::)))))

::)))))

Efe

هی، میدونی ... با دو نفر امروز حرف زدم تو همین رابطه؛ منتها من از اونا بالاتر بودم؛ اونا از من بالا بودن ولی از یه جنبه دیگه از چیزی که من نمیدونم اونا میدونستن. یه افرادی بودن شانسی؛ شانسی دیدم؛ خاص بودن. قرار شد بیشتر باهم حرف بزنیم. چند تا نتیجه ک بهش رسیدیم رو واست میگم.

اگه روح اون تعریفی باشه که بهت گفتم

«روح کاملا اکتسابیه» به این معنی که اگه کسب نکنی هیچ وقت عاشق نمیشی و یا حس‌هایی که نمیتونی با حواس 5گانه درک کنیو نمیتونی درک کنی و فرد به احتمال زیاد تو همون کودکی میمیره، اگه مادر یا دایه نباشه و فقط از نظر غذا و محیط شرایط برای رشد محیا باشه.

این اولی بود؛ دومی که توییتم کردم اینه؛

«نقطه مقابل عشق، وجدانه» به این معنی که عشق نهایت حس و انرژی مثبت واسه روحه که میتونی تجربه کنی در مقابلش حس منفی وجدانه، تنها حس بازدارنده که مجبورت میکنه کاریو نکنی.

** وجدان میتونه مثبت باشه مثه وجدان کاری.

**/وجدان هیچ وقت جنبه مثبت نداره **/داره

همیشه ضعف میاره.

در مورد حس‌های غریزی که به روح میشه نسبتش داد ینی تا به حال حس نکردی ولی یهویی حس میکنی و این باعث میشه که به روح نسبتش ندی یه پاره اطلاعات ثبت شده تو مغز و اطلاعاتی که از هم نوع خودش یا هر کسی که پیششه تقلید میکنه و همون اطلاعات تو مغزش ثبت میشن.

نمیگه «چرا؟» اون اطلاعات قطع به یقین به نظر اون درستن شاید اینطوری برنامه ریزی شدن.

میگم که تنها فرق بین انسان و حیوان نداشتن روحه؛ هر انسان با توجه به تعریف واسه خودش یه روحی داره و اگه بتونه با همون روح ارتباط بگیره و کنترلش کنه تقریبا میشه گفت خدای خودش میشه.

* خب حالا با بخش دوم جمله کاری ندارم چون موضوع خیلی پیچیده میشه.

با توجه به تعریف روح میگی که یه چیزایی مثه عشق و محبت تو انسانه ولی تو حیونام هست.

دغدغه چی دغدغه دارن حیوونا؟ *سواله میخوام جواب بدی

حیوونا برنامه ریزی شدن چون روح ندارن و مثه انسان نیستن فرق بین انسان و حیوان اینه؛ بعد میگی که غو عشق رو میدونه؛ میگم که چطوری؟ میگی که اگه پارتنر غو بمیره اونیکی ناله میکنه و میمیره هیچ وقت با یکی دیگه زندگی نمیکنه!

یه حیوونایی مثل گرگ و گربه، غرور دارن، یه حیوونایی مثه سگ غرور ندارن یا اینکه محبت زیادش بهت باعث میشه غرورش رو در نظر نگیره.

وقتی به گرک یا گربه یه چیزی مثه غذا رو دیر بدی نمیخورن و یا یه غذای خوب بدی دفه بعدی غذای خوبی ندی قبول نمیکنن؛ همون چیزو یا یه چیز خوبتر می‌خوان ازت. گرگ وقتی پارتنرش بمیره یه پارتنر دیگه واسه خودش میگیره اگه نمیره و گم بشه «منتظر» میمونه برگرده.

«انتظار» به نظرت به روح ربط داره؟ حس مثبت داره یا منفی

غذاست یا استراحت؟ انتظار میکشی ینی یه انرژی رو میفرستی بدون اینکه بدونی برگرده؛ ینی انرژی خودتو از دست میدی؛ ینی یه چیزی مثه انرژی منفی؛ یه چیزی مثه «تنهایی»، انرژیت تلف میشه‌.

همین چیزی که الان گفتم ینی تلف شدن انرژی واسه «امید» هم هست :))) فک کنم البته

خب تا اینجا میشه گفت؛ «انتظار»، «عشق»، «افسردگی» نتیجه تنهایی، «امید» و «غرور»، اینا تو روح شریکن؟ یا اینکه میگیم اینا تو روح نیستن و اینطوری میشه گفت ما 100 در 100 روح داریم و اینا که داریم صفات حیوانی توی ماست مثه «شهوت»، «خشم»، «دوست داشتن».

حیوان 100 در 100 به کلی غریزست و ما روح داریم و غریزه هم داریم روح باعث میشه از حیوان متمایز شیم.

خب موضوع این بود که حیوونا برنامه‌ریزی شدن و اکتسابی مهارت و روش زندگی کسب میکنن. تو بعضی چیزا نمیتونن مثل انسان باشن.

دیده شده بچه گوساله پیش خرگوش رشد پیدا کرده و مثل یه خرگوش میپره یا اگه گوسفندو پیش گوچ‌ها رشد بدی همیشه این حس رو داره که بپره بالاها و بره بالای یه جایی یه تپه‌ای جایی؛ واسه گوچ این برنامه ریزی شده ولی واسه گوسفند این عمل تقلید میشه ینی واسه یکی غریزی واسه یکی دیگه اکتسابی.

ینی اگه گوچ رو تو جایی رشد بدیم که تپه نداره و وقتی رشدش کامل شد ببریمش به جایی که تپه داره، «خوشش میاد» و «غریزش اینو بهش میگه» که باید بره روی تپه؛ چون برنامه ریزی شده

فاعک پسر چقد گفتم 😨😨😨 معذرت می‌خوام جدی کلا تو خودم نیستم فقط می‌نویسم

* ینی میشه که عشق تو تعریف «غذا» و «استراحت» نگنجه؟ میدونی ... یه حس مثبته آخه

واسه یادآوری، غذای روح توجه کردنه و استراحتش مورد توجه قرار گرفتن.

اگه روح این تعریفو داره به معنی یک مغز که میتونه درک کنه و مفاهیم تازه‌ای بسازه و بدون بدن هیچ چیزی نیست و بدن و مغز ما باعث شده یه چیزی بسازیم به اسم روح که بتونه درک کنه.

«آیا روح می‌تونه مستقل زندگی کنه بدون جسم؟»

«آیا روح بدن انسانو می‌تونه کاملا ترک کنه؟»

یا همیشه بخشی از روح تو بدن باقی میمونه؟ واسه بقای خودش؟ ینی اگه جسم بمیره روح بی معنی میشه؛ خالق روح میمیره خودش چطوری میتونه باشه؟

مغز اصلی ما تو جسممونه؛ مغزی که باعث میشه تو نمودار سینوسی بالا پایین شیم و منطق رو زیر پامون بزاریم و احساسی رفتار کنیم و ضعیف باشیم - همین باعث میشه بتونیم زندگی کنیم و زندگیمون زندگی پر از تکرار نباشه - مغز دوم ماست که قابل دید نیست؛ من بهش میگم روح.

با این تعریف روح اگه از بدن کاملا جدا بشه خودش از بین میره و چی میشه؟ فرد میمیره؟ من میگم نه نمیمیره؛ فقط دیگه نمیتونه احساسی جز حس‌های 5گانه درک کنه و اینطوری فرد یه زندگی تکراریو تجربه میکنه و مثل حیوان میشه نمیتونه مفاهیمی مثل دوست داشتن و عاشق شدن رو درک کنه و نمیتونه هیچ وقت عاشق بشه ::؛))

پشمام ریخت چی گفتم من :::))))))

واسه همین هر عملی که باعث جدایی روح از بدن شه یه ریسک احمقانست و فکر نکنم هیچ وقت همچین چیزیو امتحان کنم ولی اگه بدن یه بار روحو ساخته پس می‌تونه بار دیگه هم بسازه ولی هیچ تضمینی نیست که مثه قبل باشه و همین روحی که داری حاصل چندین سال تقویت روحه.

این کار با فردی امکان داره که بتونه نیاز به داشتن رو‌ح رو واست درست کنه و همین فرد می‌تونه روحو واست برای بار دوم بسازه ولی بحث «اعتماد» میاد وسط، اگه «اعتماد» غریزی باشه مشکلی نیست ولی اگه غریزی نباشه؛ تو نمیتونی بهش اعتماد کنی و مطلقا هم نمیتونی روح رو برای بار دوم داشته باشی.