⋆˙
ʷʰᵒ ᶜᵃʳᵉˢ ᵇʳᵘʰسه روز از زندانی شدن لی مینهو پشت درهای آهنی مستحکم و چندین نیروی امنیتی مسلح گذشته بود که یه جسد دیگه پیدا شد.
کل شهر با هشدارهای خطر به تکاپو افتاد.
جویی از بارون توی کوچهای که قرمز تیره لکهش کرده بود، به راه افتاده و نورهای چشمکزن ماشین پلیس دیوارها رو به رنگ قرمز و آبی نقاشی میکردن. مامورها به سرعت و با صداهای رسا مشغول به کار بودن، صدای کلیک دوربین شنیده میشد و نوار زردی دور صحنه جرم کشیده شده بود.
هان جیسونگ درست در ورودی کوچه ایستاده بود. قفسه سینهش فشرده و چشمهاش به روبهرو خیره شده بودن. قبل از اینکه جلوتر بره میدونست: برشها تمیز، دقیق و کنترلشده بودن. هیچ عجله و کثیف کاریای در کار نبوده و همه زخمها بهطرز وحشتناکی ایجاد شده بودن.
درست مثل روش اون مرد.
یه مامور پزشکی قانونی کنار رفت تا جیسونگ رد بشه. قربانی کنار دیوار آجری افتاده بود، چشمهای بیروحش رو به آسمون خاکستری صبح باز مونده بود. نزدیک جسد، نوشتهای با خطوط کلفت روی دیوار بود: هان جیسونگ
نفس جیسونگ برای لحظهای بند اومد. اسم خودش اونجا بود. حروفش زمخت، سخرهآمیز و کینهتوزانه بنظر میومدن.
«روش یکیه»
«غیرممکنه. اون تو زندانه»
«ممکنه با یه قاتل مقلد طرف باشیم»
«به رئیس گزارش بده»
اطراف جیسونگ همه حرف میزدن، ولی تقریبا هیچی نمیشنید. فقط یه فکر توی سرش تکرار میشد: اون میدونست این اتفاق میفته.
_________________
توی ایستگاه پلیس هرج و مرج راه افتاده بود. تلفنها زنگ میخوردن، کارآگاهها بحث میکردن و تخته مدارک به سرعت نور پر میشد. جیسونگ با فک قفلشده و آستینهای بالازده اون وسط ایستاده بود، کتش هنوز از بارون خیس بود.
«باید دوباره با مینهو صحبت کنیم» سروان پرونده رو روی میز کوبید و گفت.
«نه» اون کلمه خیلی سریع و قاطع ادا شد و چند تا سر به سمت جیسونگ برگشت.
«انتخابی نیست، مامور هان» سروان چشمهاش رو باریک کرد.
«ده تا کارآگاه دیگه هم داریم» جیسونگ گفت و سروان جواب داد «و اون ملاقات با تک تکشون رو رد کرده».
جیسونگ رو برگردوند، همین الان هم میدونست که جمله بعدی چیه. «خواسته تو رو ببینه» سروان با صدای آرومتری حرف زد.
سکوت سنگین و تحقیرآمیزی برقرار شد.
«اون یارو چه مرگشه؟» یکی نزدیک دستگاه قهوهساز زمزمه کرد.
«من مسئولش نیستم» جیسونگ انقدر محکم پرونده رو چنگ زد که لبههاش خم شدن. «نیستی. ولی تنها کسی هستی که اون باهاش حرق میزنه» سروان با لحن سردی گفت.
__________________
راهرویی که به بخش بازجویی میرفت از حالت عادی سردتر بهنظر میرسید. هر قدم اکو میشد. لامپهای مهتابی بالای سرشون سوسو میزدن. جیسونگ از اینکه ضربان قلبش از موقعی که سر صحنه جرم بود سریعتر میزد، متنفر بود.
«خوبی؟» نگهبان بهش نگاه کرد. «نه» جیسونگ جواب داد. «منم همینطور» نگهبان لبخند کوچیکی زد.
قفلها یکی یکی با صدای کلیک آهن از هم جدا شدن و در باز شد. اون اونجا بود.
لی مینهو با لباس نارنجی زندان همون جای چند روز پیش نشسته بود. دستهاش به میز دستبند خورده و پاهاش با مچبند به زمین بسته شده بودن. ولی هنوز هم به نحوی انگار اون بود که کنترل رو در دست داشت.
لحظهای که جیسونگ وارد شد، حالت صورت مینهو نه بهطور قابلتوجهی، ولی تا حدی تغییر کرد. لبخند کوچیکی زد که حتی میشد گفت صمیمانه بود. مثل کسی که شخصی رو که دلش براش تنگ شده، دیده باشه.
«اومدی» مینهو نرم گفت. «یه نفر به قتل رسیده» جیسونگ با صدای تقی پرونده روی روی میز انداخت. مینهو به پرونده و بعد به جیسونگ نگاه کرد. «با اینحال...انگار بیشتر از اینکه اسمتو استفاده کردن عصبانی ای».
«فکر میکنی خنده داره؟» جیسونگ صندلی رو بیرون کشید و محکم نشست. «نه. فکر میکنم وقتی عصبانی ای، خوشگلی» مینهو کمی سرش رو کج کرد و گفت. «باید پاشم برم» جیسونگ دستهاش رو مشت کرد. «این کارو نمیکنی» مینهو گفت. «امتحانم کن» جیسونگ جواب داد.
«اگه بری یکی دیگه امشب میمیره» مینهو به صندلیش تکیه داد، زنجیرهایی که مهارش کرده بودن آروم تکون خوردن. سکوت تو اتاق حاکم و گلوی جیسونگ تنگ شد. «داری بلوف میزنی»
«واقعا؟» نگاه مینهو از صورتش کنده نشد و ادامه داد «اومدی چون در درون میدونی که بلوف نمیزنم».
جیسونگ پرونده رو باز و عکسهای صحنه جرم، قربانی و اسم نوشتهشده با خون رو روی میز پخش کرد. «کی این کارو کرده؟» آخرین عکس رو به جلو هول داد.
مینهو بهش نگاه کرد. برای اولین بار اون لبخند محو و چشمهاش سنگ شد. جالب بود...خیلی جالب. بعد دوباره به بالا نگاه کرد «من نکردم».
«انتظار داری حرفتو باور کنم؟»
«برام مهم نیست چیو باور کنی» مینهو جواب داد.
«پس حرف بزن»
«بگو لطفا» حالت صورت مینهو کمی تیز شد.
«تو دیوونه ای» جیسونگ با ناباوری بهش زل زد.
«اکثر اوقات»
«بهم بگو» جیسونگ دوباره اصرار کرد.
«بگو لطفا»