....
𝓐𝓶𝓪متأسفانه دوستم یه حماقت بد کرد؛ تصمیم گرفت از دوستپسرش، آئو، حامله بشه.
{واقعاً احمقه!}
ساعت ۷:۳۰ دقیقه صبح، صدای کوبیدن در بیدارم کرد.
کی میتونه باشه؟!
با عجله رفتم تا درو باز کنم.
باورتون نمیشه چی دیدم.
بعد پنج ماه، بوم بالاخره پیداش شد و چیزی که عجیبتر بود، شکم بوم بود.
فکر کنم نفخ کرده بود، نه؟!
_کجا بودی شیش ماه؟!
با شنیدن جملهم، یههو زد زیر گریه و محکم بغلم کرد.
_ویلیام، بدبخت شدم! چرا این کارو کردم؟!
با حالتی متعجب ازش پرسیدم:
_چی شده؟ بیا تو، برام تعریف کن.
براش یکم شیر گرم آوردم تا بخوره، ولی به محض اینکه فنجون رو گرفت، شروع کرد به حالت تهوع.
اونجا بود که فهمیدم دوست احمق من حاملهست و دیگه نمیشه کاریش کرد.
از اونجایی که یه مدت غیب شده بود، بچهش حسابی بزرگ شده بود.
واقعاً نمیدونستم باید چیکار کنم.
_بوم، دوست احمق من، نگو که بهت وعده ازدواج داده و تو هم حامله شدی؟
_نه، وعده ازدواج نداده. من فقط میخواستم بدونم امگاها چه حسی دارن وقتی حامله میشن!
_آخه تو واقعاً عقلت کجاست؟! کدوم آدمی فقط برای فهمیدن همچین چیزی حامله میشه؟! چجوری میخوای بچه رو بزرگ کنی؟ نگو که الانم ولت کرده و اومدی خونه من!
_نه، آئو همهچیزو میدونه. خیلی هم خوشحاله، ولی هنوز در مورد اینکه ازدواج کنیم یا نه حرفی نزده.
نمیتونستم بذارم با این وضعیتش بره خونه خودش.
خیلی هم گریه میکرد، برای همین آروم بغلش کردم.
_آروم باش عزیزم. امشب خونه من بمون، باشه؟ باهم شام میخوریم.
ساعت ۲:۲۴ نصف شب، دوباره صدای کوبیدن در اومد و از خواب بیدار شدم.
رفتم دم در ببینم کیه.
در رو باز کردم و آئو بود.
این پسر بیمسئولیت اینجا چی میخواست، آخه؟
_بله؟ بفرمایید، چی میخوای؟ دوستمو حامله کردی، اشکشو درآوردی و از سادگی رفیقم سوءاستفاده کردی...
همینطور داشتم سرزنشش میکردم که پرید وسط حرفم.
_به خدا اومدم ببرمش. با مامانم صحبت کردم. قراره بعد به دنیا اومدن بچه عروسی بگیریم. به جون خودم راست میگم.
یه نگاهی از سر تا پاش کردم.
قیافهش انگار چند سال بود حموم نرفته بود.
لباسش هم طوری بود که انگار با همون لباس خونه از خواب بیدار شده و مستقیم اومده دنبال رفیق من.
یه پیراهن داغون تنش بود و حتی کفش هم نداشت.
فکر کنم با دمپایی اومده بود.
_من یه سؤال دارم ازت.
_چی؟
_تو تختت خوابیده بودی، یههو به سرت زد پاشی بیای دنبال همسر و بچهت؟!
یه نگاه معنادار بهش انداختم و درو بستم.
اه، خدا!
من نمیفهمم این بوم عاشق چیِ آئو شده که این همه مدت باهاش مونده.
البته اولش آئو اینقدر داغون نبود.
تقریباً چهار سال پیش، توی یکی از بهترین تابستونهای عمرم، من و بوم توی کافهای با تم کتاب نشسته بودیم.
اونجا همیشه پاتوق من بود، چون همین که وارد کافه میشدم، بوی قهوه مستم میکرد.
دیزاین کافه کاملاً شبیه یه کتاب بود.
میزها، صندلیها و پردههای کنار پنجره شبیه ورقههای کتاب طراحی شده بودن.
کف سالن هم جوری بود که انگار کلی کتاب کنار هم چیده شده بودن.
از قضا، آئو طراح این سالن فوقالعاده بود و دوست احمق بنده هم، درست وقتی داشتیم جفتمون از قهوهمون لذت میبردیم...
آئو از در اومد تو.
چشم بوم بهش افتاد.
موهای مشکی و صافش کمی حالت موج داشت.
لبخند یکطرفهای روی لبش بود و پیراهن سفید یقهباز، شلوار کلاسیک و کفشهای چرم مشکی پوشیده بود.
و اینجوری بود که حاجآقا عاشق شد و منم شدم واسطه این دوتا.
تا دو سال اول، همهچیز خوب بود.
ولی بعدش که آئو تصمیم گرفت بوم رو به خانوادهش معرفی کنه، مامان آئو اصرار داشت که بوم امگای ضعیفیه و نمیتونه حامله بشه و بهتره باهم ازدواج نکنن.
از اونجا بود که رابطه این دوتا به مشکل خورد.
هر شب باهم دعوا داشتن و هفتهای دو یا سه بار بوم میومد خونه من و میگفت که آرزو داره حامله بشه تا حرف مامان آئو رو بهش ثابت کنه.
ولی فکر نمیکردم واقعاً اتفاق بیفته.
فکر نمیکردم بوم واقعاً حامله بشه، چون بوم خیلی بدن ضعیفی داشت.
خدا میدونه اون دوستپسر بیفکرش چجوری...
ولش کن.
چرا انقدر دارم با خودم حرف میزنم؟!
بهتره برم بخوابم.
اول رفتم آشپزخونه یکم آب بخورم که دیدم بوم بیدار شده و گوشی به دست داره میاد سمتم.
{خدا به خیر کنه.}
_عه، بیدار شدی؟ نتونستی بخوابی؟
_نه، نه. آئو پیام داد که مامانش بعد به دنیا اومدن بچه میخواد برامون عروسی بگیره. دیدی بهت گفتم مامانش آخرش کوتاه میاد؟
داشت با ذوق باهام حرف میزد که متوجه یه بوی آشنا شدم.
دماغم رو کمی بالا کشیدم و بیشتر بو کردم.
بوی خون بود!
به صورت بوم نگاه کردم.
دیدم یههو از حرف زدن وایستاد و یه جیغ بلند کشید.
کیسه آبش پاره شده بود و کف آشپزخونه پر از آب و خون شده بود.
پاهای بوم میلرزید و همینطور ازش آب میرفت.
ولی مگه بچهش شیش ماهش نبود؟!
آئو محکم دستم رو گرفت و با صدایی لرزون گفت:
_وقته. تو رو خدا بریم بیمارستان.
خیلی وحشت کرده بودم.
سریع بوم رو از خونه بردم بیرون.
با آسانسور رفتیم پایین و دیدم آئو هنوز همونجاست.
تا ما رو دید، بدو بدو اومد سمتمون.
_چی شده؟ وقته؟
_آره، برو ماشینتو روشن کن، زود باش!
آئو خیلی با عجله میروند.
احساس میکردم الانه که بزنه به جدول و بدبخت بشیم.
انقدر تند میروند که از بیرون پنجره هیچچیز درست دیده نمیشد و بوم هم از شدت درد خودش رو جمع کرده بود.
به بیمارستان که رسیدیم، بوم رو بردن اتاق زایمان.
تقریباً یک ساعتی طول کشید.
آئو روی صندلی داخل سالن نشسته بود، یه پاش رو مدام تکون میداد و از شدت استرس بیقرار شده بود.
رفتم سمت صندلی که روش نشسته بود و آروم دستاش رو گرفتم.
نگاهی بهم کرد و گفت:
_ویلیام، اگه بوم بره، من...
_هیشش، نگران نباش.
صدای گریه بچه کل سالن رو پر کرد.
بچه و پدرش به بخش عمومی فرستاده شدن، ولی به ما اجازه داده نشد که به دیدن بوم بریم، چون بچه تازه به دنیا اومده بود.
یک ماه بعد، ساعت ۹:۳۹ دقیقه صبح، سالن ثبت ازدواج.
همهچیز خیلی عالی بود.
بچه آئو و بوم به دنیا اومده بود؛ یه دختر بچه ناز که توی بغل من بود، چون جفت باباهاش داشتن عکسهای رمانتیک میگرفتن.
منم که همیشه وسط این دوتام، دیگه بگذریم.
سرتاسر سالن پر از گلآراییهای سفیدرنگ بود.
میز و صندلیها با دقت زیادی دور تا دور سالن چیده شده بودن و وسط سالن برای رقص و آواز خالی بود.
روی میزها پر از انواع نوشیدنی، غذا و کلی میوه بود.
مهمونها هرکدوم سلیقه خاص خودشون رو برای لباس داشتن.
از دور، شخصی با کتوشلوار آبیرنگ دیده میشد.
قدی تقریباً بلند و موهای مشکی و صاف داشت.
کمی جلوتر رفتم تا ببینم کیه.
برگشت!
وایستادم و نزدیکتر نرفتم تا منو نبینه، ولی مثل اینکه منو دید و اومد سمتم.
همینطور که نزدیک میشد، خیره به چهرهش شدم.
چشمهای بادومی و تقریباً درشتی داشت.
بینی بینقص و لبهای بزرگی که انگار پدر و مادرش سفارشش داده بودن.
مثلش روی زمین نبود.
محو نگاهش بودم که سرش رو پایین آورد و به نینی کوچولو سلام کرد.
_سلام، خانم کوچولو.
بعد سرش رو بالا آورد و گفت:
_سلام، من است هستم، پسرعموی آئو.
_اه، سلام. خوشوقتم. من هم ویلیام هستم، دوست صمیمی بوم.
نمیدونم چرا، ولی انگار قراره یه داستان جدید شروع بشه.
قلبم که اینطوری میگه.