,,
صدای خنده هاش هنوزم تو گوشش بود.
قلبش هنوز با یادآوری زمان کوتاهی که کنار هم داشتن به تب و تاب میوفتاد ولی چشم هاش پر میشدن از اشک هایی که اون زمان باید میریخت ولی نریخت.
هنوز هم گاهی به اون جنگل و کلبه درختی که فقط براش خودشون بود میرفت و ساعتها به صدای نم نم بارونی که زمین رو خیس میکرد و بادی که بین شاخ و برگ درختا میوزید گوش میداد.
"نمیدونی وقتی اولین بار دیدمت چجوری خشکم زده بود. فکر میکردم الهه زمین اومده دیدنم. با اون لبخند های خرگوشی بانمکت کل قلبم رو تصاحب کردی کوک.."
چیزایی که پسر بارها بهش گفته بود توی صندوقچه ذهنش قفل شده بود.
ولی چه بیرحمانه زیر تک تک حرفاش زده بود و دستش رو رها کرده بود.
اونا به هم قول داده بودن که تا اخرین نفسی که میکشن کنار هم بمونن ولی تهیونگ نذاشته بود کوک دقایق اخر رو کنارش باشه.
وقتی سبد تنقلات رو بهونه کرد و بهش گفت تا بره دنبالش، پسر کوچیکتر فکر نمیکرد وقتی که برگرده با جسم آویزون شده کسی که همه وجودش بود روبه رو بشه.
هنوز هم طنابی که دور گردنش پیچیده شده بود و پوست برنزش رو رد انداخته بود رو به یاد داشت.
جیغ نزد.
حتی گریه هم نکرد.
ولی حالا که دقیقا تو همون نقطه ای که پسر ایستاده بود، قرار داشت، اشک هاش دونه دونه حصار چشم هاش رو ترک میکردن.
"اشکالی نداره.. اگه تو نمیتونی، من میام پیشت ته ته هیونگ."