🌙

🌙

spring of love

"𝐊𝐡𝐚𝐥𝐬𝐞𝐡 𝐌𝐚𝐡"


"𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟖


--𝐒𝐚𝐛𝐚--


ساعت4:41


بیمارستان"


مطمئن بودم یه سر این ماجرا به مجید وصل میشه.

همسایه بهاره هنوز اینجا بود بابک کلی باهاش صحبت کرد ولی چیزی نگفت.

دنبال این بودم که جایه خلوتی گیرش بیارم و یه جوری از زیر زبونش بکشم بیرون که امشب کسی رو دیده یا نه.

ولی پسره دهنش قرص بود جوری که حتی پلیس هم نتونست از زیر زبونش حرف بکشه.

بابک با پلیس صحبت کرده بود که اول بهاره بهوش بیاد و اگر خواست شکایت کنه و سر خورد کاری نکرد.

رو صندلی روبرو اتاقش نشسته بودم و جفت پاهام رو ویبره بود.

بابک از سر راهرو میرفت ته راهرو و از ته راهرو دوباره به سمت سر راهرو میومد.

کلافه تر از من بود.

همه تنم داشت میلرزید.

میترسیدم.

دکتر هنوز تو اتاق بود و معلوم نبود چه اتفاقی افتاده.

بابک از جلوم رد شد و یکم بلند گفتم

_بابک بگیر بشین دیگه،هی میره میاد میره میاد

اومد بشینه که دکتر از اتاق اومد بیرون.

ستامون سمتش حمله ور شدیم و بابک گفت

_چیشد دکتر

_حالش خیلی خوب نیست،میبرنش مراقبت هایه ویژه تا بهوش بیاد

بابک که زبونش بند اومده بود گفت

_خ‌خب ک‌کی بهوش....بهوش میاد

_احتمالا تا فردا بهوش بیاد ولی...دست من نیست

ضربان قلبم بالا رفته بود.

آروم و با بغض گفتم

_خب...چرا اینجوری شده

دکتر:

_با کسی دعواش شده؟ رویه صورتش اثر یه سیلی بود و همچنین رویه گردنش یه ردِ قرمز انگار یکی یقش رو گرفته

بابک که متعجب شده بود گفت

_ن‌نمیدونم،با کسی دعواش شده که اینجوری شده؟

دکتر:

_طبیعتا خودش که به خودش سیلی نزده یا خودش یقه خودش رو نگرفته، البته خب یکی دوتا جایه کبودی هم رویه گردنش بود

بابک که فکرش خیلی درگیر شده بود و گفت

_الان خوبه حالش

دکتر:

_تعریفی نداره،اکسیژن بدنش کمه دستگاه رو ازش جدا کنیم ممکنه فقط یک ساعت تحمل کنه

چشمام رو بستم و اشک هام ناخودآگاه شروع به پایین اومدن کردن.

رو صندلی نشستم و سرمو بین دستام بردم.

بابک:

_میتونیم ببینیمش

دکتر:

_منتقل بشه مراقبت‌هایه ویژه بعد،فعلا جایه نگرانی نیست حالش خوبه

دکتر رفت و بابک هم با اون حال خراب رفت دنبال کار هایه بستری بهاره.

به آرش نگاه کردم و گفتم

_بیا اینجا

سمتم اومد و کنارم نشست.

نگاهش کردم و گفتم

_من،من بهاره رو مثل خواهرم دوست دارم،میدونم امشب کی قرار بود پیشش باشه،یه عکس نشونت میدم فقط بگو اره یا نه

_من کسی رو ندیدم

چشمام رو از شدت عصبانیت روهم فشار دادم و گفتم

_ببین

چشمام رو باز کردم و گفتم

_خواهش میکنم،میدونم چرا نمیگی ولی اگه بهاره بود بهم میگفت،چون همه چیز رو من ازش میدونم،دارم روانی میشم خواهش میکنم

مردد بود.

سرشو تکون داد و گوشیم رو باز کردم.

یکی از عکس هایه سفر شمال که مجید هم توش بود رو بالا آوردم و نشونش دادم.

_اینه

نگاهش کرد و بعد به من نگاه کرد.

_میشه به بهاره خانم نگین من گفتم

_حتی به بابک هم نمیگم،خودش بود اره؟

سرشو پایین گرفت و گفت

_به جون بابک نمیگم،به هیچ کس نمیگم قول میدم.

نگاهم کرد و سرشو به معنیه اره تکون داد و گوشی رو بستم.

سرمو پایین گرفتم و دوباره اشک هام سرازیر شد.

_وقتی رفت درو نبست من وقتی رفتم سمت واحدشون صدا سرفه میومد خیلی وحشتناک،بعدشم که رفتم تو

نفس عمیقی کشید و گفت

_حالشون خیلی بد بود

اشک هام رو پاک کردم و گفتم

_نگران نباش،نمیگم به کسی

_ممنون ازتون

سرمو پایین گرفتم و تو فکر فرو رفتن.

چرا مجید باید این کارو کنه.

بهاره به من پیام داد و گفت که مجید رفت و شب خوبی داشته.

اصلا مجید اون وقت شب اونجا چیکار میکرد!


ساعت8:23


چند ساعتی میشد که مامان اومده بود.

با بابک تماس گرفت و صدا هایه اینجا هارو شنید.

نمیشد ازش پنهون کرد بنابر این بهش گفتیم.

فقط اجازه دادن یک نفر پیشش باشه.

مامان تو اتاق پیشش بود و منو بابک هم بیرون بودیم آرش هم تازه رفته بود.

سرمو رو شونه بابک گذاشتم و دستشو دورم پیچید.

بوسه ای رویه موهام نشوند و گفت

_نگفت چیزی

_نه،پلیس نتونست از زیر زبونش حرف بکشه من چجوری بکشم

نفس عمیقی کشید و گفت

_نمیدونم

اومدم چیزی بگم که صدایه زنگ گوشیش در اومد....


--𝐌𝐚𝐣𝐞𝐞𝐝--


محتوایه تویه لیوان به خوبی باهم قاطی شده بود.

ولی من از هم زدن دست نکشیدم.

درست مثل محتوایه تویه لیوان بازی خوردم.

من هنوز برام سواله که چرا.

چرا اینکارو با من کرد.

من دوسش داشتم.

و حتی هنوزم دوسش دارم!

ولی چرا این کار رو کرد.

چرا بازیم داد.

نمیگم به فکرش نبودم چرا بودم.

ولی اگه براش مهم بود یه کاری میکرد.

اگه واقعا اشتباهی نکرده حتما یه کاری میکرد و این رفتارش نشونه خوبی نیست.

راستش نگرانش بودم.

حتی تا الان هم خیلی دیر کرده بود.

محمد رضا:

_آقا جواب نمیده،اقایه ابوطالب چه کنیم

ابوطالب:

_یکم دیگه وایمیسیم شاید با امیرعلی باش...

حرف هنوز کامل نشده بود که سرو کله امیرعلی پیدا شد.

امیرعلی:

_سلام سلام،شرمنده ترافیک سنگین بود

همه سلام کردیم و محمد رضا گفت

_خوش آمدی داداش رسیدن بخیر

سر جاش نشست و گفت

_ممنونم،شروع نمی‌کنیم

ابوطالب:

_منتظر خانم افشاری و شما بودیم فکر کردیم باهم میاین

امیرعلی:

_نه من دیشبم زنگ زدم که برم دنبالش باهم بیایم جواب نداد

محمد رضا:

_الان ماهم هرچی زنگ میزنیم خاموشه

امیرعلی ابرو هاش بالا رفت و گفت

_امکان نداره حتما اتفاقی افتاده

محمدرضا:

_شماره دیگه ای نداری

حامد که بغل دست من نشسته بود گفت

_یادمه زیاد باهاش صمیمی بودین شماره برادرش رو نداری حالا نیومد فدا سرش نگرانیم

امیرعلی از جاش بلندشد و گفت

_یه زنگ به بابک بزنم

شماره بابک رو گرفت و گوشی رو رویه گوشش گذاشت.

یکم بعد جواب داد و مشغول صحبت شدن.

امیرعلی از ما فاصله گرفت و حرف هاش رو نمیشنیدم.

راستش هم نگران شدم و هم استرس گرفتم.

نکنه دیشب....

چشمام رو روهم گذاشت و فقط دعا کرم که بابک بگه خواب مونده تو ترافیک مونده سرما خورده یا هر چیز دیگه ای ولی حالش بد نشده باشه‌.

امیرعلی سمتمون اومد و کتش رو برداشت و گفت

_آقا نمیاد بهاره منم باید برم

ابوطالب:

_کجا چرا نیومد

_نمیدونم بزور از زیر زبونش حرف کشیدم گفت دیشب حالش بد شده الان بستریه

یه لحظه قلبم تپیدن رو فراموش کرد.

از جام بلند شدم و گفتم

_کدوم بیمارستانه

امیرعلی:

_بلد نیستم من گفت بیمارستان***

محمدرضا:

_ای بابا الان میری اونجا

امیرعلی:

_اره دیگه

ابوطالب:

_خبر بده حتما

امیرعلی اومد چیزی بگه که آستین لباسش رو کشیدم و گفتم

_بیا زود باش

هم نجور که داشتم میکشیدمش گفت

_باش خبر میدم مجید ول کن میام

ولش کردم و از ساختمون خارج شدیم.

نمیدونم تا لحظه ای که رسیدیم بیمارستان چنتا فحش خوردم و چند با نزدیک بود تصادف کنم.

ولی بهرحال سالم رسیدیم!


--𝐒𝐚𝐛𝐚--


دکترا گفته بودن حالش هنوز تغییری نکرده.

رسما رفته بود تو کماه ولی دکترا نمی‌گفتند.

از پشت شیشه داشتم بهش نگاه میکردم و دلم برا چهره رنگ پریدش رفت.

لب هاش کبود بود و هزارتا لوله تویه دهنش بود.

یعالمه دستگاه بهش وصل بود.

مامان انقدر گریه کرد که همونجا کنار تخت بهاره از حال رفت.

دست بهاره رو تو دستش گرفته بود و سرش رو لبه تخت بود.

بابک که پیششون بود بوسه ای رویه موهایه بهاره و بعد مادرش نشوند و از اتاق بیرون اومد.

جرعت نمیکردم سمت بهاره برم.

هیچ وقت اینجوری ندیده بودمش.

وحشتناک بود این صحنه برام!

بابک رو صندلی نشست و از وقتی که دکتر گفت حالش تغییری نکرده یک کلمه حرف نزده بود.

صدایه قدم هایی که با عجله سمتمون میومد رو حس کردم و رومو برگردوندم.

با چه رویی الان اومده بود!

با دیدنش سر جام خشک شدم.

خشک که چه عرض کنم جا خوردم.

سلام و احوالپرسی سریعی با بابک کردن و بعد جویای حال بهاره شدن.

با حرص نگاهش میکردم و دلم نمیخواست بهاره وقتی بهوش میاد ببینتش.

بابک و امیرعلی مشغول صحبت راجب بهاره شدن.

سمت مجید رفتم و گفتم

_بیا دنبالم

ازشون دور شدم و پشت سرم اومد.

وارد محوطه شدم و سر جام ایستادم.

نگاهش کردم و نفسمو با حرص بیرون دادم.

انقدر عصبی بودم که کنتر کردن خودم برام سخت بود.

دستمو بالا گرفت و سیلی محکمی به صورتش زدم.

درجا یقش رو گرفتم و گفتم

_مرتیکه حروم زاده مگه چیکارت کرده بود که این بلا رو سرش اوردی

همونجور که یقش رو گرفته بودم هلش دادم عقب و به دیوار چسبوندمش

بلند گفتم

_ها مگه چیکار کرده بود باهات جز اینکه دوست داشت،جز اینکه عاشقت بود چیکار کرده بود که تا مرز کشتن بردیش

چنتا خانم دست هام رو گرفتن و سعی کردن ارومم کنن.

دستام رو آزاد کردم و بلند گفتم

_ولم کنین

مجید آروم گفت

_بفرمایین خانوادگیه

اون خانم ها رفتن ولی بقیه داشتن متعجب نگاهم میکردن.

مجید بلند گفت

_چیه خانما اقایون کارو زندگی ندارین بفرمایین

چشمامو روهم فشار دادم و باز کردم.

یکم بلند گفتم

_الان با چه رویی اومدی اینجا،با چه رویی رفتی پیش بابک میگی سلام حالش چطوره روانی داشتی میکشتیش!بعد ادعا میکنی عاشقی اره؟نبات آدم خوبی نبود اره؟اره نبات بده بهاره بده تو خوبی تویی که داشتی میکشتی بهاره رو تو دیدی داره جون میده ولش کردی رفتی اره؟ تویی که ادعایه عشقت کل شهرو پر کرده؟میدونی اگه بابک بفهمه چه به روزت میاره،میدونی اگه بهار بهوش نیاد

بلند گفتم

_ چه بلایی سرت میارم

آروم گفت

_گازشو گرفتی داری میری وایسا منم حرف بزنم خ...

پریدم وسط حرفش و گفتم

_خفه شو مجید خفه شو

نفسمو محکم بیرون دادم و گفتم

_یک بار دیگه،فقط یک بار دیگه ببینم یا بشنوم سمتش اومدی

یقش رو تو مشتم گرفتم و گفتم

_خودم نابودت میکنم،کاری میکنم هر جایه دنیا که رفتی روت نشه از خجالت سرتو بالا بگیری

یقشو ول کردم و گفتم

_تو منو میشناسی،میدونی که اینکار رو میکنم،به هر قیمتی که شده حتی نابودی خودم

از کنارش رد شدم و رفتم تو بیمارستان.

رو صندلی نشستم و سرمو بین دستام گرفتم.

بلند بلند گریه میکردم و اصلا برام مهم نبود که این همه آدم دور و اطرافم هستن!

Report Page