ㅤㅤ.

- این همه مدت... فکر کردی واقعاً می‌تونی از دست من فرار کنی؟


انگشت شصت و اشاره اش رو روی لب پایینیش کشید

-تجدید خاطرات جذاب نیست؟

بشکنی زد، وقتی توجه افرادش جلب شد با انگشت به اون عروسک ناچیز اشاره کرد. نیاز به حرف اضافه ای نبود قبل تر تمام برنامه رو براشون توضیح داده بود پس بی هیچ حرفی مردی به سمت اهرم و دیگری به سمت طعمه اشون رفتن.

- من شیفته‌ی تجدید خاطراتم.

لباسش رو از تن خارج و دست هاش رو بست و قلاب رو به حلقه زنجیر گیر داد، فرد دیگه ای اهرم رو به حرکت دراورد و حالا جسمی معلق جلوی چشم هاش قرار داشت.

یکی از افراد به سمتش اومد؛ چاقوی کند شده و مورد علاقه همسرش رو از جیب داخلی کتش بیرون اورد و توی دست دراز شده مرد گذاشت.

مرد راه اومده رو برگشت و درست جلوی اون موجود معلق ایستاد، بی حرکت.

-خاطراتی از جنس کابوس، مخصوصاً وقتی آدم می‌فهمه بعضی کابوس‌ها، اون کابوس ها توی دنیای خواب نیستن بلکه سایه به سایه اش قدم برمیدارن.

بعد از اتمام حرف رئیسش نزدیک تر شد چاقو رو روی شقیقه اش قرار داد؛ چاقو رو روی پوستش به سمت گردنش کشید. رودی از خون جاری شد و فریاد هاش چهار ستون انبار رو به لرزه در میاورد.

یک تای ابروش رو بالا داده بود و با یک لبخند از همون گوشه به اثر هنری رو به روش نگاه میکرد، صحنه ای خونین و جنازه ای که نفس میکشید.

کمی بعد مرد چاقو رو پایین تر کشید و روی پوست کشیده شده به روی ترقوه اش قرار داد و با ارامشی خاص بی هیچ عجله ای اون رو تا روی شکمش پایین کشید، با مهارت و آهسته پوست رو کنار زد و تا جایی پیش رفت که استخوان های دنده اش نمایان بشن همونطور که رئیس ازش خواسته بود. در این بین تنها یک صدا تو فضای نیمه تاریک و متروک انبار به گوش میرسید، صدای فریاد های کسی که همه حضار حتی خودش میدونستن خط قرمز های رئیس رو رد کرده و گه گاهی صدای برخورد مایع ای به سطحی شیشه ای.

بوی خاک، خون، ودکا و نوت چوبِ سیگارش مشامش رو نوازش میکرد و لذت رو به رگ هاش تزریق.

از جاش بلند شد و به سمت موجود پست اویزون شده رفت، جلوش ایستاد و با چشم هایی منعطف به چشم هایی که التماس رو فریاد میزدن خیره شد.

-چی در خودت دیدی که چشم دوختی به همسر من؟

قیافه ای متفکر به خودش گرفت و بعد دستش رو بالا برد، شیشه ای که بین انگشت هاش بود رو سرو ته کرد؛ تمام محتوای شیشه مثل یک ابشار سرازیر شد و روی قسمتی از صورتش ریخت که پوستش رو دقایقی پیش کنده بودند.

-تو که شیفته جلب نگاه ها بودی، حالا از این نگاه های گرسنه ای که روته لذت نمیبری؟

کمی عقب رفت و با سر اشاره داد تا ادامه بدن، مردی که تا الان به گوشه ای رفته بود تا زمین رو برای رئیسش خالی کنه سر جاش برگشت و با لبخندی کثیف به لاشه جلو روش نگاه کررد، درست مثل کفتاری که گرگی شکارش رو برای گله اون گذاشته باشه.

طبق دستوری که گرفته بود دستش رو سمت قفسه سینه ای برد که حالا تنها پوشش استخوان هاش بود. انگشت هاش رو به استخوان رسوند و اون رو با ظرافتی خاص به حالت بالی نیمه باز دراورد و کمی بعد لاشه فرشته ای نیمه جون تحویل رئیسش داد.

-چرا باید فرشته کوچک لذت ببره؟

نیشخندی زد و انگشت اشاره اش رو روی لب پایینش کشید.

مردی دیگه از سمت چپش باک بنزینی رو اورد و روی جنازه نیمه هوشیار خالی کرد. سیگار دیگه ای بین لب گذاشت که فندکی زیر سیگارش گرفته شد، با کامی که گرفت سیگار رو اتش زد و به صحنه رو به روش نگاهی انداخت، نگاهی از جنس جنون و لذت. اشتباه کرده بود، هیچکس حق نداشت به همسرش حتی نیم نگاهی بندازه و این هرزه چه فکری با خودش داشت، راجب کسی که با لذت شاهد تمام این صحنه ها بود؟

-فرشته فقط باید عذاب بکشه... توسط پروردگار

کام دیگه ای از سیگارش گرفت و اون رو زیر پاهاش انداخت و به ثانیه نکشید که جهنمی به تصویر کشیده شد. به سمت صندلی برگشت و روش نشست تا لحظه اخر سوختنش رو تماشا کرد.

Report Page