🌙
(。•ㅅ•。)〝₎₎ 𝓦𝓱𝓮𝓷𝓦𝓮𝓜𝓮𝓮𝓽𝓣𝓱𝓮𝓜𝓸𝓸𝓷 ✦₊ ˊ˗
╭∪─∪────────── ✦ ⁺. ˚
🌑 چپتر سوم ~
𖦁ׅ ࣪ وقتی با ماه روبهرو شدم៵ ࣪ ִֶָ ⋆
یون لی در صدایش تنها تهدید و سردی میشنید. احساس گناه باعث شده بود تصور کنه اون داره میگه:
«میخوام بکُشمت، فقط چاقوم هنوز تیز نیست. نگران نباش، هنوز یه تفنگ دارم.»
اصلاً منظورش از اینکه "مدل دستهبلندش شاید کارساز باشه" چی بود؟ چطور میدونست؟ خودش امتحان کرده بود؟
افکار وحشتناکی در ذهن یون لی میچرخید. مرد بیصدا ایستاد و به سمتش آمد. یون لی که نمیدونست نیتش چیه، ناخودآگاه قدمی عقب رفت.
اما مرد حتی نگاهی هم به او ننداخت. بیتفاوت از کنارش گذشت، ریموت رو از روی میز برداشت و دمای کولر رو دوباره روی ۳۰ درجه تنظیم کرد. بعد آن را زمین گذاشت و به سمت بار رفت تا لیوانی آب برای خودش بریزه.
وقتی متوجه شد داره زیادی خیالپردازی میکنه، یون لی تصمیم گرفت برای شکستن سکوت چیزی بگه. بدون اینکه فکر کنه، یکراست گفت:
بهمحض گفتن، لحن و منظور جملهاش را فهمید و زهرخند تلخی زد.
یون لی سعی کرد درستش کنه:
«یعنی... کدوم مدل رو بهتره نخرم؟»
مرد این بار نگاهش کرد. چشمانش پایین رفت تا به مچهای لاغر یون لی برسد. مثل ماشینی بیاحساس که در حال خواندن دادههای واضح هست، گفت:
«زورش رو نداری»
«ها؟»
«فرقی نداره چی بخری»
...
در راه برگشت به باشگاه، یون لی همچنان به گفتوگوی اخیرشون فکر میکرد.
با مرور دوبارهاش، متوجه شد مکالمهشون زیادی ترسناک بوده.
یکی جرأت کرده بپرسه، یکی دیگه جرأت کرده جواب بده.
وقتی یادش افتاد که چطور با حماقت گفته بود «ممنون بابت راهنمایی» و بعد اونجا رو ترک کرده بود، دلش میخواست همون لحظه بلیت برگشت به خانه رو بگیره.
گرمای تابستان نفسگیر بود. باد هم که میوزید گوشهاش رو میسوزوند. حتی کولر هم حریف گرما نمیشد. یون لی صورتش رو پوشوند، اما دستانش هم داغ بود، مثل اینکه بدنش میخواست مداوماً به او یادآوری کنه که چقدر خجالتزده شده.
در همان لحظه ، «هه جیا منگ» صدایش زد:
«خانم شیان یون!»
یون لی از افکارش بیرون آمد.
متوجه شد که آدمهای پراکنده، حالا در فضای استراحتی در مرکز طبقه دوم دور هم جمع شدهان. عدهای روی مبلهای خمیده نشسته بودند و بقیه ایستاده بودن
فضا بهطور کلی آرام و صمیمی بود.
وقتی نزدیکتر شد، هه جیا منگ پرسید:
«چقدر زود برگشتی بالا؟ گوشیتو شارژ کردی؟»
یون لی گفت:
«تا حدودی» و بعد مکثی کرد و اضافه کرد: «یکی توی اتاق استراحت خوابیده بود»
«کی؟ ما که کسی رو ندیدیم وقتی اونجا رفتیم»
«کسی بود که دیشب اومد دنبالم»
«هان؟» هه جیا منگ به طرفی برگشت، «رئیس، دیروز کی رو فرستادی دنبالاش؟»
یون لی هم به همون سمت نگاه کرد.
در وسط کاناپه، مردی نشسته بود که برایش ناآشنا ولی چشمگیر بود. پیراهنی با طرحهای ملایم به تن داشت، همراه با شلوار ساده. چشمهایش با لحنی شوخ و آرام برق میزد. بهصورت راحت نشسته بود، پا روی پا، و ظاهر و رفتارش پر از وقار و لطافت بود. همهچیزش فریاد میزد: « یه جوان اشرافزاده»
آن مرد ابرویی بالا انداخت، انگار تازه چیزی یادش آمده باشد:
«یه لحظه میرم پایین»
بعد از احوالپرسی کوتاهی با جمع، ایستاد تا برود. وقتی از کنار یون لی رد شد، ایستاد و با ادب دست دراز کرد:
«از آشناییتون خوشوقتم، من شو چینگ سونگ هستم»
یون لی کمی مکث کرد و بعد دستش را بالا آورد:
«سلام»
شو چینگ سونگ دستش را گرفت و کوتاه فشرد:
«بابت دیروز اگر اذیتی پیش اومده، معذرت میخوام.»
یون لی با حالت خشک جواب داد:
«مشکلی نیست.»
انگار در یک دیدار طرفداران بودن. بقیه افراد وقتی شو چینگ سونگ رفت، آرام پراکنده شدن.
جمع چهار نفرهی اصلی دوباره کنار هم جمع شدن، و هه جیا منگ با شور و هیجان همچنان در هر سه جملهاش یکبار اسم شو چینگ سونگ رو میآورد، طوری که انگار عضو یه فرقهی تمامعیار شده.
قبل از برگشت شو چینگ سونگ، آنها از آنجا رفتن.
در راه برگشت به هتل، هه جیا منگ موضوع بلیت برگشت یون لی رو مطرح کرد. طبق برنامه، باید از قبل بلیت رفت و برگشت میخریدند، اما یون لی با بهانه اینکه میخواهد چند روز بیشتر در نان وو بمونه، گفته بود بعداً تاریخ و شماره پرواز رو میفرسته
ولی هنوز این کار رو نکرده بود.
هه جیا منگ هم اصراری نکرد، فقط خواست که وقتی بلیت رو رزرو کرد، اطلاع بده.
با شنیدن این موضوع، حال یون لی عوض شد.
سفرش از شی فو به ظاهر برای کار بود، ولی دلیل واقعی، دعوایی بود با پدرش یون یونگ چانگ کرده بود. جرقهی بحث، پذیرش پنهانی او در مقطع ارشد دانشگاه نان لی تک بود.
یون یونگ چانگ بهشدت با تحصیل دخترش در شهر دیگر مخالف بود.
در زمان کنکور کارشناسی، او آنقدر سختگیری کرده بود که فقط اجازهی انتخاب دانشگاههای محلی را به او داده بود. بعد از چند بار تلاش ناموفق برای مقاومت، یون لی بهظاهر قبول کرده بود ولی در خفا، نان لیتک را بهعنوان انتخاب اول زده بود.
فکر میکرد اگر قبول شود، پدرش دیگر مخالفت نمیکند. اما حالا فهمیده بود اگر آن زمان هم قبول میشد، پدرش با همان شدت میخواست که او دوباره کنکور بدهد.
در آن زمان، تنها یک نمره با قبولی فاصله داشت.
در نهایت، همانطور که پدرش میخواست، در شی فو موند.
از همان زمان، همیشه حسرت نان لیتک را داشت و از ابتدا، آن دانشگاه را برای مقطع ارشد هدف قرار داده بود.
ولی دید که نگرش پدرش بعد از چهار سال هنوز هم مثل قبله.
او میگفت که یون لی همیشه زیر نظر آنها بزرگ شده و حالا که دختر است، رفتن به شهری دیگر برایشان نگرانکنندهست.
نسل قدیم این چیزها رو درک نمیکنن. فکر میکردن دانشگاههای خوبی در شی فو هم هست و اگر بخواد درس بخوانه، چرا جایی نزدیکتر نباشد؟
یون لی مجبور شد مثل قبل، طوری رفتار کند که انگار برای آزمون ارشد دانشگاههای محلی آماده میشود، در حالیکه در واقع، هدف اصلیاش چیز دیگری بود. حتی وقتی قبول شد، جرأت نکرد به پدرش بگه. حرف در گلویش میماند.
مادرش یانگ فانگ و برادر کوچکش یون یه موضوع رو میدونستن، اما دخالتی نمیکردن. فقط از دور تماشا میکردن.
هرچه به زمان ثبتنام نزدیکتر میشد، بار این راز روی دوشش سنگینتر میشد.
گاهی با خودش فکر میکرد چقدر احمقانه است که در بیستوچند سالگی، هنوز اجازه نداره خودش تصمیم بگیره که کجا درس بخونه مثل یک کودک سهساله که برای خوردن آبنبات هم باید از بزرگترها اجازه بگیره
وقتی بهتازگی دعوتنامهای از EAW دریافت کرد، چون محلش نان وو بود، از دنگ چوچی که چهار سال آنجا زندگی کرده بود پرسید که آیا چیزی دربارهی مرکز واقعیت مجازی آنجا میدونه؟
اتفاقاً یکی از بستگان هماتاقی دنگ چوچی در همان مرکز کار میکرد. بعد از تحقیق، بهنظر میرسید فرصت خوبی باشه. شرایط پیشنهادی خوب بود و یون لی که اول قصد رد کردن پیشنهاد رو داشت، کمکم دودل شد.
برای تصمیمگیری، سر میز شام خیلی اتفاقی حرفش رت پیش کشید. دید که پدرش واکنش شدیدی نشان نداد، پس فرصت رت مناسب دید و آرام آرام گفت که قصد دارو به آنجا برود.
ولی بهمحض اینکه پدرش حقیقت رو شنید، رنگ صورتش عوض شد. عصبانی شد، اجازه نداد حتی توضیح بده، و قاطعانه گفت که باید این فکر رو فراموش کنه. گفت یا باید بره سر کار، یا برای دانشگاههای محلی دوباره اقدام کنه.
در آن لحظه، احساس گناه یون لی از بین رفت. خشم و ناراحتیاش فوران کرد و دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه. فریاد زد:
«این تصمیم منه!»
و همهچیز ناگهان به اوج رسید.
در لحظهای از عصبانیت، بیدرنگ ایمیل را به EAW فرستاد و پیشنهادشون رو پذیرفت.
در حالی که غرق در خاطرات بود، صدای زنگ گوشی او را به خود آورد. یونلی وارد اتاقش شد، نگاهی به صفحه انداخت:
تماس از طرف یونیه بود.
گوشی را روی حالت بلندگو گذاشت و روی تخت پرت کرد. در نقش خواهر بزرگتر، خودش پیشدستی کرد و گفت:
«خودتو معرفی کن.»
پسر جوان آنطرف خط مکثی کرد و گفت:
«چی؟»
«تو قاصدی یا برادر منی؟»
بعد از چند ثانیه سکوت، یونیه با لحنی خسته گفت:
«برادرت.»
یونلی گفت:
«خب، حرفتو بزن.»
«کی برمیگردی خونه؟ راستی یهکم سوغاتی نانوو هم بیار.»
«بگو چی میخوای، برات پست میکنم.»
«فرار از خونه؟ یونلی، بچهای؟! چند سالته؟ بعد از یه دعوا با بابا قهر میکنی؟ خجالت نمیکشی؟»
یونلی با آرامش گفت:
«اگه تو نگی، کی میفهمه؟»
فضای خونه در این چند روز پر از تنش بود، و یونیه شده بود کیسهبوکسی میان این دو. حالا نمیخواست بیشتر درگیر ماجرا شود، پس با لحن تسلیمگونهای پرسید:
«بالاخره کی برمیگردی؟»
با اینکه هنوز بیش از نیمماه تا شروع ترم مانده بود، یونلی دلش نمیخواست برگردد و دوباره درگیر بحث با پدرش شود.
راستش را گفت:
«شاید اصلاً برنگردم.»
«چی؟!»
«دیگه نزدیکای شروع دانشگاهه. نمیخوام دوباره این همه راه بیام و برگردم. اینجا میمونم تا خودمو وفق بدم. دنگ چوچی هم که اینجاست، چند روزی هم با اون میگردم.»
«تو جدیای؟»
«خیلی هم جدیام.»
هرچه بیشتر میگفت، دلایلش بیشتر میشد.
«در واقع، نهتنها "شاید"، که واقعاً برنمیگردم.»
یونیه با ناباوری گفت:
«نمیترسی بابا بکشتت؟»
یونلی با خونسردی گفت:
«اگه برگردم، خطرناکتره!»
…
وقتی تصمیمش را گرفت، حالش خیلی بهتر شد. دیگر لازم نبود دعوای دوبارهای با یون یونگچانگ داشته باشد.
آن شب، راحت و بیدغدغه خوابید.
صبح روز بعد، خیلی زود از خواب بیدار شد.
فضای هتل نسبت به دیروز کاملاً تغییر کرده بود. همه در لابی بودند و دوربین به دست داشتند و هر از گاهی فیلم میگرفتند.
یونلی که جلوی دوربین احساس معذب بودن داشت، با دیدن جی بوله و فِیشوی که با لبخند به دوربینش سلام دادند، کمی آرامتر شد و لبخند کمرنگی زد.
قبل از ورود، گروهشان در بخشی با دید به مرکز خرید "هایتیان" توقف کردند و با بیشرمی تمام مشغول فیلمبرداری شدند.
یونلی هم همراهشان شد و در گوشهای خلوت دیالوگ خودش را برای دوربین تکرار کرد.
مرکز EAW بیشتر شبیه یک پارک موضوعی کوچک بود تا صرفاً یک مرکز واقعیت مجازی.
ورودیاش طراحی شیک و مدرن داشت. زمینهای ستارهمانند با رگههایی از نور سفید که تا سقف کشیده میشد؛ انگار از دل این شکافها میشد وارد جهانی دیگر شد.
بالای ورودی، با فونتی بزرگ نوشته شده بود:
«از دنیایی دیگر لذت ببر»
برخلاف روز قبل که فضای داخل ساکت و تاریک بود، حالا همه تجهیزات فعال بودند. نورها چشمک میزدند، تصاویر متحرک درخشان بودند و همهجا حالوهوای هیجانی داشت.
انواع مختلفی از پروژهها وجود داشت:
تجربههای هیجانی، ماجراجوییهای حسی، حل معما، و مبارزههای گروهی.
تقریباً بیست نفر را دعوت کرده بودند. پس از ورود، راهنما آنها را برای چند پروژه گروهی سازماندهی کرد؛ مثل ترن هوایی مجازی داخل سالن، فیلمهای ۵ بعدی، و تجربههای واقعیت مجازی.
کارکنان بیکار، موقتاً نقش فیلمبردار را بر عهده گرفته بودند.
قبل از گذاشتن هدست VR، یونلی متوجه شد چند پهپاد هم در حال فیلمبرداری هستند.
این اولین تجربه فیلمبرداری در فضای بیرون برای یونلی بود، و چنین مقیاس بزرگی تاکنون ندیده بود.
بعد از انجام چند پروژه گروهی، آنها به طبقه دوم برگشتند.
طبقه دوم بیشتر پروژههای تکنفره یا گروههای کوچک داشت، مثل:
کپسولهای فضایی، ماشینهای جنگی در تاریکی، و بازیهای با حسگر حرکتی. نیمی از فضا هم اتاقهای خصوصی بود، برای کسانی که میخواستند در سکوت بازی کنند.
یونلی هنوز تصمیم نگرفته بود که چه پروژهای را امتحان کند که صدای سلام و خوشآمدگویی چند نفر از پشت سرش بلند شد.
نگاهش را بالا آورد و دید شو چینگسونگ و همان مردی که در دو روز گذشته با او برخورد کرده بود، نزدیک شدهاند.
با اینکه ماسک زده بود، اما چهرهاش هنوز هم قابلتشخیص بود.
در همین مدت کوتاه، شو چینگسونگ با خیلیها صمیمی شده بود و حالا دیگران بهگرمی با او صحبت میکردند.
یونلی ناخودآگاه به یاد لحظه ناخوشایند اتاق استراحت افتاد و دلش نمیخواست با آن مرد روبهرو شود.
ناگهان نگاهش به پروژهای افتاد که قبلاً در دفترچه یادداشتش علامت زده بود:
«بانجیجامپینگ»
به سمت آن قدم برداشت.
نام پروژه و ظاهرش نسبت به بقیه هیجانانگیزتر بود، اما کسی از راهنماها اطراف نبود. یونلی دستورالعملها را خواند، اما تا وقتی کارکنان نیایند، نمیخواست به چیزی دست بزند.
پس، سهپایهاش را باز کرد، دوربین DSLR را روی آن گذاشت و مشغول تنظیم زاویه و دیافراگم شد.
پروژه بیشتر به تاب شبیه بود، اما در واقع یک سیستم بالابر حرفهای بود که با تجهیزات ایمنی کامل، تجربهای واقعی از بانجیجامپینگ را شبیهسازی میکرد.
معمولاً راهنماها کمک میکردند تا کمربند ایمنی بسته شود.
چند دقیقه گذشت، اما کسی نیامد. درست وقتی میخواست پروژه دیگری را امتحان کند، صدای شو چینگسونگ را از پشت سر شنید:
«چی شده؟»
یونلی برگشت.
بیخبر، آن دو مرد نزدیکش شده بودند.
یونلی کمی دستپاچه شد و گفت:
«میخواستم این پروژه رو امتحان کنم.»
شو چینگسونگ کمی ابرو بالا انداخت و دستی به شانه مرد کناریاش زد:
«وقتشه کار کنی.»
مرد چشمهایی خسته داشت، اما همان لحظه واکنشی نشان نداد.
شو چینگسونگ شانهای بالا انداخت و گفت:
«کمبود نیرو داریم.»
...
این دقیقاً همان چیزی بود که یونلی نمیخواست اتفاق بیفتد.
مرد بعد از چند لحظه جلو آمد، کمربند ایمنی را از روی قفسه برداشت و شروع به بررسی آن کرد. برخلاف سایر کارکنان، یونیفورم نپوشیده بود، فقط یک تیشرت و شلوار ساده.
یونلی نمیدانست موقعیت شغلیاش چیست.
و حالا نگران چیز دیگری هم بود:
آیا اصلاً بلده این دستگاه رو راه بندازه؟
مرد با کمربند ایمنی به طرفش آمد. بهخاطر قد بلندش کمی خم شد و با صدایی آهسته گفت:
«پاهاتو ببر توی این حلقههای مشکی.»
حالا خیلی بههم نزدیک بودند.
یونلی که مضطرب شده بود، بدون هیچ سؤال یا حرفی، فقط طبق دستور عمل کرد.
بعد از اینکه هر دو پا را از حلقهها رد کرد، مرد کمربند را بالا کشید و از او خواست بازوهایش را از حلقههای مربوطه رد کند. بندها را محکم بست، بعد او را روی دستگاه نشاند.
وقتی ایستاده بود، زیاد چیزی حس نمیکرد، اما بهمحض نشستن، حس عجیبی از بیاختیاری در وجودش ایجاد شد.
نگاهش روی حرکات مرد ثابت مانده بود که با دقت، بندهای ایمنی را به نقاط مخصوص وصل میکرد و همه چیز را بررسی میکرد.
در همین لحظه، شو چینگسونگ با شوخی گفت:
«بدک نیست! برای بار اول خیلی حرفهای بستی.»
مرد نه چیزی گفت، نه حتی نگاهش را بالا آورد. فقط بیکلام بند آخر را بررسی کرد، بعد به عقب قدم برداشت. صدایش آرام و کوتاه بود:
«آمادهای؟»
یونلی سرش را به علامت تأیید تکان داد، ولی دلش هنوز آرام نشده بود.
پلتفرم با صدای تق خفیفی شروع به بالا رفتن کرد.
همه چیز شبیه سازهای واقعی بود.
کف زیر پایش تکان خورد، چشمانش ناخودآگاه بسته شدند.
درون گوشهایش، ضربان قلب خودش را میشنید.
نفَس در سینهاش حبس شده بود، مثل کسی که در آستانه سقوط ایستاده و فقط منتظر یک اشاره است.
در لحظهی پرتاب، همهچیز خاموش شد.
باد در گوشش میپیچید، بدنش میان آسمان و زمین معلق بود، و دنیا در کسری از ثانیه وارونه شد.
اما در همان آشفتگی، ذهنش خالی شد.
مثل اینکه همه دغدغهها، همه فکرهای آزاردهنده، برای چند ثانیه ناپدید شده باشند.
وقتی دستگاه دوباره به آرامی پایین آمد و صدای مکانیکیاش در فضا پیچید، پلکهایش را باز کرد. چشمهایش لرزیدند، موهایش کمی بههم ریخته بود، اما صورتش آرام بود.
مرد همانجا ایستاده بود، ساکت و بدون حرف.
نمیدانست چیزی که دیده، ترس بوده یا تحسین.
یونلی بندهای ایمنی را یکییکی باز کرد. مرد دست دراز کرد تا کمکش کند، اما او خودش را جمع کرد و گفت:
«ممنون. خودم بلدم.»
در واقع بلد نبود.
یکی از بندها گیر کرده بود. او با عجله و دستپاچگی تلاش میکرد بازش کند، ولی هرچه بیشتر فشار میآورد، بدتر میشد.
مرد نگاهش کرد. انگار دلش نمیخواست مداخله کند، اما بالاخره جلو آمد. بدون حرف، زانو زد، بند را گرفت و با یک حرکت روان بازش کرد.
یونلی زیر لب گفت:
«ممنون...»
مرد همچنان ساکت بود.
اما قبل از اینکه بلند شود، با لحنی بیتفاوت گفت:
«این بازیها برای کساییه که یا شجاعن، یا هیچی واسه از دست دادن ندارن.»
او بعد از گفتن این جمله بلند شد، پشتش را به او کرد و رفت.
قد بلندش با آن قدمهای آرام، بهمرور از دید محو شد.
یونلی همانجا ایستاده بود، بندها در دست، هنوز صدای او در گوشش میپیچید.
«یا شجاعن، یا هیچی واسه از دست دادن ندارن...»
او کدام یکی بود؟
لحظهای احساس کرد تمام آن نقابهایی که به صورتش زده بود، آرامش، خونسردی، ادب، در برابر این جمله فرو ریختهاند.
نه شجاع بود.
نه بیچیز.
او فقط کسی بود که در دلش پر از ترس بود، اما با لبخند وانمود میکرد همهچیز تحت کنترله.
با دستان لرزان، بندها را سر جایش گذاشت، دوربینش را برداشت و آرام به جمع برگشت.
هیچکس متوجه چیزی نشد. هیچکس از نگاه پر تردید و حسرتش چیزی نخواند.
او مثل همیشه، آرام و بیصدا، خودش را در میان دیگران گم کرد.
୧﹒Linyiir﹕🌲
౨ৎ Translated by @Linyiir(tel) & Linyi_ir(insta)🌙