🤍
هوای استودیو دم کرده بود. نمیدونست چند ساعته خودش رو اینجا حبس کرده یا چقدر دیگه وقت داره. نمیخواست ساعت رو از روی صفحهی گوشیش چک کنه چون حدس میزد ازش میسکال داشته باشه و دیدن اسمش باعث میشد روح و روانی که با چسب نواری و به زور بهم چسبونده بود، باز فروپاشی کنه و ساعتها به تصویر لبخندش تو پسزمینه با بغض چشم بدوزه. دوباره گیتار رو به دست گرفت و بدون توجه به چند قطره خون تازهای که از گوشهی چسب زخم پاره شده روی انگشتش سرازیر بود، شروع به نواختن کرد.
آقای کیم گفته بود به هوش موسیقیاییش باور داره و برای همین ساخت تمام بیساید ترکهای آلبوم جدید تنها گروه کمپانی کوچیک و تازه تاسیسش رو به اون سپرده بود. هر چند چانیول به خوبی میدونست اگه از هیچگونه هوشی برخوردار نبود هم باز آهنگساز منتخب دوست قدیمی پدرش میشد. یه موزیسین مستقل و تازهکار که تحت نظر هیچ کمپانیای نیست و از خودش استودیویی نداره، برای شروع کارش به هر مبلغ ناچیزی راضی میشه. پسر جوون مجبور شده بود این هفته از خوابش بزنه و بعد از ساعتها اجرای خیابونی گوشهی یکی از پارکهای اطراف، این استودیو رو با یه قیمت کمتر از نیمههای شب تا سپیدهدم اجاره کنه تا هر چه زودتر نسخهی دموی آهنگها رو به دست کیم برسونه و با پولی که در ازاش میگیره، داروهایی که تنها دلیل زندگیش باید از دو هفته پیش به دستور پزشک مصرف میکرد رو بخره. از فکر به اینکه تو این دو هفته اون غدهی لعنتی چقدر تو بدن دوستپسرش رشد کرده و چه آسیبی بهش زده، دستهاش یخ زد و مغزش ناگزیر نتها رو کنار هم چید تا زودتر به خونه برگرده.
صدای آلارم گوشیش خبر از تموم شدن فرصت اون روزش داد. با به یاد آوردن وضعیتی که مجبور شده بود بکهیون رو توش تنها بذاره و به استودیو بیاد، دست از نواختن کشید و گوشیش رو برداشت اما در کمال تعجب هیچ تماسی ازش نداشت و این قلبش رو بیشتر به درد میآورد. دوستپسرش حتما باز بین گریههاش از خستگی بیهوش شده بود. یک ماه پیش بود که متوجه شدن خستگیهای مکرر بکهیون دلیلی بیشتر از شیطنت شاگردهای کوچولوش داره و شنیدن "سرطان خون" از دهن دکتر، اون دو کلمه رو به ترسناکترین کابوس زندگی چانیول تبدیل کرد. کابوسی که توی این یک ماه روی زندگی هر دوشون سایه انداخته بود و باعث میشد عزیزِ قلبش مرز خواب و بیداری رو گم کنه و تو هر دو حالت ذره ذره از بین بره. کاش مشکلاتشون یکی دو تا بود. کاش میتونست عین همین نتها روی کاغذ بیارهـتشون و بعد با پاره کردنش، اونها رو هم خرد و کوچیک کنه. همین دیروز بود که چشمهایی که میپرستید خیس از سر کار برگشتن و صاحبشون گفت اخراج شده. شایدم پریروز بود. چانیول این روزها مطمئن نبود تو چه روز و ساعتی زندگی میکنه اما مطمئن شد تا مشتش رو با تمام قدرت روی فک مدیر ابله مدرسه که فکر میکرد بیماری بکهیون قراره به بچهها متنقل بشه و عشق زندگیش رو یه "بیچارهی مریض" خطاب کرد، فرود بیاره.
وسایلش رو به سرعت جمع کرد و گیتار رو بعد از گذاشتن تو کیفش، به دوش انداخت. استودیوی کوچیک طبقهی پایین یکی از مراکز خرید حاشيهی شهر قرار داشت و چانیول باید طبق حرفهای صاحبش، هر صبح بعد از تموم شدن کارش کلید رو به نگهبان مرکز خرید تحویل میداد اما دیدن جثهی آشنایی روی صندلیهای کنار در ورودی باعث شد به سمتش بدوه. قلبش تو اون ثانیهها توی دهنش میزد. بکهیون این وقت صبح و تو سرما اونجا چیکار میکرد و چرا فکر کرده بود یه ژاکت و شالگردن ساده واسهی اون هوا کافیه؟
_سلام یول! برات قهوه آوردم.
بکهیون با چشمهای باد کرده از گریهـش خندید و چانیول میخواست خودش رو زنده زنده بخاطر مصنوعی بودن اون لبخند آتیش بزنه.
_ببین باز چه بلایی سر انگشتهات آوردی! بیا بریم خونه تا ببندمشون عزیزم!
و اونجا بود که نقاب سرسختی پسر ایستاده تماما پودر شد و به دنبالش بغضی که توی این یک ماه بوی تعفن گرفته بود، بالاخره شکست. چانیول روی زانوهاش افتاده بود و از عجز اشک میریخت و پسر روبروش، آه! پسر روبروش همچنان با چشمهای باد کرده لبخند میزد چون احتمالا دیگه اشکی برای ریختن نداشت.