🌙

🌙


(。•ㅅ•。)〝₎₎ 𝓦𝓱𝓮𝓷𝓦𝓮𝓜𝓮𝓮𝓽𝓣𝓱𝓮𝓜𝓸𝓸𝓷 ✦₊ ˊ˗

╭∪─∪────────── ✦ ⁺. ˚

🌑 چپتر دوم ~

𖦁ׅ ࣪ وقتی با ماه روبه‌رو شدم៵ ࣪ ִֶָ ⋆

وقتی یون‌ لی خواست سوار ماشین بشه، یه لحظه بین صندلی جلو و عقب دودل بود

خانم هه فقط گفته بود یکی از اعضای گروه میاد دنبالش. انگار صرفاً یه کارمند فرستاده بودن. اگه عقب می‌نشست، شاید یه‌جورایی بی‌ادبانه به‌نظر می‌رسید، مثل اینکه طرف رو راننده فرض کرده باشه.

با اکراه صندلی جلو رو انتخاب کرد.

بارون و نور خیابون قاطی هم شده بودن و از شیشه‌ها مثل ستاره‌ها می‌چکیدن پایین.

یون‌لی کمربندش رو بست، یه دستمال از کیفش درآورد و قطره‌های بزرگ‌تر آب رو از لباسش پاک کرد.

فضای داخل ماشین ساکت بود.

معمولاً وقتی تاکسی می‌گرفت، عقب می‌نشست و ساکت می‌موند، فقط موقع پیاده شدن می‌پرسید چقدر باید پرداخت کنه.

اما الان نشستن جلو کنار یه غریبه، حس غریب و معذب‌کننده‌ای داشت. حس کرد باید سکوتو بشکنه.

بعد از کمی فکر، بالاخره گفت:

«ببخشید که زحمت دادم بیاین دنبالم»

چند ثانیه بعد، مرد با لحنی بی‌احساس گفت:

«اوهوم»

و دوباره سکوت.

یون‌ لی چیزی به ذهنش نمی‌رسید که بگه. گوشی رو درآورد و الکی شروع کرد به بالا پایین کردن چند تا برنامه

بعد از یه مدت رانندگی، مرد ناگهانی پرسید:

«کجا پیاده‌‌ات کنم؟»

یون‌ لی صاف نشست و سریع جواب داد:

«هتل یان جین»

مرد گفت:

«اوهوم»

و دیگه هیچی نگفت.

کاملاً معلوم بود حوصله‌ی حرف زدن نداره و فقط نقش یه راننده رو بازی می‌کنه.

دو نفری که امشب باهاشون روبه‌رو شده بود، از زمین تا آسمون با هم فرق داشتن.

یکی زیادی خون‌گرم، اون یکی بیش از حد سرد.

ولی جفتشون... واقعاً خوش‌تیپ بودن.

یون‌ لی اینو که تو ذهنش آورد، یه نیم‌نگاه دیگه به طرف انداخت.

از این زاویه می‌شد بیشتر صورتش رو دید؛ بخشی از صورتش توی سایه بود.

کلاهشو درآورده بود، فک محکمش پیدا بود، موهای خیسش کمی ابرو و چشم‌هاشو پوشونده بودن.

لب‌هاش هنوز رنگ‌پریده بودن.

با اینکه هوا خنک نبود، پالتو پوشیده بود.

و همچنان هم سرد به‌نظر می‌رسید.

یون‌ لی نگاهشو برگردوند، مثلا داشت منظره‌ی بیرون رو تماشا می‌کرد.

ولی چند بار دیگه هم یواشکی بهش نگاه انداخت.

از نظر ظاهری، دقیقاً همون تیپی بود که یون‌ لی خوشش می‌اومد.

سرد و بی‌تفاوت، انگار نه دل‌بستگی داره، نه نقطه‌ضعف.

ظاهرش شاید لاغر و ضعیف بود، ولی یه حس درنده و خطرناک هم داشت.

شبیه یه گرگ زخمی کنار خیابون،

نزدیک به مرگ… ولی هر لحظه ممکنه بزنه و تیکه‌تیکه‌‌ات کنه.

فضای ساکت ماشین تا رسیدن به هتل ادامه داشت.

زیر سایه‌بان شیشه‌ای جلوی ورودی، ماشین ایستاد.

مرد گفت: «رسیدیم» و از ماشین پیاده شد.

یون‌ لی سریع گفت: «باشه» وسایلشو جمع کرد و پشت سرش پیاده شد.

چمدونشو تا پله‌ها آورد و با یه حرکت سر، اشاره کرد: «برو تو»

یون‌ لی گفت:

«مرسی، واقعاً ممنون.»

مرد فقط سری تکون داد و برگشت سمت صندلی راننده.

بارون هنوز بند نیومده بود.

یون‌ لی به پشت مرد که دور می‌شد نگاه کرد، رنگ پریده‌اش یادش افتاد.

ناخودآگاه صداش کرد:

«ببخشید!»

مرد ایستاد و برگشت.

دلش تند تند می‌زد.

چترشو گرفت جلو و گفت:

«فکر نکنم بارون زود بند بیاد...»

مرد هیچ حرکتی نکرد.

یون‌ لی نگاش کرد و کمی مضطرب گفت:

«من فردا میام EAW، می‌تونید چتر رو بذارید پذیرش، خودم می‌گیرمش»

با یادآوری اینکه دیشب یه چتر رو پس زده بود، کمی مکث کرد.

در نهایت، چتر رو گذاشت روی کاپوت و سریع گفت:

«ممنون که امشب رسوندیم»

قبل از اینکه مرد واکنشی نشون بده، چمدونش رو برداشت و رفت داخل.

چند قدم که رفت و نزدیک ورودی هتل شد، برگشت و نگاه کرد.

جایی که چتر رو گذاشته بود، خالی بود.

ماشین به راه افتاد، با عبور از قطره‌های بارون، سفید و محو شد توی تاریکی.

یون‌ لی تازه نفس راحتی کشید و آهی بیرون داد.

توی اتاقش، دوش گرفت و رفت توی تخت.

ولی تو محیط جدید، خواب راحتی نداشت.

یه جاهایی دچار خواب فلجفلجی شد، آگاه ولی ناتوان از حرکت.

آخرش خواب دید.

تمام وقایع شب رو دوباره مرور کرد.

همه‌چی عادی بود... تا وقتی سوار ماشین مرد شد.

بعد یهو مسیر عوض شد.

مرد به‌جای هتل، بردش یه جای پرت و خلوت.

اونجا، پسره‌ای که تو فرودگاه دیده بود رو دوباره دید.

پسر با خنده‌ی دیوونه‌وار گفت:

«چقدر ساده‌ای! اون راننده، رئیس گروه خلافکاراست!»

نگاه مرد هم عوض شد؛ سرد، بی‌رحم، مثل شکارچی.

یون‌ لی وحشت‌زده دوید.

ولی هنوز نرسیده بود فرار کنه که مرد، همون چتری که بهش داده بود رو برداشت و مستقیم زد توی قلبش

و اون لحظه بود که بیدار شد.

قلبش تند تند می‌زد.

ناخودآگاه سینه‌شو لمس کرد.

بعد از چند دقیقه که آروم شد، فهمید چه خواب مزخرف و غیرمنطقی‌ای دیده.

گوشی رو برداشت و ساعت رو چک کرد.

توی وی‌چت، خانم هه اون رو توی یه گروه اضافه کرده بود. گفته بود همه ساعت ۳ بعدازظهر لابی هتل باشن.

یون‌ لی معطل نکرد. رفت که آماده بشه.

ده دقیقه زودتر رسید.

پایین که رسید، دید دو مرد و یه زن روی مبل نشستن.

فقط زن رو به اون نشسته بود.

تا یون‌ لی رو دید، سریع بلند شد:

«شما "شیان‌ یون دی دا جیانگ" هستید؟»

یون‌ لی سری تکون داد.

«شیان‌ یون دی دا جیانگ» اسم کاربری ثبت‌شده‌ش تو پلتفرم E بود.

( ☆مترجم: E یا EndlessSharing یه پلتفرم اشتراک‌گذاری ویدیو )

اوایل یه جای کوچیک برای تبادل نظرات بود، ولی کم‌کم بزرگ شد.

تابستون قبل از سال دوم دانشگاه، یون‌ لی از سر بیکاری شروع کرد ویدیو گذاشتن.

اولش فقط برای سرگرمی بود، بدون هیچ انتظار خاصی.

محتواش متنوع بود، بیشتر غذا محور، ولی هر چیزی که به دلش می‌نشست ضبط می‌کرد.

حالا با اینکه خیلی معروف نبود، ولی چندصد هزار دنبال‌کننده داشت.

اون زن، خانم هه یا "هه جیا‌ منگ" بود.

دو مرد دیگه هم از سازنده‌های معروف بودن؛ یکی به اسم "جی بو لیائو" و اون یکی "فِی‌ شویی".

همه سوار یه شاسی‌بلند هفت‌نفره شدن.

یون‌ لی و خانم هه وسط نشستن، دوتای دیگه عقب.

تو مسیر گپ می‌زدن.

گوشی یون‌ لی ویبره رفت.

یه پیام از دوستش "دِنگ چوچی" اومده بود:

[ الان نان وو هستی؟]

یون‌ لی جواب داد:

[نزدیک بود بمیرم!]

دنگ: [?]

یون‌ لی:

[تو خواب.]

*چند لحظه بعد*

دنگ:[منم نزدیک بود امروز یه شغل با حقوق سالی یه میلیون بگیرم]

یون‌لی: [?]

دنگ:[ولی خب... نخواستنم]

یون‌ لی نتونست جلوی خنده‌شو بگیره.

انگار صدای خنده‌ش باعث شد فضا کمی ساکت‌تر شه.

سرش رو برگردوند و با لبخند خانم هه روبه‌رو شد.

«خانم شیان‌، شما هم خنده‌اتون گرفت، نه؟»

یون‌ لی که حواسش نبود، گفت:

«اوه... آره، خنده‌دار بود.»

انگار فهمیدن که طفره می‌ره، ادامه ندادن و بحثو عوض کردن.

یون‌ لی از نظر ذهنی کمی راحت شد، ولی حس بدی هم داشت.

یه جورایی حس کرد مزاحم مکالمه‌ست.

پونزده دقیقه تا هتل فاصله داشت.

امروز "چی‌ شی" یا همون جشن ولنتاین چینی بود.

خیابون‌ها پر از زوج‌هایی بودن که دست همو گرفته بودن.

از پنجره می‌شد چرخ‌وفلک بزرگی رو دید که بالای مرکز خرید قرار داشت.

ورودی EAW توی طبقه اول بود.

امروز روز رسمی فیلم‌برداری نبود؛ فقط اومده بودن فضا رو ببینن و برنامه‌ریزی کنن.

یون‌ لی نخواست جا بمونه، برای همین شرکت کرد.

چند نفر دیگه هم اومده بودن، ولی اکثرشون رو نمی‌شناخت.

خانم هه اونارو داخل برد.

بعد از پذیرش، از پله‌برقی رفتن پایین.

طبقه‌های بالایی مخصوص EAW بود و از بقیه فروشگاه‌ها جدا شده بود.

چون هنوز باز نشده بود، خالی و ساکت بود.

خانم هه خلاصه‌ای از سرگرمی‌های هر طبقه گفت.

بعدش همه آزاد بودن هر جا خواستن برن.

یون‌لی تنها شد، چیزای جالب رو توی اپ گوشیش علامت زد.

بعدش شروع کرد ایده‌نویسی.

گوشیش اخطار باتری کم داد.

توی کیفش دنبال پاوربانک گشت... نبود.

نگاهش به خانم هه افتاد که چند متر اون‌طرف‌تر نشسته بود. رفت سمتش و گفت:

«جیا‌ منگ، شارژر این دور و بر هست؟»

خانم هه گفت:

«توی این طبقه نه، ولی توی اتاق استراحت هست.»

یون‌ لی گفت:

«اوه، پس...»

خانم هه گفت:

«اشکالی نداره، اتاق استراحت همین نزدیکه. با هم بریم، تو هم گوشیتو بزنی شارژ، هم یه کم استراحت کنی.»

یون‌ لی قبول کرد:

«باشه، ممنونم.»

از EAW خارج شدن و از پله اضطراری رفتن پایین.

راهرویی با درهای شیشه‌ای، روی یکی نوشته شده بود:

( EAW Tech City )

( ورود افراد غیرمجاز ممنوع )

خانم هه کارت زد و وارد شدن.

یه راهرو بود با دو در، یکی سمت جلو، یکی سمت چپ، که می‌رفت به دفتر و اتاق استراحت کارکنان.

رفتند داخل. چراغ‌ها روشن شد.

سمت چپ پر از کمد بود، با دو اتاق تعویض لباس.

وسط سالن، دو تا میز مستطیلی و یه کانتر کوچیک قرار داشت.

خانم هه کنترل کولر رو برداشت:

«چرا تنظیمه رو ۳۰ درجه...»

یون‌ لی گفت:

«کسی اینجاست؟»

«شاید یکی زودتر اومده. ولی الان همه بالا هستن.»

دمای کولر رو پایین آورد و شارژری از کیف درآورد:

«می‌تونی اینجا یا کنار مبل‌ها بزنی شارژ.»

یون‌ لی گفت:

«باشه.»

خانم هه می‌خواست بشینه، اما یهو گوشی‌شو چک کرد و شروع کرد رژ لب زدن.

یون‌ لی با تعجب گفت:

«چی شده؟»

خانم هه ذوق‌زده گفت:

«رئیسمون اومده بالا! خیلی خوش‌تیپه، پولداره، مهربونه! تو هم رژ لبتو عوض کن!»

یون‌ لی پرسید:

«کسی که دیشب منو آورد، اون نبود؟»

«نه. دیروز رئیس زنگ زد و با لحن خیلی ملایمی توبیخم کرد، بعد گفت یکیو می‌فرسته دنبالت، ولی نگفت کی.»

یون‌ لی تو دلش گفت:

اون توبیخ ملایم بود؟!

خانم هه گفت:

«رئیس خیلی کم پیداست. اومدنش توی چی‌ شی یعنی احتمالاً مجرد هم هست! بیا بریم یه نگاه بندازیم!»

یون‌ لی با خنده گفت:

«نه مرسی، اول بذار گوشیم شارژ شه»

«باشه، ولی حتماً هنوز اون بالاست. من میرم»

یون‌ لی نزدیک میز موند. شارژر رو وصل کرد.

نمی‌خواست زیاد بمونه.

یه پیام صوتی از دنگ اومد:

[خب حالا بگو خوابت چی بود؟]

یون‌ لی یه خلاصه براش نوشت.

دنگ:

[چتر می‌تونه کسیو بکشه؟]

دنگ:

[خواب نحسیه. چتر قرضی شد ابزار قتل! بهتره پسش بگیری. بده دست قاتل بمونه، آدم حس بدی داره!]

یون‌لی:

[راست می‌گی]

یون‌ لی کمی خرافاتی بود.

معمولاً خواباشو فراموش می‌کرد، ولی این یکی، واقعی به‌نظر می‌رسید.

حتی خون جلوی چشم‌هاش یادش بود.

پس گرفتن چتر، شاید راهی بود برای جدا شدن از اون خواب.

دیروز گفته بود بذاره پذیرش.

نکنه امروز آوردش؟

بعداً از خانم هه می‌پرسه.

با این فکر، دیگه حوصله شارژ کردن نداشت. شروع کرد جمع کردن وسایل.

که یهو صدای آرومی از سمت مبل‌ها شنید.

مکث کرد، آهسته رفت سمت صدا.

وقتی نزدیک‌تر شد، دید یه نفر خوابیده روی مبل.

قدش بلند بود، به زور روی مبل جا شده بود.

یه پتوی نازک روش بود، ابروهاش تو هم رفته بودن.

نمی‌شد فهمید خوابه یا بیداره.

همون مردی بود که دیشب دنبالش اومده بود.

نفسش بند اومد.

به یاد پیام صوتی، نمی‌دونست مرد شنیده یا نه.

مغزش قفل کرد، و بدتر اینکه مرد چشم‌هاشو باز کرد.

نگاهش مستقیم بود.

نمی‌شد حدس زد کی بیدار شده.

همه‌چی ساکت شد، حتی نفس کشیدنشون.

مرد با آرامش نشست و چتر رو که کنار مبل بود برداشت.

به جای اینکه بده دستش، گذاشتش روی میز جلوش.

«چترت»

یون‌ لی مثل بچه‌ای که وسط کلاس گوشیشو گرفتن، سه ثانیه خشک شد، بعد رفت برداشتش.

مرد با خونسردی گفت:

«مرسی»

یون‌ لی جرأت نکرد نگاهش کنه، فقط گفت:

«اوهوم»

مرد حرف دیگه‌ای نزد.

یون‌ لی دیگه نتونست اون سکوت رو تحمل کنه، آب دهنشو قورت داد و من‌من‌کنان گفت:

«م… من برم بالا.»

قبل از اینکه حرکت کنه، مرد دوباره لب باز کرد، لحنش نرم و آروم، انگار یه نکته‌ی جالب گفت:

«این چتر تا‌شوئه… باهاش نمی‌شه کسیو کشت.»

یون‌ لی خشک شد.

برگشت و به چشماش نگاه کرد.

انگار برگشته بود به همون شب بارونی توی خواب.

بارون و سرمای اون شب از نگاه مرد ریخت توی سینه‌‌اش، وقتی که گفت:

«مدل دسته‌بلندش شاید بشه…»

୧﹒Linyiir﹕🌲

౨ৎ Translated by @Linyiir(tel) & Linyi_ir(insta) 🌙

Report Page