......

......

هرزه این شهر

#پارت_۲۷۷



لکنت زبونش رو که فاکتور می گرفتی،صدای نفس های نامنظمش نشون میداد سعی بر غلبه کردن ترسش داره.

جالب بود که تو همچین شرایطی هنوز هم اصرار بر لجاجت و زبون تیزی داشت.

آب دهانم رو از شنیدن حرف های الناز قورت دادم،اما توی گلوم پرید و به سرفه افتادم.

میون سرفه هام بالاخره صدای ملتمس زن سرکش سابق عرفان به گوشم رسید:

_غلط کردم.همین و می خواستی بشنوی؟

گفتم دیگه بکش بیرون حالا!

سعی داشتم تمام صحنه ی روبروم و با اشتیاق اما همراه با غصه ببینم.اما قسمت نبود‌.

مردونه های الناز جواب داد تا جایی که اگه سال ها باهم تو یک اتاق بودیم، زن عرفان به خودش اجازه نمیداد حتی نیم نگاهی بهم بندازه چه برسه به اینکه هم کلام بشه.

فهمیدنش سخت نبود،رد خونی که روی گلوش خودنمایی می کرد گویایی رام شدنش بود و دندون های الناز که از حرص بهم ساییده میشد.

به هر سختی بود با خوردن لیوانی آب،سرفه هام و آروم کردم.

حالا نوبت ارامش الناز بود،دستش رو گرفتم:

_بیا بریم کافیه! الانه رگ گردنت بترکه.

چرا اینقد حرص میخوری؟

با نگاهی نافذ از جدیت خطاب به زن عرفان لب زد:

_تا وقتی ادمای اینجوری رو زمین باشن و نعمت های خدا رو الکی حرومم کنن،همینه!

ی بی زبون مثل تو باید دربدر خیابون بشه چون دریدگی بلد نیست،اما یکی مثل این، با ذات پر از خورده شیشه اش که هر غلطی می کنه زبونش دراز باشه که چی؟

آی فلانه،آی بهمانه.

کشیدمش سمت خودم،با همون نگاه چاقو رو روی شلوارش کشید و بعد هم ضامنش رو زد،چاقو رو توی مشتش قایم کرد.

_همین امروز باید مرخص بشی،موندن و هم اتاقی با ی آدم خراب،باعث خراب شدن فکر و حالت میشه.

محمودم غلط کرده خواسته های الکی داره،عرضه داره زرنگه تورو ببره خونه خودش!

گفت و از اتاق خارج شد،روی تخت چمباته زدم،اخلاق مردونه ی دختری مثل الناز ،لبخند روی لبم می آورد اما، حرف هاش قلبم رو می فشرد.

جای تعجب داشت که حرفی از زن عرفان نشنیدم،اخه معمولا خوب بلد بود از تنهایی من سواستفاده کنه و نمک به درد هام بپاشه.

اما حالا صدایی ازش در نمیومد.

کنجکاو برگشتم تا نگاهش کنم،حدس زدم خواب باشه ولی چه زود!

از رفتن الناز ۵ دقیقه هم نمی گذره.

وقتش بود نگران بشم.خداکنه از ترس سکته نکرده باشه.

جرات برگشتن نداشتم،چاره ای نبود.دلواپس سر برگردوندم.