه خاک چی بود؟ صندوق نامه‌ای که تا خرخره از پاکت‌های سبز رنگ پر شده بود! هنوز فرصت نکردم بازشون کنم ولی از تاریخ‌هاشون پیداست که درست از روز مرگ پدربزرگ به بعد نوشته شدن. هر روز یه دونه فرستاده شده و دقیقا چهل‌تاست. پسر پستچی رو هم دیدم. لبخند قشنگی داشت. نمی‌دونم چرا یهو به این اشاره کردم ولی خب... راستی! این دفتر رو بین وسایل پدربزرگ پیدا کردم و از اون‌جایی که دفتر خاطرات خودم رو جا گذاشتم، فکر کردم خوبه که باز بنویسم. پس، سلام دفتر خاطرات جدید؟"

دست‌هاش ناخودآگاه می‌لرزیدن اما لرزش قلبش خیلی بیش‌تر از این بود. کیونگسو گفته بود لبخند قشنگی داره! صفحات رو پشت سر هم ورق زد.

" ۱۴ مِی ۲۰۲۳ / -صبح بارونی، عصر ابری-

امروز دهمین نامه رو دریافت کردم. باورم نمی‌شه ولی انگار خیلی اتفاقی وسط یه داستان عاشقانه، از اونا که قبلا فقط تو کتاب‌ها خونده بودم، فرود اومدم. بالاخره با گشتن کامل زیرزمین و کشف جعبه‌ی بزرگی از صدها نامه با همون پاکت‌های سبز رنگ و تطابق دست‌خط‌ها تونستم هویت فرستنده رو پیدا کنم. از قبل می‌دونستم پدربزرگ به عنوان سرباز مدتی جنگیده. اون همیشه داستان فداکاری‌هایی که قبل از مجروح شدن و انتقال به شهرهای جنوبی کشور انجام داده بود رو برامون تعریف می‌کرد. چیزی که من رو میخکوب کرد عشقی بود که توی میدون جنگ و بین اون و یه پرستار شکل گرفته بود. پرستاری که بعد از جدایی دو کشور و موندن پشت مرز‌ها تا الان فراموش نشده بود. اون زن با پیدا کردن آدرس پدربزرگ و پی بردن به مرگ همسرش فرستادن نامه‌ها رو از طریق یه واسطه شروع کرده بود و نمی‌دونست نزدیک به پنجاه روزه که نامه‌ها به مخاطب اصلیشون نمی‌رسن. بعد از فهمیدن داستان، چشم‌هام پر از اشک شد و تا مدت‌ها می‌لرزیدم. چیزی که بیشتر از همه متاثرم کرد، علاقه‌‌ی مشترک و شدید پدربزرگ و معشوق ناشناسش به رنگ سبز، بخاطر دشتی که اولین بار توش هم‌دیگه رو ملاقات کردن بود. راستی! تو این ده روز حسابی به کیم جونگین نزدیک‌تر شدم و امروز که برای چای مونده و اتفاقا کروسان‌های مورد علاقه‌‌ـمو هم برام آورده بود، انگار فهمید چیزی برخلاف روزهای قبل توی من عجیبه. تمام مردم این روستا اون رو دیوونه خطاب می‌کنن و می‌خوام دهن‌هاشون رو بهم بدوزم! اون پسر واقعا قلب بزرگی داره. فکر کنم از آخرین‌باری که همچین بغل پر از محبتی دریافت کردم مدت زیادی می‌گذره. راستش... اون بغل رو خیلی دوست داشتم ولی تو یه هیچ‌کس نگو. باشه؟ "

جونگین نمی‌تونست نفس بکشه. به قفسه‌ی سینه‌ـش چنگ زد و خراشیده شدن پوستش رو از روی تیشرت حس کرد اما هنوز نمی‌تونست نفس بکشه. یعنی فرستنده‌ی اون پاکت نمی‌خواست محبوبش رو بدزده؟ یعنی حس‌هاش برای اولین بار اشتباه کرده بودن؟ نه! نه! این نمی‌تونست درست باشه! این نباید درست می‌بود! جونگین باور داشت که یه دختر جوون و زیبا هر بار روی پاکت رو می‌بوسه و سعی می‌کرد همیشه پاکت رو قبل از تحویل با یه دستمال جیبی پاک کنه تا حتی تماس غیرمستقیمی بین جای لب‌ها و دست‌های کیونگسو اتفاق نیفته. اگه این دفتر دروغ نمی‌گفت چی؟ ولی... ولی جونگین با این باور یه تصمیم بزرگ گرفته بود! تصمیمی که یادش نمیومد دقیقا چی بود ولی می‌‌دونست با همین تصمیم دیشب به خونه‌ی کیونگسو اومده بود. چرا یادش نمیومد؟ دست‌هاش از شدت لرزش نمی‌تونستن دفترچه رو ثابت نگه دارن و موقع ورق زدن تا رسیدن به تاریخ دیروز دو بار اون رو روی زمین انداخت.

"۳ جون ۲۰۲۳ / -امید الکی؟-

اون امروز هم با نامه اومد. هر بار که صدای زنگ دوچرخه‌ـش رو می‌شنوم قلبم تندتر می‌زنه. امیدوارم برق چشم‌هام احساساتم رو لو ندن. این روزها سعی می‌کنم موقع باز کردن در فقط به نامه نگاه کنم تا محو چشم‌هاش نشم. راستی! چند وقتیه دارم فکر می‌کنم شاید باید به معشوق ناشناس طی چند نامه و آروم آروم اطلاع بدم که دیگه مخاطب نامه‌هاش نفس نمی‌کشه اما این باید خیلی سخت باشه. خوندن نامه‌هایی که هنوز هم پر از امیدن و از احوال روزانه‌ی پدربزرگ می‌پرسن خیلی سخت‌ترن و بین خودمون بمونه اما، ندیدن روزانه‌ی جونگین به بهونه‌ی این نامه‌ها سخت‌تر از اون دو مورد قبل. دوست ندارم به خودم امید الکی بدم، اما فکر کنم پسر پستچی هم احساسات مشترکی باهام داره. از اون‌جایی که نمی‌خوام مثل اون فرستنده‌ی ناشناس به احساساتی که وجود نداره امید ببندم باید قبل از پا پیش گذاشتن مطمئن‌تر بشم. به هر حال، خودخواهیه اگه بگم امیدوارم اون خانم ناشناس حالاحالاها به داشتن این امید ادامه بده و ملاقات‌های هر روزه‌ی من و جونگین رو بسازه؟ حداقل تا وقتی جرئت اعتراف کردن رو پیدا کنم...؟ "

بهت تمام وجودش رو پر کرده بود. دفتر رو روی زمین انداخت و به سمت کیونگسوی همچنان درازکش رفت. اون چیکار کرده بود؟ نه این نمی‌تونست واقعیت داشته باشه. کیونگسو فقط خواب بود. اون فقط داشت مثل اون عصر که روی کاناپه دراز کشیده بود و وقتی جونگین نزدیک رفت تا روش رو بکشه، سریع بلند شد و ترسوندش، سر به سرش می‌ذاشت.

_منو ترسوندی. من... من خیلی ترسیدم. می‌شه بلند شی؟ می‌شه... می‌شه چشماتو باز کنی؟ می‌خوام خیلی جدی صحبت کنیم. حدس‌هات اشتباه نبودن سو! من دوستت دارم! من... من واقعا عاشقتم! بیش‌تر از اندازه‌ای که اون معشوقه‌ی نا‌شناس پدربزرگت رو دوست داره! بیش‌تر از علاقه‌‌ی خودت به کروسا-

به ناگاه چشم‌هاش گشاد شد و مردمک‌هاش تنگ. انگار که واقعا باور کرده بود کیونگسو داره سر به سرش می‌ذاره و باز یادش اومد این وضعیت یه شوخی ساده نیست. خودش باعث شد که کیونگسو دیگه نتونه تا ابد باهاش شوخی کنه، براش بخنده، با هم چای بخورن و بگه لبخندش رو دوست داره. خودش باعث شد چشم‌هاش بسته باشه. اون معشوقش رو روی این زمین سرد انداخته بود. حس‌هاش اشتباه کرده بودن، نخ زندگی پسر روبروش پاره شده بود و جونگین همون لحظه به بزرگ‌ترین حقیقت زندگیش پی برد. کسی توی هیاهوی مغزش بلندتر از صداهای دیگه نعره کشید:"همه‌ی اونا راست می‌گفتن! تو یه هیولایی! تو نباید به کسی نزدیک‌ بشی!" خودش رو روی زمین عقب کشید. اون‌قدر عقب رفت تا کمرش به در باز مونده‌ی هال برخورد کرد. نگاهی به بیرون انداخت و دوچرخه‌ـش رو همون‌جایی که چند ساعت پیش رها کرده بود دید. قلبش با دیدن ساکت بودن جاده‌ی خاکی‌ کوتاهی که خونه رو به بقیه‌ی روستا وصل می‌کرد داشت آروم‌تر می‌تپید که خش‌خش بوته‌ها اون رو تا حد مرگ ترسوند. دستش رو به دستگیره‌ی در گرفت و سعی کرد با پاهای لرزونش بدوه. باید از اون‌جا دور می‌شد. اون نباید به مردم نزدیک می‌شد. اگه ازش دور می‌شد کیونگسو هم چشم‌هاش رو باز می‌کرد؟ باید باز می‌کرد. دیگه هیولایی کنارش نبود پس حتما باز می‌کرد.

شب آرومی بود. صدای جیرجیرک‌ها مثل هر شب توی حیاط می‌پیچید اما گربه‌ای که عامل خش‌خش دقایق پیش بود، تنها موجود زنده‌ای بود که می‌تونست ازشون لذت ببره.

"۴ جون / -کروسان مربایی-

هنوز باورم نمی‌شه که جونگین ساعت ۲ صبح اومده بود این‌جا تا فقط این کروسان‌ها رو بهم بده. دوست دارم فقط امروز رو به خودم امید الکی بدم و بگم نمی‌تونسته تا عصر برای دیدنم صبر کنه چون جدا، اون دیدار بامزه‌ی نصف شبی چه دلیل دیگه‌ای می‌تونست داشته باشه؟ بهم گفت حتما همراه صبحونه بخورمشون و با عشق این کار رو کردم. هر چند حس می‌کنم مرباهای قنادی‌ای که جونگین دیشب کروسان‌ها رو ازشون خریده فاسد شده بودن. به هر حال سعی کردم بعدش با یه سری دمنوش‌ گیاهی معده‌ـم رو آروم کنم اما سرم هم به شدت گیج می‌رفت. سرماخوردگی وسط تابستون؟ امیدوارم چنین چیزی نباشه. به طرز عجیبی خوابم میاد و رسیدگی به گل‌ها و باغچه هم نتونست حس و حالم رو عوض کنه. شاید باید تا اومدن جونگین یه چرت کوتاه بزنم و بعد شیرینی‌های خونگی‌ای که اون دفعه گفت عاشقشونه رو درست کنم. امیدوارم تا وقتی جونگ-"

Report Page