🌙
(。•ㅅ•。)〝₎₎ 𝓦𝓱𝓮𝓷𝓦𝓮𝓜𝓮𝓮𝓽𝓣𝓱𝓮𝓜𝓸𝓸𝓷 ✦₊ ˊ˗
╭∪─∪────────── ✦ ⁺. ˚
🌑 چپتر اول ~
𖦁ׅ ࣪ وقتی با ماه روبهرو شدم៵ ࣪ ִֶָ ⋆
شب، به خوابی سنگین و عمیق فرو رفته بود؛ خوابی که حتی رعد و برق هم نمیتونست بیدارش کنه
در میان زوزهی باد و باران سیلآسا، فرودگاه نانوو مثل یک جعبهی نورانی که نور روز در آن حبس شده باشه، مستحکم و روشن ایستاده بود.
ساعت از دو شب گذشته بود، اما رفتوآمد مسافران هنوز ادامه داشت.
در میان جمعیت، یون لی تنها ایستاده بود و گاهی نگاهی به گوشیاش مینداخت. این دومین بار بود که به نانوو سفر میکرد. بار اول، اوایل بهار امسال بود برای مصاحبهی تحصیلات تکمیلی در دانشگاه فناوری نانوو آمده بود و تنها چند روز موند، بعد برگشت اما این بار به دعوت مرکز واقعیت مجازی EAW به شهر اومده بود.
(☆مترجم: EAW = Enjoy Another World
"از دنیایی دیگر لذت ببر"
"دنیای دیگری رو تجربه کن" )
این اولین مرکز تجربهی واقعیت مجازی بود که توسط شرکت "یوشن تکنولوژی" راهاندازی میشد و قرار بود آخر ماه آینده افتتاح بشه.
بعد از سه روز اجرای آزمایشی که بازخوردهایش ضعیف بود، آنها چند نفر از بلاگرها و سازندگان محتوای ویدیویی رو دعوت کردن تا تجربه کنن و تبلیغ اولیه انجام بدن؛ یون لی هم یکی از آنها بود.
او از طریق ایمیل با خانم هِه، مسئول هماهنگی، در ارتباط بود و اون رو در ویچت هم اضافه کرده بود.
هزینهی پرواز و اقامت بر عهدهی برگزارکننده بود، و خانم هه قول داده بود کسی رو برای استقبالش بفرسته.
اما به دلیل شرایط بد جوی، پرواز یون لی سه ساعت تأخیر داشت.
پس از اطلاع دادن زمان جدید ورودش، خانم هه گفته بود فرد دیگری رو برای استقبال هماهنگ میکنه. بعد از فرود، یون لی دوباره پیگیری کرد و پاسخش این بود که راننده به راه افتاده، فقط کمی صبر کنه.
با این حال، هنوز هیچ خبری نبود. خانم هه هم دیگر جواب نداد. سه دقیقهی دیگر که میگذشت، یک ساعت بود که یون لی منتظر مونده بود.
یون لی روی چمدانش نشسته بود. پاهاش رو خم کرده بود تا تکیهگاهی برای خودش بسازه. با صورتی درهم، مشغول نوشتن پیامی برای خانم هه شد. بعد از نوشتن، از ابتدا تا انتها پیام رو مرور کرد.
پیام قابلقبول بود. نه بیادبانه بود، نه توهینآمیز. فقط با لحنی آرام ولی قاطع، به عدم مسئولیتپذیری طرف مقابل اشاره کرده بود.
اما…با وجود این، بعد از چند ثانیه خیره شدن به صفحه، دلش نیومد دکمهی ارسال رو بزنه.
آه…هنوز هم زیادی خشن بود.
همانطور که در ذهنش سبکسنگین میکرد که آیا لحن پیام رو کمی نرمتر کنه یا نه، ناگهان صدایی افکارش رو قطع کرد:
«ببخشید؟»
با شنیدن صدا، یون لی سر بلند کرد و ناگهان با جفتی چشم ناآشنا مواجه شد.
پسر تازهوارد چهرهای ظریف و اندامی لاغر داشت، انگار که هنوز از دانشگاه فارغالتحصیل نشده باشه؛ کمی دستپاچه به نظر میرسید. با صدایی خجالتی گفت: «اوم...برای گردش اومدین یا...؟»
این ششمین نفری بود که آن شب به سراغ یون لی میاومد
پنج نفر قبلی همگی پرسیده بودن آیا ماشین یا هتل لازم داره
یون لی ادامهی جملهاش رو خودش در ذهن پر کرد و با لبخندی مؤدبانه دستش رو بالا آورد:
«نه، ممنون...»
پسر مکثی کرد: «ها؟»
یون لی گفت: «منتظر کسیام. قصد ندارم برم هتل.»
برای چند لحظه فضا ساکت شد. چشم در چشم.
بعد از حدود سه ثانیه، پسر دستش رو بالا آورد و موهاش رو خاروند. «نه، منظورم این نبود.»
او سرفهی کوتاهی کرد و گفت: «میخواستم ببینم میتونم ویچتتون رو داشته باشم؟»
یون لی خشکش زد.
پسر صداش رو پایین آورد. صداش صاف و دلنشین بود: «اشکالی داره؟»
«آه... ببخشید... بله، باشه.»
«ممنون.»
پسر گوشیاش رو درآورد و لبخند زد. « کدتوت رو اسکن کنم؟»
یون لی سری تکان داد و دوباره صفحهی گوشیاش رو روشن کرد. همان پیامی که برای خانم هه نوشته بود، دوباره روی صفحه ظاهر شد. سریع برگشت و کد QR ویچتش رو باز کرد و به او نشان داد.
پسر کمی خم شد و در حال افزودن او، مؤدبانه خودش رو معرفی کرد: «من "فو جنگچو" هستم. شاید در آینده بتونیم...»
در لیست مخاطبین یون لی، یک نقطهی قرمز ظاهر شد.
با دیدن آیکون پروفایل پسر، یک حس عجیب به دل یون لی افتاد. شکی که لحظهای قبل کنار گذاشته بود، دوباره سر برآورد.
و بله… در ثانیهای بعد، چشمانش روی شش کاراکتر نام کاربریاش قفل شد:
«Tou Xian Ba Jiu Minsu»
یعنی جذب مشتری، دیگه به این سطح رسیده؟
اما فو جنگچو هیچ نشانی از آگاهی نسبت به این اشتباه نشان نداد. با چهرهای بیخبر، احساس موفقیت در چهرهاش موج میزد. سپس با لحنی ظاهراً دلسوزانه پرسید:
«نکنه مقصدتون EAW؟»
یون لی به او نگاه کرد.
فو جنگچو: «همون مرکز تجربه واقعیت مجازی؟»
یون لی با تردید پرسید: «چطور فهمیدین؟»
«اتفاقی پنجرهی چتتون رو دیدم. یادداشتتون رو هم دیدم. ببخشید، عمدی نبود.»
او ادامه داد: «ضمناً اونجا نزدیک دانشگاهم قراره افتتاح بشه. فقط حدس زدم.»
در یادداشت یون لی برای خانم هه، فقط "EAW" نوشته شده بود و اشارهای به واقعیت مجازی نشده بود.
توضیحش منطقی به نظر میرسید.
یون لی با کمی تردید سری تکان داد.
فو جنگچو پرسید: «ولی چرا الان اومدین؟ هنوز که افتتاح نشده. فکر کنم آخر ماه باز میشه.»
یون لی که دید اطلاعاتش درسته و پاسخی بهتری هم نداشت، صادقانه گفت: «دعوت شدم بیام.»
«دعوت؟»
فو جنگچو کمی گیج شد، ولی بیشتر پیگیر نشد.
«پس منتظری کسی بیاد دنبالت؟»
«آره.»
«چند وقته دیدم اینجایی.»
بعد از مکثی کوتاه، با وجود لحن سرد یون لی، باز هم پرسید: «کجا قراره برین؟ شاید من بتونم برسونمتون»
با شنیدن این جمله، یون لی دوباره محتاط شد. سرش رو تکان داد:
«نه، ممنون.»
فو جنگچو: «واقعاً مشکلی نیست. در واقع به منم بیربط نیست.»
یون لی بیشتر گیج شد: «هوم؟»
فو جنگچو با لحنی عادی گفت: «چون EAW مال داداشمه.»
یون لی: «...»
اما چند لحظه بعد، یون لی دوباره فکر کرد. رفتار این پسر واقعاً عجیب بود.
دروغ پشت دروغ... دعوت مرموز... انگار یک جور کلاهبرداری یا باندی برای طعمهکردن زنهای تنها بود. با تصور این فکر، حس بدی بهش دست داد.
حتی در یک مکان عمومی.
در دل شب... در شهری ناآشنا.
نخواست نگرانیاش رو علنی نشان دهد، پس بهانهای آورد تا از آنجا دور شود.
فو جنگچو انگار فهمیده بود به حرفهایش مشکوک شده و با عجله شروع کرد به توضیحدادن. ولی تلاشش فقط اوضاع رو بدتر کرد و خیلی زود رفت.
یون لی هم از روی احتیاط همانجا نماند.
از راهروها و بخشهای مختلف فرودگاه عبور کرد تا مطمئن شد که آن پسر دنبالش نیامده. فقط در آن لحظه بود که نفس راحتی کشید.
به خاطر این اتفاق، دیگر دلش نمیخواست لحظهای هم در فرودگاه بماند. گوشیاش رو دوباره روشن کرد.
همان پنجرهی چت هنوز باز بود.
خانم هه هنوز جوابی نداده بود. اما آن خشم اولیه در دل یون لی فروکش کرده بود. به پیام تندش نگاه کرد... آهی کشید... و حرفبهحرف شروع به پاککردن متن کرد.
بهجای انتظار بیپایان، تصمیم گرفت خودش دستبهکار شود. نام هتلی رو که خانم هه برایش فرستاده بود، بالا کشید و مکان تقریبیاش رو در نقشه جستوجو کرد.
نزدیک دانشگاه فناوری نانوو بود.
هنوز تصمیم نگرفته بود که ناگهان...
خانم هه، پس از مدتها، بالاخره جواب داد.
شاید از شدت پیامهای پیدرپی، حالا با عذرخواهی پشتسرهم توضیح داد که خوابش برده و پیام راننده رو ندیده. ظاهراً راننده نتونسته بیاد، و حالا شخص دیگری از کارکنان EAW که آن نزدیکی بوده رو فرستادهان.
این بار، خانم هه همه چیز رو دقیق نوشته بود.
نه تنها شمارهی پلاک ماشین، بلکه گفت که تا ده دقیقهی دیگه میرسه.
با اینکه دیر شده بود، اما مشکل یون لی رو حل کرد.
او هم دیگر حوصلهی اعتراض نداشت. فقط یک "باشه" نوشت. چمدانش رو برداشت و به سمت در خروجی رفت. تازه آنجا بود که سرمای نمدار هوا به پوستش خورد.
...
*پنج دقیقه بعد*
گوشی یون لی زنگ خورد. شمارهای ناشناس از نانوو. با دیدن آن، ناخودآگاه تماس رو رد کرد. لحظهای بعد فهمید احتمالاً تماس از طرف EAW بوده.
مکث کرد. به صفحهی تماس از دسترفته نگاه کرد. جرأت نداشت تماس بگیرد.
اما میترسید آنها هم منتظر نمانند.
بعد از کلی تردید...
انگشتش رو گاز گرفت، نفس عمیقی کشید و تماس گرفت.
یک بار زنگ خورد، بعد طرف مقابل برداشت.
اما چیزی نگفت.
یون لی خودش شروع کرد: «ببخشید… اتفاقی قطع کردم.» نمیدانست باید اون رو چی صدا بزنه، با تردید گفت: «از طرف EAW هستین؟»
بعد از مکثی کوتاه…
صدایی مردانه پاسخ داد؛ سرد، خسته، بم و آرام، مثل قلابی پنهان در دل یک خیال. صدایی بیاحساس، اما بهشکلی وسوسهانگیز دلنشین:
«بیا بیرون. از خیابون رد شو. اونور پارکینگه»
یون لی با کمی تأخیر گفت: «ها؟»
مرد توضیح داد: «نمیتونم دم در وایسم.»
«آه، باشه، الان میام.»
مرد: «چتر داری؟»
یون لی ناخودآگاه داخل کیفش رو نگاه کرد: «آره، دارم.»
« درِ پارکینگ وایسا.»
تماس تمام شد.
تمام مکالمه کمتر از یک دقیقه طول کشید.
یون لی گیج و خیره به گوشی، چترش رو درآورد.
به محض رسیدن به پارکینگ، ماشینی آرام جلو آمد. شمارهی پلاک همان بود که خانم هه فرستاده بود. خم شد سمت صندلی شاگرد: «سلام، میشه صندوق رو باز کنین؟»
درختهای خشکیده نور چراغها رو تکهتکه کرده بودند.
داخل ماشین تاریک بود؛ فقط چانهی مرد به چشم میآمد.
مرد کمی سرش رو چرخاند، نگاهی به یون لی انداخت و بدون حرف، کلاه هودیاش رو کشید و از ماشین پیاده شد.
یون لی جا خورد. سریع گفت: «نه، لازم نیست... خودم میذارم...»
صدای دخترانهاش در باران گم شد. مرد بیتوجه جلو آمد و چمدان رو از دستش گرفت. فقط توانست ادامه بدهد: «...ممنون.»
قطرههای باران با نرمی، شهر رو شستوشو میدادند.
نگاهش در فضای ناشناس اطراف میچرخید، که ناگهان ایستاد.
در دل آسمان بارانی، چیزی غیرمعمول دید؛ ماه!
مرد در حال بازکردن صندوق بود، کمی سرش رو بالا آورد. نور کم به صورتش تابید.
گویی زمان متوقف شد.
چهرهاش آرامآرام نمایان شد.
یون لی برای چند ثانیه نفسش بند آمد.
چشمانی عمیق، لبهایی بسته و صورتی سرد… قطرات باران که روی مژهها و موهایش نشسته بودند، حالتی شکننده به او داده بودند. اما ذرهای از جدیت و جذبهاش کم نشده بود.
زیبا بود. بهشکلی نفسگیر.
اما مثل گلی با خار، آدم دل نمیکرد نزدیک شود.
چمدان رو که بلند کرد، یون لی به خودش اومد. جلو رفت و چتر رو بالای سرش گرفت.
چتر کوچک بود و نمیتوانست هر دو را کامل پوشش دهد. یون لی نمیخواست بیش از حد نزدیک شود. فاصله رو حفظ کرد و ترجیح داد خودش خیس شود.
صندوق پر از وسایل پراکنده بود.
مرد با بینظمی آنها را جابهجا کرد تا جا برای چمدان باز کند. کمی بعد، از گوشهی چشمش متوجه یون لی شد و سرش را برگرداند.
قد بلند، با پالتوی تیره، چهرهای بیاحساس و شخصیتی سرد… حالا یا از عصبانیت، یا از چیز دیگر، کمی ابرو بالا برد و با نگاهی بیصدا خیرهاش شد.
یون لی آب دهانش رو قورت داد.
لحظهای بعد…
دید مرد دستش رو بالا آورد.
درجا خشکش زد.
در همان لحظه، توجهش جلب شد؛ انگشتهای بلندش از باران خیس شده بودند. آرام، بدون اینکه دست یون لی را لمس کند، از کنار آن رد شد. بهآرامی قلاب چتر رو گرفت و آن را تنظیم کرد.
قلاب چتر از کنار موها، گوشها و گردنش گذشت.
یون لی دوباره زیر چتر قرار گرفت.
تمام این لحظه، سه یا چهار ثانیه بیشتر طول نکشید.
بعد، مرد برگشت و در صندوق رو بست. صدایش در صدای باران محو شد. همراه با دو کلمهی خشک و بیاحساس:
«لازم نیست.»
୧﹒Linyiir﹕🌲
౨ৎ Translated by @Linyiir(tel) & Linyi_ir(insta) 🌙