Love Me Again
JM
یونگی سیگارش رو روی زمین انداخت و با کفش براقش خاموشش کرد
_ وقتی میدونی نمیتونی فرار کنی ، تقلا کردنت برایِ چیه پارک؟
با پوزخند آشکاری پرسید و با قدم های اهسته از تاریکی بیرون اومد
حالا نور لامپ های خیابونی روی صورتش افتاده بود و جیمین میتونست زخم روی چشمش رو ببینه
_ داری به شاهکار خودت نگاه میکنی؟
جیمین توسط دو نفر از افراد یونگی با خشونت روی صندلی چوبی پرت شد
+ دستمو باز کن!
یونگی یقه کت مشکی و بلندش رو صاف کرد و گفت :
_کلید دستبندی که باهاش دستاتو بستم گمشده.
جیمین چشماشو چرخوند؛ میدونست بهش دروغ میگه و این دقیقا چیزی بود که یونگی همیشه افتضاح انجامش میداد
اما نمیدونست چرا توو اون شرایط باید به موهای بلند یونگی که به سمت بالا حالتش داده بود فکر کنه!؟ باید اعتراف میکرد به شدت جذابش کرده بود
+ تو مثلا یه فاکینگ افسر پلیسی؟
چطور خودت داری با گروگان گرفتن من دچار خلاف میشی؟
با صدای بلند پرسید و چشمای مغرور و متواضعش رو به یونگی داد
همون لحظه سطل اب سردی روش پاشیده شد و نفسش رو برای چند لحظه قطع کرد.
لبای خوش حالتش از هم فاصله گرفت تا بتونه مقدار بیشتری اکسیژن وارد ریه هاش کنه
یونگی سرِ شیشه مشروب توی دستش رو باز کرد و به گوشه نامعلومی پرت کرد
_ هوای بیرون سرده ممکنه یخ بزنی جیمین.
با تمسخر گفت و جرعهای مشروب نوشید
جیمین نمیدونست کجاست اما اطرافش پر از ماشین های فرسوده و قدیمی بود پس احتمال داد توی یکی از پارکینگ های سرباز و قدیمیِ بوسان باشه
نفسای یونگی به شکل بخار از دهنش خارج میشد
میدونست جیمین به شدت بدن حساسی داره و الان که خیسه سرماخوردنش حتمیه
+ بهم بگو چی میخوای!
یونگی ابروهاش رو با تمسخر بالا انداخت و قهقه مستانه ای سر داد
_ نظرت درمورد تسویه حساب چیه؟
به صندلی جیمین نزدیک شد و همون طور که دورش میچرخید شیشه مشروبش رو روی سرش خالی کرد
_ اول از زخم روی صورتم شروع میکنیم.
شیشه خالی مشروب رو دور انداخت و بعد از گرفتن دسته های صندلی ، روی صورت جیمین خم شد :
+ به نظرم که باهاش مشکلی نداری ، با وجودش جذابتر شدی.
جیمین با پرویی جواب داد و لبخند کجی زد
_ درمورد بازی دادن احساساتم چی داری بگی؟
لبخند جیمین از بین رفت و چشماش رنگ پشیمونی گرفتن
+ خودت میدونی مجبور بودم.
_ اصلا هیچ حسی بهم داشتی؟
+ معلومه که داشتم!
جیمین با صراحت گفت و باعث شد چشمای یونگی دلخورتر بشه
_ چیکار کنم باهات...
اهسته لب زد و از جیمین فاصله گرفت.
+ یونگی متاسفم.
این اولین دفعهای بود که جیمین ابراز پشیمونی میکرد
+ هیچوقت نخواستم تنهات بذارم؛ باور کن.
یونگی پوزخند تلخی زد و نگاهش رو از معشوقش گرفت
جیمین سرش رو پایین انداخت و نفس عمیقی کشید.
بدنش به خاطر سرما میلرزید و عجیب بود که دوست داشت یونگی بغلش کنه.
_ شما میتونید برید.
یونگی رو به افرادش لب زد و کلید دستبند رو از جیب کتش دراورد
جلوی صندلی زانو زد و دستاش رو باز کرد
_ دیگه هیچ وقت نمیخوام ببینمت پارک جیمین!
+ چرا؟ چون میترسی لرزش قلبت رو حس کنی؟
یونگی نگاه کوتاهی به چهرش انداخت و فَکِش رو منقبض کرد
چرا اون پسر همیشه میتونست تمام وجودش رو کاوش کنه؟
+ میدونم هنوز دوسم داری مین یونگی.
جیمین کنار یونگی روی زمین زانو زد و به خودش اجازه داد صورتش رو قاب بگیره
+ اگه بهت بگم پشیمونم واست کافی نیست؟
این که بگم هنوز تمام وجودم برای توعه بی معنیه؟