❤️‍🩹

❤️‍🩹

「JEON SAMA」


صدای قطرات بارون هماهنگ با داده‌هایی که روی صفحه‌ی مانیتور می‌لغزیدن، ریتم منظمی گرفته و روان هکر رو هرچند کم؛ اما ارضا می‌کرد. انگشت‌های تهیونگ ماهرانه روی کیبورد حرکت می‌کرد و گاهی از اینکه مدت طولانی رو استراحت نکرده به‌هم می‌پیچیدن و تمرکزش رو از دست می‌داد.

«کد سبز... کد سبز... کد سبز»

نورهای سبز نئونی با سرعتی بالا، مدام کم و زیاد می‌شدن و چشم‌های مردی که به نور عادت نداشت رو می‌سوزوند. این یک پیام از طرف بالادستی‌ها بود و هکر جوان خیره به قسمتی از اتاق پوشیده با رنگ سیاه، به دستوری که توی ذهنش نقش بسته بود فکر می‌کرد.

«وارد ذهنش شو... اطلاعاتش رو از بین ببر و اون تروریست دیجیتالی رو نابود کن»

زمان رو بیشتر از این تلف نکرد و نگاهش رو به مانیتور دوخت. ماه‌ها پیش ربات‌های هوش مصنوعی با حمله به انسان‌های عادی، نیمی از جمعیت رو به قتل رسوندن و نیمه‌ای دیگه توسط ربات‌های انسان‌نما تبدیل به موش آزمایشگاهی شدن. تراشه‌ای درون مغزشون قرار می‌دادن تا اون‌ها رو مطیع خودشون کرده و با استفاده از آناتومی مغز انسان بر جهان حکومت کنن. چه بلایی به سر بازمانده‌ها می‌اومد؟! کیم تهیونگ یکی از آخرین هکرهای انسانی، کسی که روزی نابغه‌ی امنیت سایبری دولت بود در جریان یک مأموریت، کسی که عاشقش بود رو از دست داد. هکر ماهری که با استفاده از مهارت‌هاش تونست خودش رو از دست اون تروریست‌های دیجیتالی نجات بده و از تراشه‌ی داخل مغزش به نفع خودش استفاده کنه. طی یک‌ماه افرادی رو پیدا کرد و با کمک اون‌ها وارد سازمانی به اسم امنیت سایبری شد که دست هیچکس بهشون نمی‌رسید؛ ولی حالا رباتی موفق شده بود وارد مخفیگاهشون بشه و به اطلاعاتی که مربوط به نابود کردن هم‌نوع‌های خودشون می‌شد دست پیدا کنه، اما درآخر گیر افتاد و درون اتاقی با نئون‌های سبز زندانی شد.

_تمومه، حالا توی چنگمی!

پاکت سیگار رو از توی جیبش بیرون کشید و فندکش رو هم روشن کرد. قصد داشت با زدن دکمه‌ای تمام اطلاعات دزدیده شده رو از حافظه‌ی اون تروریست پاک کنه که خاطره‌‌هایی مشابه با خاطرات خودش مابین اون اطلاعات توجهش رو جلب کرد، لحظه‌ی بعد صدای آشنایی توی گوش‌هاش پیچید این‌بار نه توی ذهنش، بلکه صدایی بود که ارتعاشاتش توی اتاق نبستا کوچک اکو شد.

+صدای من رو یادت میاد تهیونگ؟

برای لحظه‌ای قلبش تپیدن رو، ریه‌هاش تنفس رو و لب‌هاش کلمات رو فراموش کردن. اون صدای عشق از دست رفته‌اش بود؟ همسر زیباش که به شکل ناجوانمردانه‌ای کشته شد.

_جو...نگکوک؟

+خودمم عزیزم... تو که دوست نداری خاطراتمون رو پاک کنی، مگه نه؟

_این... این چطور ممکنه؟

با قدم‌هایی بلند و هراسون از اتاق بیرون رفت و وارد راهرویی طویل شد که انتهاش اتاقی با درهایی فلزی قرار داشت.

_جونگکوکِ من دیگه توی این دنیا نیست، این فقط یه تله‌ست!

می‌دونست اما انقدری دلتنگ اون صدا بود که بدون توجه به عواقبش قصد رفتن توی اون اتاقک رو داشت. انگشت شصتش رو روی سنسور قرار داد و بعد از کمی مکث، در از یک‌سو باز شد.

_تو کی هستی؟

تنها سوالی بود که بعد از وارد شدنش به اتاقک کوچک پرسید، ربات انسان‌نمایی که در ظاهر یک پسر با چهره‌ای شاداب و سرزنده دقیقا مطابق با همسر مرحومش، مقابلش روی زمین نشسته بود. سرش کمی به پایین تمایل داشت و با چشم‌هایی که هیچ احساس خاصی نداشتن بهش خیره بود.

+همسرت.

سرش رو به چپ و راست تکون داد و به من‌من افتاد.

_تو... تو جونگکوک... نیستی!

+البته که نیستم بذار اصلاحش کنم، من یک نسخه‌ی دیجیتالی از همسرتم.

حالا که توی چندقدمیش ایستاده بود چهره‌اش رو واضح‌تر می‌دید، با ناباوری بهش خیره شد. همون چشم‌ها و همون لب‌ها بودن. قلبش با سرعت می‌تپید و انگار دنیا بعد مدت‌ها بهش لبخند زده بود، تمام اون ماه‌ها فکر می‌کرد دیگه شانسی برای دیدن صورت عین قرص‌ماهش نداره.

_خیلی شبیهشی...

قطره‌ی اشکی از چشمش سقوط کرد و راهش رو به سمت لب‌های لرزونش پیدا کرد.

_چشم‌هات احساس ندارن، اما هنوز هم کهکشانی هستن.

بلند شد و توی یک‌قدمی تهیونگ ایستاد، دستش رو بلند کرد و رد اشک روی گونه‌اش رو پاک کرد.

+خاطراتتون توی ذهنمه، لحظات خیلی قشنگی داشتین، با اینکه خیلی شبیهشم ولی به جونگکوک حسودیم می‌شه.

چشم‌هاش رو بست و با ذهنی خالی گونه‌اش رو به کف دست ربات کشید. وقتی باارزش‌ترین عزیزت رو از دست می‌دی چیزی شبیه به مرگ رو تجربه می‌کنی، توهم همراه با اون می‌میری ولی با یک فرق بزرگ؛ نفس می‌کشی ولی در دنیایی که هیچ هم‌نفسی نداری.

+می‌تونم احساسات عشق حقیقیت رو درک کنم، این عجیبه مگه نه؟

_می‌شه ببوسیم؟

لبخندی زد و لب‌هاش رو روی لب‌های سرد تهیونگ گذاشت. دشمن فکر می‌کرد با فرستادن نسخه‌ی رباتیک عشق مرحومش به اونجا می‌تونه نابودش کنه؛ اما عشق اون دو اونقدری عمیق بود که حتی جونگکوک قلابی هم در مقابلش عاجز شده بود.

_دیگه نمی‌ذارم اتفاقی برات بیوفته!

میون بوسه گفت و لب‌هاش رو عمیق‌تر مکید. باورش سخت بود ولی تهیونگ بالاخره به آرامش رسید و حالا باید جونگکوکش رو نجات می‌داد.

عررر دارم🥲

منتظر نظرات قشنگتون هستم.

تالیا؛

Report Page