...

...

𝐬𝐮𝐳𝐲

سخت‌ترین قسمتِ دوست داشتن، لحظه‌ای نیست که می‌رود...

لحظه‌ای‌ست که هنوز روبه‌رویت ایستاده، اما دیگر هیچ اثری از آدمی که عاشقش بودی، در نگاهش پیدا نمی‌شود.


به چشم‌هایش خیره می‌شوی...

نه برای اینکه هنوز عاشقانه نگاهش کنی،

برای اینکه شاید بین آن همه سکوت، دلیلی برای رفتارش پیدا کنی.

دنبال همان نگاهی می‌گردی که یک روز به تو اطمینان می‌داد قرار نیست تنهایت بگذارد،

اما هرچه بیشتر نگاه می‌کنی، بیشتر می‌فهمی آدم‌ها گاهی قبل از اینکه بروند، از چشم‌هایشان می‌روند.


و تو می‌مانی با هزار سؤال...

با هزار «چرا»یی که هیچ‌وقت جواب نگرفتند.

با خاطره‌هایی که هنوز بوی دوست داشتن می‌دهند،

اما صاحبشان مدت‌هاست دلش جای دیگری جا مانده.


بدترین درد این نیست که یکی را از دست بدهی...

بدترین درد این است که ببینی کسی که روزی تمام عشقش را در نگاهش می‌دیدی،

حالا همان نگاه، برای شخص دیگری برق می‌زند.


و میان تمام این فکرها،

فقط یک سؤال مثل خوره به جانت می‌افتد...

سؤالی که هر بار از خودت می‌پرسی، بیشتر از قبل می‌شکندت:


«تو یه زمانی واقعاً دوستم داشتی... مگه نه؟»


شاید جوابش هیچ‌وقت گفته نشود...

شاید هم از همان روزی که برای آخرین بار در چشم‌هایت نگاه کرد و هیچ احساسی پشت نگاهش نبود، جوابش را گرفته بودی.

فقط دلت حاضر نبود باور کند که بعضی آدم‌ها، اول از قلبت می‌روند و بعد از زندگی‌ات.

Report Page