🤍

🤍


_صبر کنید آقای کیم! ساقدوش اصلیمون هنوز نرسیده. نمی‌شه الان ورود عروس رو فیلم‌برداری کنید!

جونمیون می‌خواست سرش رو از فرط بیچارگی به یکی از ستون‌های گل‌آرایی شده‌ی سالن عروسی بکوبه. دقیقا نیم‌ساعت بود که داماد نمی‌ذاشت مراسم پیش بره و تک‌تک سلول‌های ذهن ۹۹/۹۹ درصد Jـش در حال جیغ کشیدن بودن. کیم جونمیون، یه برنامه‌ریز مراسم عروسی بود و تو طول سابقه‌ی کاریش کسی نتونسته بود این‌طور برنامه‌ریزی‌هاش رو بهم بریزه. دوست مشترک عروس و داماد با گذشت یک ساعت از مراسم هنوز پیداش نشده بود. با خودش گفت اوه سهون یا هر کوفتی که اسمش بود، به نفعشه تا ده دقیقه‌ی دیگه خودشو برسونه وگرنه نمی‌دونست قراره تو جنون دست به چه کارهای ناشایستی، که اصلا در شان مرد باشخصیتی مثل خودش نبود، بزنه.

_جهیون‌شی! من بیشتر از ده دقیقه‌ی دیگه صبر نمی‌کنم. تیم من که نمی‌تونن واسه دوست شما آماده به خدمت وایسن تا نکنه یه موقع دلش بخواد تشریف‌فرما بشه!

و بقیه‌ی غرغرهاش رو که حاوی کلمات ناشایستی بود که اصلا در شان مرد باشخصیتی مثل خودش نبود، توی دلش فریاد کشید. داماد هول شده لیوان آبی که به تازگی دستش داده بودن رو به مرد روبروش داد و خیلی معذب خندید. هیچ دوست نداشت وقتی اون همه هزینه کرده، بهترین برنامه‌ریز عروسی سئول رو از دست بده.

_نکنه دوستتون پسر رئیس‌جمهوره؟

_نه راستش سهون پسر شهردار اوه‌ـه.

جونمیون با طعنه‌آمیزترین لحنش تیکه انداخت اما تصور نمی‌کرد جهیون خیلی جدی جوابش رو بده. حتما شوخی می‌کرد. نه؟

قبل از این‌که بتونه دهنش رو ببنده، در اصلی تالار باز شد و عامل اصلی بهم خوردن برنامه‌هاش در حالی که توسط یه عده، که جونمیون حدس می‌زد بیشترشون بادیگارد باشن، همراهی می‌شد، وارد سالن شد. دکمه‌ی بالای پیرهن سفیدش بسته بود و کت و شلوار خاکستریش جوری به تنش نشسته بود که می‌شد حدس زد مخصوص به خودش دوخته بودنش. نگاهش رو به آرومی روی صورتش کشوند و با دیدن چشم‌ها و ابروهای مشکی و کشیده‌ـش، دهنش ناخودآگاه برای گفتن "واو" تا نصفه باز و بعد بسته شد.

_خیلی که دیر نرسیدم جهیونی؟

ابرهای افکار نچندان ناشایستی که راجع به ظاهر پسر روبروش داشت، و باز هم اصلا در شان مرد باشخصیتی مثل جونمیون نبود، با شنیدن این جمله تماما دود شدن. این پسر، هر چقدر هم که خوشتیپ بود، واقعا فکر می‌کرد می‌تونه بیش‌تر از صد نفر رو تو سالن مراسم بکاره و بعد با کیوت شدنش جلوی داماد تبرئه بشه؟ خب! کاملا درست فکر می‌کرد.

_نه! اصلا هم دیر نکردید! ما که نمی‌تونستیم مراسم رو بدون وجود شما پیش ببریم! جهیون‌شی برید به همسرتون خبر بدید آقای اوه تشریف آوردن.

فک جهیون به زمین چسبیده بود اما مجبور شد در همون حالت حرکت کنه چون جونمیون با همون لبخند درخشان و چشم‌هایی که به سمت سهونِ کاملا گیج‌شده نور می‌پاشیدن، دستش رو پشت کمرش گذاشت و عملا اون رو از روی سکو به پایین هل داد.

Report Page