⎯ 🩸𓊆⃞𝐁L𝐄E𝐃I𝐍𝐆 𝐄CH𝐎𓊇 ⎯⠀

⎯ 🩸𓊆⃞𝐁L𝐄E𝐃I𝐍𝐆 𝐄CH𝐎𓊇 ⎯⠀

៹ ꪚ𝒊ꫀ𝒊𝑙𝑙ꫀ âmꫀ ༢ . 𝐓hē໐𝐝𝐨𝐫ē‌៸៸

꒱ـپــــژواکِ خــون꒰͡ ⎯𝗣𝐭𝟣⎯𝐕K𝐎𝐎K νя⎯

____________________

_____________________

گوشیش هنوز روشن بود و نورِ آبیِ صفحه،روی دستش افتاده بود و انعکاسش توی شیشه‌ی کنار تخت می‌لرزید.

آخرین توییت رو نگاه کرد و نفسش رو بیرون داد و گوشی رو انداخت کنار بالش.

سکوتِ عجیبی حاکمِ اتاق تاریکش بود و فقط صدای بخاریِ تهِ اتاق و نفس‌های منقطع خودش شنیده می‌شد.


صدای نوتیفِ گوشیش سکوت رو شکست و دستِ پسر رو به سمت خودش کشید.

با خودش گفت حتما باز جیهوپه، که طبق معمول می‌خواد سرِ دیر خوابیدنش غر بزنه.

اما دیدنِ اسم یه اکانتِ غریبه، اونم دقیقاً زیرِ آخرین توییتش، کرکره‌ی چشماش رو بالا کشید.


وقتی پیامش رو خوند، چشمهاش گشادتر و نفساش تندتر شد.

اول شوکِ اینکه چه کسی اکانتِ پرایوتی که فقط برای خالی کردنِ خودش زده بود رو پیدا کرده،

و دوم... اون پیام...

بارها و بارها پیامِ مرد رو خوند و توی سرش پر ازعلامت سؤال شد.

نمیدونست حتی چی باید جواب بده.

عکس پروفایلش رو نگاه کرد؛ یه مردِ کت‌پوش و اتوکشیده…

حتی قیافه‌ش هم براش آشنا نمیومد.

انگشتش رو روی صفحه نگه داشت و لب پایینش رو گاز گرفت.

چند بار خواست چیزی بنویسه اما نتونست.

پیام رو باز خوند…

"اگر مشکلت اسپانسره، اون رو حل‌شده بدون."

انگار کلمه‌ی حل‌شده توی ذهنش می‌پیچید.

آدم‌ها توی زندگیش هیچ‌وقت مشکلی رو براش حل نکرده بودن. همیشه خودش بود و خودش..!


کلمه‌ها از زیر انگشتش رد شدن.

شما کی هستین؟ از کجا می‌دونین من دنبال اسپانسرَ-

اما قبل از اینکه دکمه‌ی سِند رو بزنه، پاکش کرد.

-نه… این زیادی جدیه. زیادی مضطرب نشونم میده!

نفسِ عمیقی کشید و فقط نوشت؛

استرسِ عجیبی به جونِ پسر افتاده بود و چشم‌هاش روی حرفِ آخرِ اون مرد خشک شد.


“از وقتی که دیدمت، دلیلم رو پیدا کردم.”

نگاهش روی واژه‌ی "دیدمت" گیر کرده بود.

دیدمت؟

یعنی چی؟

انگار کلمه از صفحه بیرون اومده بود و افتاده بود وسط سینه‌ش.

یه چیزی تهِ دلش لرزید اما نمیدونست چیه و چرا اینقدر ترسیده.

انگشت‌هاش بی‌هدف روی صفحه می‌لغزیدن.

می‌خواست بنویسه ولی جمله تموم نمی‌شد و هرچی تایپ می‌کرد، سریع پاکش می‌کرد.

احساس می‌کرد اگه جوابی بده، در رو باز کرده به چیزی که هنوز اطمینانی بهش نداره و اگه جواب نده، ممکنه یه فرصت بزرگ رو از دست بده!

بالاخره خواست که جواب بده اما قبل از اینکه بفرسته دوباره پاکِش کرد.

نه!

اینجا نه!

چند ثانیه فقط به آیکون دایرکت خیره موند.

انگار انگشتش وزن پیدا کرده بود اما بالاخره فشارش داد!


چشمهاش رویِ آخرین حرفِ اون غریبه گیر کرده بود.

کلمه‌ها از رویِ پرده‌ی چشماش رد میشدن و دنبالِ پاسخی ازش بودن.

دقایقی بعد گوشی رو کنار تخت گذاشت و دراز کشید تا بخوابه ، اما حرفای اون مرد مثل زیرنویس از جلوی چشمهاش رد میشد.

انعکاسِ نورِ چراغِ خیابون از لایه پرده‌ی نیمه کشیده روی سقف افتاده بود.

مغزش خاموش نمیشد و پر از سوال بود.

سایه‌ی شاخه‌ی‌ درخت‌ها مثل خط‌های شکسته روی کنج دیوار میرقصیدن.

ذهنش نمی‌خواست ساکت بشه اما صداهای ریز و درشت، توی سرش یکی‌یکی صف کشیده بودن.

"اگه یه کلاهبردار باشه چی؟"

"اگه ازم استفاده کنه؟"

"از کجا فهمیده من تو گل‌فروشی کار میکنم؟"

" ..پرورشگاه...؟؟..پرورشگاه..."

اما لابه‌لای اون‌همه پرسش، یه جمله‌ی ساده هی تکرار می‌شد؛

"من می‌خوام کمکِت کنم"

و همون یه جمله، مثل یه جرقه‌ی کوچیک توی دل تاریکی می‌سوخت.

می‌خواست خاموشش کنه، اما نشد.

نفس عمیقی کشید و سعی کرد بخوابه اما هر بار که چشم می‌بست،چهره‌ی گُنگ و نادیده‌ی اون مرد توی ذهنش شکل می‌گرفت؛

لبخندی محو، کت مشکی، چشم‌هایی که انگار همه‌چیو می‌دونن ولی چیزی نمی‌گن...!

تا صبح هزار بار توی ذهنش بین "رفتن" و "نرفتن"رفت و برگشت!

می‌خواست منطقی باشه، ولی منطق همیشه سرد بود.

یه حس مبهم که نمی‌دونست اسمشو چی بذاره..

شاید کنجکاوی، شاید امید، شاید فقط میلِ دیده‌شدن!

گوشیش رو برداشت و مدتی به صفحه خیره موند.

توی ذهنش هزار دلیل بود برای رد کردنش و فقط یه دلیل برای قبول کردن!

"هیچ‌کس دیگه‌ای نبود!"

___________________________

صبـحِ‌روزِ‌بـعـد؛سـاعـتِ 7:12‌ دقـیقــه؛

___________________________


هوایِ صبح سرد و نیمه‌ابری بود.

بخارِ روی شیشه‌ی اتاق،هنوز از نفس‌های شبِ بی‌خوابیش جا مونده بود.

با چشم‌های نیمه‌خمار نگاهی به ساعت انداخت؛

یه فنجون قهوه‌ی نیمه‌خورده از دیشب هنوز اونجا بود.

توی دلش یه هیجانِ گُنگی لونه کرده بود؛ نه می‌تونست اسمشو بذاره “ترس”و نه “شوق”!

لباس‌هاش رو از پشتِ صندلی برداشت.

یه شلوار مامِ تیره‌ رنگ با یه هودیِ ساده‌ی مشکی که همیشه آستیناش کمی بلند تر از مچش بود و زخمای رو دستِش رو می‌پوشوند؛

موهاش رو با انگشت‌هاش مرتب کرد و بعد کلاه کپِ مشکی‌ش رو روی سرش گذاشت و رگه‌های خرمایی رنگِ چتریاش رو از زیرِ کلاه آزاد کرد و بیرون ریخت.

چند بار جلوی آینه چرخید و به خودش خیره موند.

صورتش هنوز خسته بود، اما چشم‌هاش بیدارتر از همیشه.

گوشیش رو از رویِ میز برداشت و توی دوربینِش انعکاس خودش رو داخلِ آینه برانداز کرد و عکسی گرفت .

بدونِ اینکه منتظر ری‌اکتی از دوستاش بمونه سریع از اپ خارج شد و با انداختنِ نگاهِ سرسریش به ساعت ، عجله کرد.

کیف کوچیکش رو برداشت و گوشی و کارتِش رو داخلش انداخت؛

درِ رو پشتش قفل کرد و پا به کوچه گذاشت.

هوای سردِ صبح و بوی نونِ تازه از نونوایی سرِ خیابون، یه حس کوتاهی از آرامش بهش داد.

اما فقط تا وقتی که چشمش به اون ماشین مشکی براق افتاد.

کنارِ جدول، یه بنز جی‌کلاسه مشکی پارک شده بود.

نورِ خورشید روی رنگ مشکی متالیکش می‌لغزید.

برای چند ثانیه ماتش برد.

به اطراف نگاه کرد، دیدنِ چنین ماشینی تو همچین محله قدیمی ای پارادوکس بزرگی داخل ذهنش ایجاد می‌کرد.

قبل از اینکه ذهنش جمع بشه، درِ ماشین باز شد.

مردی حدودا سی‌ سی‌وچندساله با کت طوسی و عینک دودیِ مشکی پیاده شد.

لبخند رسمی زد و محکم و رسا لب زد؛


جنابِ جئون جونگ کوک؟!


پسر مکث کرد.

دستش روی بند کیفش منجمد موند و بدونِ اینکه حتی تایید کنه سریع پرسید.


-شما؟!


مرد کمی جلو اومد.

بنده از طرف آقای کیم تهیونگ خدمتِتون رسیدم. گفتن امروز با ایشون قرار دارید و از من خواستن مسیر رو با راننده‌ی خودشون برید؛


کوک ابروهاش رو جمع کرد و نگاهِ خیره‌شو تحویلِ مرد داد.

یه لحظه انگار قلبش داشت محکم تر به درِ قفسه سینش میکوبید.


"از کجا فهمیدید کجا زندگی می‌کنم؟"


نپرسید اما سوالِ بولد شده‌ی داخلِ مغزش بود.

لبخند مرد تغییری نکرد و منتظر حرف یا حرکتی از پسر موند.

باد از بین موهای تازه اتو‌کشیده‌ی پسر رد شد؛

بوی چرم تازه‌ی ماشین به مشامش خورد و از پشت شیشه، صندلی‌های چرمیِ چری رنگ به خوبی برق میزدن.

باید جواب می‌داد اما نمیخواست شکی که حالا با اومدنه راننده‌ی اون مرد به خونه‌ش بیشتر تو دلش افتاده رو توی چشمهاش و حالات صورتش انعکاس بده .

دستِش رو داخلِ جیبِ هودیش برد و انگشتش رو به لبه‌ی چاقوی کوچیکش که همیشه تو جیبش لونه‌ داشت ، مماس داد و از وجودش مطمئن شد؛

اما حالا باید انتخاب می‌کرد .......!

___________________________


خب سـایه‌هـا پارتِ یـک هرچند کوتـاه ، تقدیـمِ نـگاهِ زیبـاتون شد.امـیدوارم پــژواکِ‌خــون به دلـتون تـابیـده بـاشه؛دوستِـش داشته بـاشید،بهـش عـشـق بورزید و منتظر پارت‌هـای بـعـد باشید؛

❨ @th7_eo ᭄




Report Page