..
𝓐𝓶𝓪𝔂𝓪از وقتی اون جمله روی شیشه ظاهر شد، حتی صدای نفس کشیدن خودمم برام زیادی بلند بود. «این بار، قاتل هنوز زنده است.» چند بار پلک زدم، شاید نوشته محو بشه، شاید همهش یه شوخی مسخره از طرف ذهن خستهم باشه، ولی نبود. حروف هنوز روی شیشه بودن؛ خیس و تیره، انگار با چیزی شبیه خون روی سطحش کشیده شده بودن. دستمو جلو بردم که لمسش کنم، اما جمینایی سریع مچمو گرفت.
- دست نزن.
- چرا؟
نگاهش هنوز روی نوشته بود.
- چون اون میخواد مطمئن شه فهمیدیم.
- کی؟
جواب نداد. فقط شیشه رو نگاه کرد. بعد آروم گفت:
- همون کسی که دفعه قبل نتونست تمومش کنه.
قلبم فرو ریخت.
- ولی تو گفتی من مردم.
- تو مردی.
- پس چطور نتونست تمومش کنه؟
جمینایی چند ثانیه ساکت موند.
- چون قرار نبود فقط تو بمیری.
همون لحظه چراغ اتاق خاموش شد. همهچیز توی تاریکی فرو رفت. دست جمینایی هنوز دور مچم بود، ولی سرمای انگشتهاش بیشتر شده بود. صدای یه قطره آب از سمت آشپزخونه اومد. بعد یکی دیگه. تق... تق... تق... انگار کسی با انگشت خیس روی سینک ضرب گرفته باشه.
- جمینایی...
- ساکت.
گوش دادیم. صدای قدمی از راهرو اومد. خیلی آهسته. یه قدم. بعد مکث. یه قدم دیگه. من ناخودآگاه عقب رفتم و شونهم به دیوار خورد.
- کسی تو خونهست؟
جمینایی به آرومی سرشو تکون داد.
- نه.
- پس این صدای چیه؟
چشمهاش برای لحظهای سیاهتر از همیشه شد.
- اون دنبال تو نیومده.
گلوم خشک شد.
- پس دنبال کیه؟
نگاهش رو از راهرو نگرفت.
- دنبال من.
قدمها متوقف شدن.
سکوت.
بعد صدای نفس کشیدن از انتهای راهرو اومد. عمیق و سنگین. صدایی که بیشتر شبیه کشیده شدن هوا از داخل یه گلوی زخمی بود.
جمینایی دستمو کشید.
- بیا.
- کجا؟
- اتاقت.
- چرا؟
- چون اونجا تنها جاییه که هنوز نمیتونه واردش بشه.
با عجله دنبالش رفتم. در اتاق رو بست و قفل کرد. چند ثانیه بعد صدای دستگیره اومد.
یک بار.
دو بار.
بعد سه بار.
دستم رو جلوی دهنم گرفتم تا صدای نفسهام بیرون نیاد. جمینایی کنار در ایستاده بود و به دستگیره خیره شده بود.
- فورث...
- هوم؟
- هرچی شنیدی، جواب نده.
- چرا؟
- چون اگه صداتو بشنوه، میفهمه دقیقاً کجایی.
صدای پشت در قطع شد.
چند ثانیه گذشت.
بعد صدای نانون اومد.
- فورث؟
تمام بدنم یخ زد.
جمینایی با وحشت برگشت سمتم.
- جواب نده.
- ولی این صدای نانونه.
- نیست.
صدای پشت در دوباره بلند شد.
- فورث، درو باز کن. منم.
دستم روی دهانم بود. چشمهام پر از اشک شده بود.
- نانون...
جمینایی جلو اومد.
- نگاه کن به من.
نگاهش کردم.
- اون نانونه نیست.
صدای پشت در خندید.
نه خنده نانون.
خندهای کشدار و خفه.
بعد صدا تغییر کرد.
صدای خودم شد.
- فورث...
قلبم داشت از سینهم بیرون میزد.
- منم.
جمینایی دستمو گرفت.
- بهش نگاه نکن.
- ولی صداش...
- میدونم.
برای اولین بار ترس واقعی رو توی صورتش دیدم.
- این همون چیزیه که قبل از مرگمون دنبالمون افتاد.
صبح که هوا روشن شد، در اتاق هنوز بسته بود. وقتی بالاخره جرئت کردیم بیرون بریم، هیچکس توی خونه نبود. نه رد پا. نه در باز. نه حتی پنجرهای که شکسته باشه.
فقط روی کف راهرو، رد خیس دو تا کفش دیده میشد.
یکی اندازه پای من.
یکی اندازه پای جمینایی.
ردها از در ورودی شروع شده بودن و مستقیم تا اتاقم اومده بودن.
اما عجیبترین قسمت این بود که رد کفشها از بیرون نیومده بودن.
از داخل اتاق شروع شده بودن.
جمینایی کنار ردها زانو زد و چند ثانیه خیره موند.
- اینجا...
- چی؟
انگشتش رو روی یکی از ردها کشید.
- من اینو یادمه.
- کجا دیدیش؟
سرشو بالا آورد.
- شب مرگمون.
دوباره به ردها نگاه کردم.
- یعنی اون از همون شب با ما بوده؟
جمینایی جواب نداد.
گوشیم روی میز لرزید.
پیام جدید.
شماره ناشناس.
صفحه رو باز کردم.
فقط یه عکس بود.
عکسی قدیمی از دو پسر با یونیفرم مدرسه.
کنار هم ایستاده بودن.
یکی من بودم.
یکی جمینایی.
پشت عکس با دست خطی که نمیشناختم نوشته شده بود:
«دو نفر باقی ماندند.»
نفسم بند اومد.
زیرش یه خط دیگه ظاهر شد.
«یکی مرد.»
و چند ثانیه بعد، آخرین جمله روی صفحه اومد:
«یکی هنوز باید بمیره.»
گوشی از دستم افتاد.
جمینایی حتی به صفحه نگاه نکرد.
فقط آروم گفت:
- وقت زیادی نداریم.
- برای چی؟
چشمهاشو بست.
- برای پیدا کردن کسی که ما رو کشته.
- اگه پیداش نکنیم چی؟
چشمهاشو باز کرد و مستقیم نگام کرد.
- این بار فقط خاطره تکرار نمیشه، فورث.
مکث کرد.
- نتیجهش هم تکرار میشه.