????
valentinoنیکی با اخم بامزه ای به هیسونگ و نوزاد شش ماههی داخل بغلش خیره بود، به آرومی پاهای خودش رو پایین تخت تکون میداد و هر چند دقیقه یکبار سر هیسونگ غر میزد که چرا باید به نوزاد داخل بغلش بیشتر از کسی که همسرش شناخته میشد توجه بکنه.
- اه؟؟ شاید ایده اینکه فرزند خونده داشته باشیم اونقدر هم جالب نبود لی.
هیسونگ بوسه نرمی روی پیشونی نوزاد زد و سعی کرد لبخندش رو نسبت به حسادت مرد جمع بکنه.
- ایده خودت بود ریکی، خودت گفتی خونهمون زیادی ساکته.
نیکی با اخم بیشتری لبهاش رو جمع کرد و نگاهش رو از هیسونگ و بچه گرفت و به گوشهی اتاق دوخت.
- خب من اون موقع نمیدونستم همسرم قراره من رو با یک موجود شش ماهه عوضی عوض بکنه.
هیسونگ خندهی کوتاهی کرد و نوزاد که با صدای اون کمی تکون خورد، سریعتر آرومش کرد و با کف دستش پشت کوچیکش رو نوازش کرد.
- عوضت نکردم که
- کردی.
- نکردم پسرهی تخس
- کردی لی.
هیسونگ چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ نگاه آرومی که همیشه باعث میشد نیکی بیشتر از چیزی که میخواست کوتاه بیاد. بعد سرش رو کمی کج کرد و با لبخند گفت:
- حسودی کردی؟
نیکی بلافاصله برگشت سمتش.
- نه خیر.
- پس چرا از وقتی اومدم اینجا هر پنج دقیقه یه بار بهم غر میزنی؟
نیکی چیزی نگفت. فقط پاهاش رو دوباره آروم تکون داد و زیر لب غر زد:
- من که میدونم حتی موهات و هم برای اون نوزاد روی مخ رنگ کردی.
هیسونگ لبخندش رو جمع کرد. چند لحظه نگاهش بین نوزاد و نیکی رفت و برگشت.
- معلومه که نه..
- پس چرا پیشم نمیشنی تا اون رایحه لعنتی توت فرنگی و خوشمزه داخل موهات رو استشمام کنم؟
- چون یه نفر اینجا دستش رو گرفته.
نیکی با اخم به دست کوچیک نوزاد نگاه کرد که انگشت هیسونگ رو محکم گرفته بود. چند ثانیه سکوت کرد و بعد با صدای پایینتری گفت:
- یعنی اونو بیشتر دوست داری..میدونستم..
هیسونگ خندید؛ این بار نتونست جلوی خودش رو بگیره. نیکی با دلخوری بالش کوچیکی رو برداشت و سمتش پرت کرد.
- نخند.
- باشه ومپایر کوچولو
هیسونگ نوزاد خواب رو به آرومی از اتاق مشترکشون بیرون برد و دختربچهی کوچیک رو داخل تخت خواب اتاق دخترانه و سر تا سر صورتی خودش گذاشت. به آرومی گونهی نوزاد رو بوسید و از اتاق بیرون اومد.
هیسونگ با ورود به اتاق خواب مشترکشون نیکی رو ندید.
اون پسرهی تخس انگار غیب شده بود و هیچ کجای اتاق دیده نمیشد. اما به محض ورود به اتاق، بدن سفت و محکمی از پشت هردو مچ دست مرد رو اسیر کرد و به خودش کوبوند، سرش رو آروم زیر لالهی گوش هیسونگ برد و خندید.
- به نظرت همونطور که اون کوچولو رو توی بغلت جا میدی، میتونی من رو هم جا بدی؟
لرزی از بدن و زیر دل هیسونگ رد شد. اون پسرش رو میشناخت، وقتی حسادت میکرد خدایان هم توانایی آروم کردن نیکی رو نداشتن.
هیسونگ سعی کرد تکون بخوره اما فقط آتیش نیکی بیشتر شد و محکمتر پسر بیچاره رو به بدن خودش کوبید.
- نمیخوای جوابی بهم بدی همسر عزیزم؟
هیسونگ نفس عمیقی کشید و با زبونش لب های خودش رو تر کرد، تمام بدنش از شدت حرارت بدن نیکی گُر گرفته بود و همین الان هم میتونست برجستگی بزرگ دیک پسر رو بین بوتش احساس بکنه، جرأت تکون خوردن نداشت. واقعا نداشت.
نیکی زبونش رو از ترقوه های برجسته و گودی ترقوه های هیسونگ کشید و دوباره زیر گوشش آورد، به وضوح میتونست لرزش اندام ریز و خواستنی هیسونگ رو حس بکنه و همین باعث شد پوزخند پررنگی روی لب های درشت پسر شکل بگیره. دو انگشت وسطش رو به آرومی از روی شلوار نازک هیسونگ روی خط وسط بوتش کشید و اسپنک محکمی به یکی از لپهای بوت نرم هیسونگ زد. چنگ محکمی به بوت پسر بیچاره زد و توی یک حرکت اون رو بین خودش و دیوار اسیر کرده بود.
گردن بیچارهی هیسونگ یک ثانیه هم از دست دندون ها و مارک کردن های نیکی در امان نبود. تمام گردن و قفسهی سینهش به رنگ ارغوانی در اومده بود اونم به این دلیل که دختر شش ماههشون ببینه و متوجه بشه که هیسونگ تماما متعلق به نیکیه.
هیسونگ با دستهای لرزون سعی داشت بدن نیکی رو چنگ بزنه و خودش رو سر و پا نگه داره، اما سخت بود. خصوصا حالا که اون انگشتهای لعنت شده و کشیدهی نیکی درحال بازی با ورودی حفرهی داغ و خیس شدهاش بود.
نیکی با دیدن مردمک چشمهای لرزون هیسونگ به طرز وحشیانه ای آبهای خودش رو روی لب های مرد کوبید و شروع به بوسیدنش کرد. دو انگشت خودش رو بدون هیچگونه آمادگی ای وارد هیسونگ کرده بود و بدون اینکه حتی ذره ای به تن بیچاره پسر رحم بکنه انگشتهاش رو به صورت قیچی وار حرکت میداد. پسرٍ چسبیده به دیوار نمیدونست باید روی حرکت انگشت های لعنت شده نیکی داخلش تمرکز بکنه یا بازی انگشتهای دست دیگهی پسر با عضوش.
نیکی با شنیدن بلندتر شدن نالههای پسر و برخورد دستش با پروستات اون، متوجه شد که دقیقاً داره به جای درستی ضربه میزنه پس حرکت هردو دستش رو داخل و روی عضو پسر بیشتر کرد.
هیسونگ دیگه کنترل نالههاش دست خودش نبود، از عمق وجود و با صدای بلند ناله میکرد و با التماس از نیکی میخواست تا چیز بیشتری در اختیارش بذاره.
نیکی با درد بدی که بخاطر هارد شدن دیکش داخل پایین تنهش کشید، اخم پررنگی کرد و محکم از پشت گردن هیسونگ رو گرفت و مجبورش کرد تا پسر دو دستش رو روی دیوار بذاره و کمرش رو برای نیکی کاملا خم بکنه. نیکی هردو انگشت خودش رو با صدای بلوپ مانندی از داخل هیسونگ در آورد و از شر و شلوار و باکسر خودش راحت شد. دیکش رو به صورت دورانی روی ورودی ملتهب هیسونگ میکشید و بدون اینکه اجازه بده پسر چیزی رو حضم بکنه خودش رو واردش کرد. با هردو دستش محکم کمر هیسونگ رو چنگ زد و کمر پسر بیچاره رو کمی بیشتر به سمت پایین قوس داد. اسپنک محکمی به یکی از لپهای بوت هیسونگ زد و با شدت شروع به حرکت کردن داخل هیسونگ کرد. کمرش رو با شدت حرکت میداد و با هردو دستش کمر هیسونگ رو چنگ میزد. هیسونگ با هربار ضربه زدن نیکی سرش به دیوار میخورد و تقریباً اشکش از این همه درد درحال جاری شدن بود.
نیکی یک رد سفید هم روی کمر و بوت هیسونگ نداشته بود و پوست نازک و بیچاره هیسونگ تماما قرمز شده بودن.
نیکی سرش رو داخل گردن هیسونگ فرو برد و گاز محکمی از گردن هیسونگ گرفت. ضربات خودش رو شدت داد و تمام خودش رو داخل هیسونگ خالی کرد. بدن پسر بزرگتر دیگه بیشتر از این نمیتونست بکشه و همونجا بین بازوهای نیکی سُر خورد و نیکی پسر رو تا تخت خواب برد. به آرومی سر هیسونگ بیهوش شده از خستگی رو روی قفسه سینه اش گذاشت و محو زیبایی پسر شد.