^_________^
Minدرسته که جیسونگ واقعا به لیمینهو علاقه مند بود، اما به خوبی با این قضیه که احتمالا اون حتی از وجودش هم خبردار نیست کنار اومده بود. فقط میتونست امیدوار باشه شخصی که در آینده قراره بهش نزدیک بشه آدم خوبی باشه. که البته تماشاچی دقیقا همون شخصی بود که جیسونگ میخواست بهش نزدیک بشه. تماشاچیای که از اول شروع کارش باهاش بوده و حمایتش کرده. البته جیسونگ توی حدس زدن جنسیت تماشاچی نسبتاً ناتوان بود اما این تقریبا براش بی اهمیت شده بود، چون صدای قلب تماشاچی به قدری بلند و زیبا بود که باعث میشد همه چیز تقریبا بی اهمیت به نظر برسه. اما جیسونگ نمیتونست منکر این بشه که احساسش تماشاچی رو یک پسر تصور کرده بود، البته شاید اگر تماشاچی به جنس یک دختر بود برای خودش و زندگیش سرنوشت بهتری میساخت؛ به هرحال جامعه احترام زیادی برای افراد همجنسگرا قائل نبود و اون دو باید به سختی دووم میآوردن... اما شاید از ته ته وجودش میخواست که تماشاچی یک پسر خوشقلب و پاک باشه، فقط از ته ته وجودش. فعلا تنها چیزی که جیسونگ رو مشتاق میکرد، شناختن طرفدار قدیمیش بود.
همونطور که خیره به چشمای عمیق تماشاچی نگاه میکرد پخش پایانی آهنگ رو و از میکروفون فاصله گرفت، اجرا به پایان رسید و همگی نوازنده ها روی صحنه اومدن و تعظیمی کردن.
وقتی جیسونگ دوباره نگاهش رو به سمت جایی برد که تماشاچی نشسته بود، اینبار چهرهای متفاوت به چشمش خورد. تماشاچی درحال صحبت با تلفن بود، و به نظر میرسید شخص پشت تلفن بدجور اعصاب اون رو بهم ریخته.
تماشاچی، تلفن رو قطع کرد و بعد نگاهی به جیسونگ انداخت، انگار چشمهاش چیزی به جیسونگ میگفتن که اون متوجهش نمیشد.
گیج به تماشاچی که از جاش بلند شد و به سمت بیرون سالن رفت نگاه کرد. در اون لحظه دلش میخواست به زمین و زمان فحش بده، فحشای آب داری که عین تف توی صورت عمل میکرد، یا شاید هم همون لحظه دنبالش میرفت و به محض گیراوردنش اون رو زیر مشتهاش میکشت؛ که البته هیچ یک اتفاق نیوفتاد و جیسونگ فقط با چهرهای که کمی درهم رفته تر از قبل بود سر جاش ایستاد.
ناراحت بود، واقعا ناراحت بود و حق هم داشت! تقریبا با آهنگ به اون تماشاچی اعتراف کرده بود و تماشاچی؟ فقط رفته بود! که البته به احتمالا خاطر تماسی که دریافت کرده بوده اما خب بازهم ناراحتش میکرد، حداقل نامهای پیامی یا حتی کوفت یا چیزی که دلیل رفتنش رو موجه میکرد اما انگار هیچی.
جیسونگ سرش رو تکون داد و سعی کرد افکار مزاحمش رو کنار بزنه، به هر اون هم مثل خودش یه آدم بالغ بود و قطعا میتونست یه دلیل موجه برای کارش داشته باشه اما فقط فرصت نکرده بود چیزی بگه.
که البته این چیز غیر عادی این نبود، پس فقط بیخیالش شد و به سمت خانم چیا که چند قدم اونور تر درحال تمیزکردن بود رفت و خواست خداحافظی کنه که خانم چیا با بالا آوردن سرش و دیدن جیسونگ زودتر از خودش شروع به صحبت کرد.
و بعد به طرف همون برگه کوچیک رفت، برش داشت و با لبخند به جیسونگ نگاه کرد؛ جیسونگ اون لبخند رو خوب میشناخت، خبری خوب در اون بود.
زن، دستش رو جلو آورد و تیکه کاغذ رو جلوی چشمای جیسونگ گرفت و گفت
:«فکر کنم خودت بدونی از طرف کیه جیس.»
و بعد تکه کاغذ رو توی دستش گذاشت و پس از خداحافظیای، جیسونگ رو با افکارش تنها گذاشت.
جیسونگ، چند ثانیه بعد از رفتن زن، دستش رو بالا آورد و نامه رو باز کرد
در نامه، تنها یک جمله نوشته شده بود
"هفتهی آینده اینجا منتظرم باش"
و همین. فقط همین یه جمله کافی بود تا جیسونگ بخواد منفجر بشه، اما قبل از اون دلش برای دیدن دوباره تماشاچی گرم شد و فقط یک نفس عمیق کشید. کاغذ رو توی جیبش گذاشت، و به سمت خونه راهی شد.
Writer: اما چند کیلومتر اونور تر، مردی ناآشنا ایستاده بود و از داخل کافه رو به روی سالن، به جیسونگ که از اونجا خارج میشد با جدیت نگاه میکرد.
به سرعت دوربینش رو از روی میز برداشت و چند عکسی از جیسونگ گرفت.
:«هان جیسونگ، ۲۳ ساله. توی یه خانواده عادی بزرگ شده و اونطور که مشخصه دبیر و نوازنده گیتار الکتریک و گیتار بیس هست. توی یه محله قدیمی به اسم** زندگی میکنه.
مرد، با پوزخندی ازار دهنده به نمایشگر لپتاب که اطلاعات جیسونگ رو نشون میداد خیره شده بود.
بعد از مکثی، با صدایی که از پوزخندش هم آزار دهنده تر بود گفت
:«بلاخره پیدات کردم پسرهی دردسر ساز»
Minho pov: بعد از تموم کردن تماسش با منیجرش، گوشی رو روی مبل پرت کرد و نفسی کشید. اون منیجر بیش از حد بهش سخت میگرفت و یکسره به برنامههای کاری مین هو اضاف میکرد انگار نه انگار که مینهو فقط یک ادمه و نمیتونه همگی رو با هم هندل کنه
. هوفی کشید و افکارش رو کنار زد، فکرش به سمت اجرا رفت.
دوباره سر جاش روی مبل خونهش نشست. نفس عمیقی کشید و با خونسردی به جایی نامشخص نگاه کرد و دقیقا ثانیهای بعد با صدای بلندی عربده کشید و صورتش رو از شدت ذوق توی مبل فرو برد.
:«باورم نمیشـــــــه»
و همینطور سرش رو به پشتی های مبل فشرد، انگار نه انگار که تا بیست دقیقهی دیگه خرباری از کارها به سراغش میاد و تا روزها ادامه داره...
امیدوارم از خوندن این پارت لذت برده باشین (◍•ᴗ•◍)❤