🤍

🤍


_اعترافت رو قبول می‌کنم. از همین لحظه رسما دوست‌پسرتم جونگ‌ وویونگ!

وویونگ نمی‌تونست گوش‌هاش رو باور کنه. احساسات و افکار مختلفی که بعد از اون دو جمله به ذهنش هجوم آوردن، قدرت واکنش دادن رو ازش گرفتن و پسر بهت‌زده فقط تونست چند بار محکم پلک بزنه تا مطمئن بشه این یه رویا نیست. تمام مدتی که رو هم‌خونه‌ایش کراش داشت تصور نمی‌کرد روزی برسه که این جملات رو از زبونش بشنوه. همین دیشب بود که جونگ‌ وویونگ، دانشجوی معماری داخلی دانشگاه سئول، تمام جرئتش رو جمع کرد و بعد از چهار ماه زندگی کردن با پسر جذابی که اولین بار توی بنگاه و موقع امضا کردن قرارداد اجاره‌ی خونه دیده بود، بهش اعتراف کرد. توقع نداشت قبولش کنه و همین‌طور هم شد. سونگ‌ مینگی یه درونگرای منزوی بود که هیچ‌وقت بیش‌تر از تعداد مشخصی جمله با هم‌خونه‌ایش حرف نمی‌زد و وویونگ مثل تشنه‌ای که شیفته‌ی سرابه، عاشق همین مرموز بودن بود و تلاش می‌کرد چیز بیش‌تری از کراشش بفهمه و بهش نزدیک‌تر بشه اما تا همین لحظه که زانوهاش از اون دو جمله‌ی رویایی می‌لرزیدن، چیزی دستگیرش نشده بود. قسم می‌خورد که مینگی همون دیشب ردش کرده و گفته بود که هیچ برنامه و علاقه‌ای برای توی رابطه رفتن نداره. نکنه کانگ یوسانگ توی شات آخری که قبل از برگشت به خونه زده بود توهم‌زا ریخته بود؟ همه چیز خیلی غیرواقعی به نظر می‌رسید. چرا پسر روبروش باید بعد از تنها ۱۲ ساعت از رد کردنش نظرش رو عوض کنه؟ احساس می‌کرد ته دلش علاوه بر وجود هیجان، حیرت و شادی، کسی از دل‌شوره به دیواره‌ها چنگ می‌زنه.

قبل از این‌که بفهمه باید چه جوابی بده صورت پسر قد بلند رو در حال نزدیک شدن به لب‌هایش دید. چشم‌هاش بسته بودن و کم‌کم داشت سرش رو کج می‌کرد که دلهره از عمق احساسات دیگه جیغ زد و وویونگ سرش رو به سرعت عقب کشید و بعد از اعلام این‌که باید بره دستشویی، به سرعت در رو پشت سرش قفل کرد. به قیافه‌ی رنگ‌پریده‌ی خودش توی آینه زل زد. نفس عمیقی که سعی کرد بکشه با دیدن اسم کسی که باهاش تماس گرفته بود، ناتموم موند. مینگی داشت بهش زنگ می‌زد؟

_جونگ! کجایی؟

این صدای مینگی بود! این لحن خودش بود. مینگی عادت داشت به فامیل صداش بزنه. دلهره به تک‌تک سلول‌های بدنش هجوم برده بود و حس می‌کرد سرش گیج می‌ره.

_تو... تو مگه توی هال نیستی؟

_خوب بهم گوش کن! به در خروجی دسترسی داری؟ سعی کن فرار کنی جونگ! اون من نیستم. باید بهت می‌گفتم. نباید می‌ذاشتم اون آدرس خونه رو گیر بیاره. فقط سعـ-

صدای پسر ناواضح و بعد قطع شد و وویونگ حس کرد جریان خونش کاملا متوقف شده.

_وویونگی؟ حالت خوبه؟

اون پشت در بود و ترسناک‌ترین حقیقت حال حاضر این بود که وویونگ نمی‌دونست "اون" دقیقا کیه.

Report Page