🌙
(。•ㅅ•。)〝₎₎ 𝓦𝓱𝓮𝓷𝓦𝓮𝓜𝓮𝓮𝓽𝓣𝓱𝓮𝓜𝓸𝓸𝓷 ✦₊ ˊ˗
╭∪─∪────────── ✦ ⁺. ˚
🌑 چپتر چهارم ~
𖦁ׅ ࣪ وقتی با ماه روبهرو شدم៵ ࣪ ִֶָ ⋆
مرد مقابلش این کارها را انگار با مهارت انجام میداد.
«اولین بارشه» یعنی چی؟
یون لی حرفش را درست نفهمید. مردد پرسید:
«یعنی تا حالا برای هیچکس اینو نبستید؟»
مرد:
«نه.»
پاسخ بیتکلفش، یون لی را ساکت کرد.
حتی به این فکر افتاد که شاید زیادی حساس شده.
با اینکه این وسیلهی تفریحی فقط حدود دو متر ارتفاع داشت، اما باز هم بیخطر نبود. یون لی که هنوز دلش قرص نشده بود، دوباره پرسید:
«شما قبل از شروع این کار، آموزش خاصی دیدید؟»
مرد بدون اینکه سر بلند کند، گفت:
«چه آموزشی؟»
«مثلاً...»
یون لی چیزی به ذهنش نمیرسید، دیگر ظرافت را کنار گذاشت و مستقیم گفت:
«مثلاً اینکه طناب ایمنی رو چطور محکم ببندین که خطری نداشته باشه.»
مرد گفت:
«نه.»
در آن لحظه، یون لی احساس کرد انگار واقعاً قرار است بانجیجامپینگ برود، و مسئول آنجا به او گفته:
«شاید طناب پاره شد، شاید هم نشد. اول امتحان کن ببین چی میشه.»
یون لی خشکاش زد.
«یعنی اگه طناب درست بسته نشده باشه، پرت میشم بیرون؟»
مرد نگاهی به او انداخت، انگار چند لحظهای فکر کرد، بعد گفت:
«نمیدونم»
با اینکه آن دو نفر خیلی خونسرد بودند، یون لی لبهایش را بههم فشرد تا خودش را نترساند. ناگهان مرد ضربهای ملایم به سگک طناب زد و با لحنی عادی پرسید:
«میخوای امتحان کنی؟»
یون لی: «...»
یونلی: «؟»
حرف مرد مثل وسوسهی یک شیطان توی گوشش پیچید.
اما فقط همان یکبار گفت و بعد دستش را عقب کشید، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. یون لی حتی شک کرد که شاید مرد از حرفهای قبلیاش ناراحت شده و حالا میخواهد او را بترساند. پشتش سفت شد و سرش را پایین آورد تا مطمئن شود سگک شل نشده.
در همین حین، یکی از دور صدای "شو چینگ سونگ" رو صدا زد.
قبل از رفتن، شو چینگ سونگ لبخند کوتاهی زد و گفت:
«فقط داره باهات شوخی میکنه، جدی نگیر.»
بعد رو به مرد گفت:
«چیکار میکنی؟ مردم رو با حرفهای بیفکر نترسون»
مرد هنوز هم همان حالت «کارمندی بیحوصله» را داشت، اما همین باعث شد برای اولینبار جملهای انسانیتر به یون لی بگوید:
«نگران نباش، همهچی چک شده.»
سپس به طناب کنارش اشاره کرد:
«اگه وسطش ترسیدی، اینو بگیر.»
یونلی سری تکان داد و بعد از کمی تردید، دستش رو آرام برداشت. مرد هدست VR را از کنار برداشت و روی سرش گذاشت:
(☆مترجم: هدست VR یا همون هدست واقعیت مجازی (Virtual Reality Headset) یه دستگاه الکترونیکی مخصوصه که روی سر گذاشته میشه و جلوی چشمها رو میپوشونه. این هدست با استفاده از صفحهنمایش و حسگرهای حرکتی، شما رو وارد یک دنیای مجازی میکنه، طوری که انگار واقعاً داخل اون فضا هستی ))
«پشتش یه پیچ هست، خودت میتونی اندازهاش رو تنظیم کنی.»
مقابل چشمهای یون لی، صحنهای با متنی آتشین ظاهر شد.
مرد گفت:
«واضحه؟»
یون لی چشمهایش را تنگ کرد:
«یه کم تار میبینم.»
همین که گفت، دست مرد به عینکش خورد و اون رو کمی پایین کشید. تصویر واضحتر شد. یون لی هم کمی با دست خودش تنظیمش کرد تا در زاویهی راحتی قرار بگیرد.
چون این وسیله حرکتهای بالا و پایین داشت، اگر عینک را معمولی میزد، میافتاد. به همین دلیل دو بند هم اضافه شده بود که زیر چانه بسته میشد، مثل کلاه ایمنی. وقتی هدست روی سرش قرار گرفت، دیدش از دنیای واقعی جدا شد.
نمیدانست اطرافش چه خبر است و کمی مضطرب شد. فقط صدای مرد را شنید که انگار چیزی را اعلام میکرد:
«شروع شد.»
و صحنه تغییر کرد.
صخرهای به بلندی آسمان، تهش دیده نمیشد در دوردست کوههایی مهآلود...
بازی با یه پرش ناگهانی شروع نشد، بلکه یه وقفه کوتاه در نظر گرفته شده بود. یه شخصیت مجازی روبهرویش لبهایش را تکان میداد، انگار داشت حرف میزد. بعد دیدگاه یون لی به شخصیت اصلی تغییر کرد، کسی که میخواست بپرد ولی میترسید، برای مدت زیادی مردد بود. قبل از اینکه فرصت واکنش داشته باشد، ناگهان پرید.
صندلی معلقی که یون لی روی آن نشسته بود شروع به حرکت کرد.
افتادن به پایین، و سپس بالا و پایین رفتن بهخاطر طناب کشی. حس بیوزنی شدید بود؛ مثل اینکه در عمق دریا فرو میرفت و ناگهان دوباره بالا میآمد.
برای لحظهای، آنقدر ترسید که چشمهایش رو بست، اما بعد خودش را وادار کرد دوباره بازشان کند.
یون لی از آن دسته آدمهایی بود که هم ترسو بود و هم عاشق هیجان. هر بار که به پارک تفریحی میرفت، جذب وسایل مرتفع و ترسناک میشد، ولی جلوی دروازهشان که میرسید، جرأت سوار شدن نداشت.
اما در این تجربهی واقعیت مجازی، چون میدانست همهچیز مجازیست و واقعی نیست، جرأت میکرد امتحان کند.
بهعبارت ساده، شجاعتش فقط در دنیای مجازی معنا داشت.
وقتی به دنیای واقعی برمیگشت، دوباره به صفر میرسید.
این وسیله مدت زیادی طول نکشید، ولی بهخاطر حس واقعیای که القا میکرد، برای یون لی هر ثانیهاش به اندازهی یک عمر گذشت. اما وقتی تجربه تمام شد، حس زنده ماندن، هیجان و شادابی رو با خودش داشت.
یون لی هدست را برداشت.
مرد آن را از او گرفت و سگک را باز کرد. یون لی دوباره پایش به زمین محکم رسید. سرش را چرخاند و دید که روی یک صفحهنمایش نزدیک، همان تصاویری که خودش دیده بود پخش میشود. یعنی دیگران هم آنچه او دیده بود را میتوانستند ببینند.
طبق گفتهی "هه جیا منگ" برای اینکه فیلمها کیفیت بهتری داشته باشن، قرار بود این تصاویر بعداً برای افراد مربوطه ارسال شوند.
یون لی تشکر کرد و بعد از کمی فکر، پرسید:
«این بازی صدا نداره؟»
مرد سر بلند کرد.
یون لی توضیح داد:
«دیدم کاراکترها لب میزنن، ولی هیچ صدایی نشنیدم»
مرد هم مطمئن نبود، هدست را دوباره گذاشت و امتحان کرد. بعد از مدتی آن را برداشت و با دقت بررسیاش کرد:
«صدا داره، ولی گویا بلندگوی سمت راست خراب شده.»
بعد تأیید کرد:
«تو اصلاً هیچ صدایی نشنیدی؟»
نفس یونلی در سینه حبس شد.
چون این دقیقاً به نقص مادرزادیاش برمیگشت.
خرابی در بلندگوی سمت راست یعنی صدا فقط از سمت چپ میآمد.
ولی گوش چپ او ذاتاً ناشنوا بود.
پس او هیچ صدایی نشنیده بود.
یون لی با خشکی گفت:
«آه، آره؟ شاید خیلی استرس داشتم، واسه همین چیزی نشنیدم.»
«هوم»
مرد توجه زیادی نکرد. کارش با یون لی تمام شده بود، دوباره همان حالت بیتفاوتش را پیدا کرد و مشغول تست دستگاه شد.
بعدتر، وقتی یون لی برای امتحان کردن وسیلههای دیگر برگشت، دیگر خبری از آن مرد نبود. تقریباً تمام وسایلی که علاقه داشت را امتحان کرد، جز چند تا که به دلایل مختلف ازشون گذشت. بیشتر روز گذشته بود.
او جزو فعالترین شرکتکنندهها بود.
بعضیها بهخاطر سردرد یا حالت تهوع ناشی از طولانی بودن تجربهها دیگر کنار کشیده بودن و حالا در قسمت استراحت نشسته و گپ میزدن.
یون لی در یک گوشهی خلوت نشست، سریع شروع کرد به چک کردن فیلمهایی که گرفته بود و در ذهنش فکر میکرد که چطور اونهارو ادیت کنه.
خیلی زود، هه جیا منگ پیدایش شد و خبری آورد. بهعنوان میزبان، شو چینگ سونگ میخواست همه رو به شام دعوت کند؛ برای دیدار رسمی و خداحافظی. وقتی یون لی شنید بقیه با خوشحالی پذیرفتن، تصمیم گرفت مخالفتی نکنه و همراه جمع برود. محل شام، رستورانی معروف در "نان وو" بود.
یک اتاق خصوصی بزرگ رزرو کرده بود، با دو میز گرد بزرگ در سمت چپ و راست. یون لی در قسمت داخلی یکی از میزها نشست، با هه جیا منگ سمت چپش و "جی بو لیائو" سمت راستش.
برخی از افراد قبل از این برنامه همدیگر را میشناختند، برخی دیگر در طول روز با هم صمیمی شده بودن. فضای میز بسیار شاد و پرهیجان بود، بیشترشان با شور و شوق درباره تجربههایشان از وسایل مختلف صحبت میکردند.
یون لی از این فضاها خوشش نمیآمد، بهمحض نشستن، وانمود کرد که مشغول کار با گوشیاش است.
آخرین کسانی که وارد شدند، شو چینگ سونگ و همان مرد بودن.
فقط دو صندلی خالی در میز خالی باقی مانده بود. آن دو سمت آن میز آمدند. هه جیا منگ چشمکی زد و گفت:
«خانم یون، امروز تونستی صورت این خوشتیپ رو بدون ماسک ببینی؟»
«امروز؟»
یونلی صادقانه جواب داد:
«نه، امروز ندیدم.»
مکثی کرد، با خودش فکر کرد که آیا بگوید:
«ولی قبلاً دیدم.»
قبل از اینکه چیزی بگوید، شو چینگ سونگ گفت:
«هه کوچولو.»
هه جیا منگ:
«هوم؟»
«میتونی جاتو عوض کنی؟»
شو چینگ سونگ نگاهی به چیدمان انداخت و دستش را به شانهی مرد زد.
«چند روزه سرما خورده، و این قسمت دقیقاً زیر دریچهی کولر قرار داره. بذار اون سمت داخل بشینه.»
هه جیا منگ بلافاصله بلند شد:
«حتماً، مشکلی نیست.»
قبل از اینکه یون لی بتواند واکنشی نشون دهد، ناگهان خودش را کنار همان مرد دید.
از قبل هم در جمع احساس معذب بودن داشت، حالا که کنار غریبهای نشسته بود که چند بار با او برخورد کرده بود، نمیدونست باید سلام کنه یا نه. بدتر شد.
سرش رت پایین انداخت و آب نوشید. شو چینگ سونگ هم هیچ قصدی برای معرفی کردن مرد نداشت. وقتی کسی سعی کرد سر صحبت رو با او باز کنه، مرد مکثی کرد تا مطمئن شود مخاطب اوست، بعد جوابهایش کوتاه و مختصر بود.
انگار ناگهان یه «قاتل مکالمه» دیگه هم به جمع اضافه شده بود.
یون لی حس همدلی پیدا کرد، میخواست ببیند او هم معذب است یا نه، ولی جرأت نکرد به طرفش نگاه کند.
کمکم توجه همه دوباره به شو چینگ سونگ برگشت.
یون لی هم حواسش رو جمع کرد، ولی ذهنش بیموقع به این فکر افتاد که چرا هیچکس نپرسید اسم اون مرد چیه.
مدتی بعد، مرد ماسکش را برداشت.
در برخوردهای قبلیشون، یا نور بد بود، یا زاویه مناسب نبود، یا اصلاً خوب نگاه نکرده بود. حالا که از نزدیک نگاهش میکرد، متوجه شد رنگ موهایش کمی روشن است؛ نمیدانست رنگ کرده یا طبیعیه.
از نزدیک، چهرهاش بینقص بود، با حالتی نیمهنژادی.
ظاهر فیزیکیاش کاملاً خاص و چشمگیر بود.
یون لی ناگهان احساس کرد قبلاً جایی اونو دیده.
انگار چهرهاش آشنا بود...
قبل از اینکه بتونه بیشتر فکر کنه، گارسونها شروع به آوردن غذاها کردن.
میز پر از انواع خوراکیها بود، متناسب با سلیقهی همه.
نمیدونست به خاطر نداشتن اشتهاست یا سختگیر بودنش، اما از گوشه چشم دید که مرد هم زیاد غذا نخورد. از پورهای که جداگانه سفارش داده بود، فقط کمی خورده بود.
بعد از شام، کسی پیشنهاد داد که به کارائوکه نزدیک برن برای آواز خواندن.
شو چینگ سونگ با لبخند موافقت کرد.
هزینهی شام زیاد شده بود و بقیه نمیخواستن بگذارن دوباره اون پرداخت کنه. پیشنهاد دادن که یک بازی کوچک انجام بدن، دو میز بهعنوان دو تیم، تیم بازنده حساب کنه.
بعد از بحث و انتخاب، تصمیم گرفتن بازیای ساده و سریع به نام «پچپچ در گوش» انجام بدن.
قانونش این بود که هر تیم یک جملهی زیر ۳۰ کلمه انتخاب کنه، ترجیحاً با کلمات سخت و بازی با زبان. جمله با صدای خیلی آرام در گوش نفر اول تیم حریف گفته میشد و بعد از نفر به نفر منتقل میشد، طوری که نفر سوم حرف نفر اول اونو نشنوه.
تیمی که آخرین نفرش تعداد بیشتری از کلمات درست رو تکرار میکرد، برنده میشد.
دل یون لی فرو ریخت.
بعد خبر بدتر رو شنید:
«بیاید پادساعتگرد بچرخونیم»
پادساعتگرد یعنی از سمت چپ به راست.
یعنی مرد سمت چپ باید جمله را در گوشش بگه.
یعنی باید گوش چپش را به طرف او ببرد...
هر تیم سریع جملهشون رو انتخاب کرد و انتقال پیام از یه طرف میز شروع شد.
در تیم آنها، شو چینگ سونگ شروعکننده بود. چهار نفر بین اونو یون لی فاصله بود. پیام بهسرعت منتقل شد، و هر چه نزدیکتر میشد، اضطراب یون لی بیشتر میشد. با اینکه ناشنوایی گوش چپش تأثیر زیادی بر زندگی روزمرهاش نداشت، و خودش خیلی به آن اهمیت نمیداد.
با این حال، اصلاً دوست نداشت این نقص علنی شود.
یون لی لحظهای مردد ماند، بعد به مرد نگاه کرد:
«اُم...»
مرد سرش را برگردوند.
یون لی دهنشو باز کرد، قصد داشت بگه:
«میشه بعداً از گوش راستم بشنوم؟»
ولی حس کرد خیلی عجیب میشود، پس کوتاه آمد:
«بیخیال، هیچی.»
نوبت مرد شد.
وقتی نفر کناری در گوشش چیزی گفت، یون لی کمی خم شد تا گوش کنه، ولی حتی یه کلمه هم نشنید.
وقتی پچپچ تمام شد، مرد بهش نگاه کرد.
یون لی نگاهش رو جواب داد و با اکراه نزدیکتر شد.
چند ثانیهای در همان حالت موندن.
مرد هیچ حرکتی نکرد و ناگهان گفت:
«نزدیکتر بیا.»
یون لی جا خورد:
«ها؟»
حرفش بدون ذرهای احساس بود، ولی خیلی راحت میشد بد برداشت کرد. چند نفر پشت میز نتونستن جلوی خنده و شوخی رو بگیرن.
مرد هیچ توجهی نکرد، آرنجش را روی میز گذاشت و با تنبلی چانهاش را روی دستش گذاشت. انگار از درون نگرانیاش رو دیده بود، نگاهش را به سمت گوش راست او چرخوند و با لحنی آرام و صاف گفت:
«بیشتر خم شو»
୧﹒Linyiir﹕🌲
౨ৎ Translated by @Linyiir(tel) & Linyi_ir(insta) 🌙