👀💕
「JEON SAMA」+پیدات میکنم! بهت قول میدم تو زندگی بعدیم هم پیدات میکنم.
جیفر سعی میکرد دست بادیگاردها رو از دور کمرش باز کنه و به سمت معشوقش بره؛ اما بدن نحیفش زوری نداشت که با بادیگاردها مقابله کنه.
_نمیخوام... جانگ من بعد تو نمیخوام زندگیمو... خواهش میکنم ولم کنین، باید برم پیشش، التماستون میکنم.
مردهای هیکلی و بزرگی که جلوش رو گرفته بودن مثل سنگدلهایی که هیچ رحمی نداشتن به حرفهاش حتی واکنش هم نشون نمیدادن.
لحظهای بعد این صدای گلولههای آزاد شده از تفنگ بود که مقصدش مغز جئون جانگ بود.
جیفر پسر کوچیک خانواده کیم یکی از بزرگترین و با نام ترین خانوادههای سئول عاشق بادیگارد شخصیش شده بود و با اون رابطه داشته که پدرش با فهمیدن این موضوع برای حفظ آبروی خودش جئون جانگ بادیگارد شخصی جیفر رو کشته و جسدش رو آتش زده .
جیفر بعد از دو روز اعتصاب و عزاداری برای عشق مردهاش جون خودش رو گرفت تا شاید در دنیای دیگهای بتونه کنار جانگ زندگی آرومی داشته باشه.
تهیونگ آه عمیقی کشید و کتاب رو بست، خودش رو داخل بغل جونگکوک جمع کرد.
+دست داشتم آخرش هپی باشه؛ اما انگار دنیا نمیخواسته روی خوش به جنیفر نشون بده... راستی تهیونگ توجه کردی چقدر چهرهی جانگ شبیه به منه؟ و الان که توجه میکنم قیافهی جنیفر هم خیلی شبیه به توعه.
تهیونگ لبخندی زد و از بوسهای که روی پیشونیش نشست لذت برد، نمیتونست لب باز کنه.
نمیتونست بگه از سیصد سال پیش که چطور از دستش داد، اون نمیتونست راجب طلسمش بگه.
اصلا چی میخواست بگه؟ این که اون طلسم باعث میشه تو هر زندگی عاشقش بشه و مرگ عشقش رو به چشم ببینه؟ این که هربار جلو چشمهاش زندگی جونگکوک رو بگیرن و بعد خودش جون خودش رو بگیره و هربار تو زندگی بعد خاطرات زندگی قبلی رو به یاد بیاره؟ ترجیح میداد سکوت کنه و از زندگیش لذت ببره.
با این که باز هم مجبور بود مرگ معشوقش رو به چشم ببینه و لب نزنه؛ اما باز هم شکایتی نداشت همین که پیش جونگکوکش بود براش کافی بود.