..!
𝘋𝘪𝘷𝘪𝘯𝘪𝘵𝘺;
لباس مخصوص دامادی رو نگاه کرد ، سعی کرد جلوی اشکایی که منتظر یه تلنگر بودن که از چشماش سرازیر بشن رو بگیره ولی نتونست ، اشکاش پشت سرهم روی گونه های میریختن گونه هایی که یک روز جای نوازش های تنها دلیل زندگیش بود که الان دیگه نیست.
با صدای در فورا اشکاش رو با پشت دستش پاک کرد و سرشو زیر انداخت .
با وارد شدن یکی به اتاق سعی کرد جلوی لرزش دستاش رو بگیره.
جیمین با دیدن این وضع تهیونگ پوفی کشید و رفت کنارش نشست و دستاش که مثل یک تیکه یخ بودن رو گرفت .
جیمین : هی تهیونگ ، چرا میخوای با کسی ازدواج کنی که دوستش نداری ؟
تهیونگ که الان با حضور جیمین احساس تنهایی نمیکرد ، دوباره گریه رو از سر گرفت .
تهیوتگ : من چیکارمیتونستم بکنم ، ندیدی پدر گفت اگه با کوک باشم اون رو میکشه .
جیمین با دیدن وضعیت بد دوستش فکری کرد و دستای تهیونگ رو محکم تر گرفت و با هیجان گفت .
جیمین: ببین تهیونگ تو میتونی با کوک فرار کنی و بری به کشور همسایه عموی من اونجا زندگی میکنه تو و کوک هم که زبان اونجارو بلدین میتونین کار پیدا کنین .
تهیونگ : وای واقعا ؟ ممنون ازت جیمین
با دستپاچگی بلند شد و نگاهی به دوروبر کرد ، حالا چیکار کنم چیا بردارم ، اصلا نمیدونم کوک کجاست .
جیمین : اول من نامه مینویسم وقتی رسیدین اونو بدین به عموم بعد لوازم مورد نیاز رو بردار دیگه اینم من باید بگم ، کوک هم سوار اسبش کن زد به دل جنگل نمیدونم کجا رفته .
تهیونگ سری تکون داد .
تهیونگ : میدونم کوک کجا رفته ، تو نامه و آدرس رو برام بنویس تا منم وسایلم رو جمع کنم .
جیمین نامه رو نوشت و با آدرس به تهیونگ داد . تهیونگ سریع نامه رو تو جایی که وسایلش رو گذاشته بود پنهان کرد . هر دو سریه به بیرون از اتاق رفتن و از دیوار بالا رفتن و به سرعت زیادی شروع به دویدن کردن تا اینکه نفس کم اوردن دیگه تا نزدیک جنگل رسیده بودن ، جیمین تهیونگ رو بغل کرد .
جیمین : دلم برات تنگ میشه تهیونگ مواظب خودت باش .
تهیونگ تا قبل از اینکه دوباره شروع به گریه کنه ازش دور شد میدونست اگه یکم دیگه بمونه نمیتونه از جیمین جدا بشه .
تهیونگ همینجور که عقب عقب میرفت بلند داد زد .
تهیوتگ : دل منم برات تنگ میشه هیونگ و شروع کرد به خندیدن میدونست جیمین چقدر از این کلمه متنفره .
جیمین دادی زد .
جیمین : تهیونگ دعا کن دستم بهت نرسه
تهیونگ با خوشحالی به سمت رودخونه دوید، با نزدیک شدن به رودخونه و دیدن اسب کوک سرعتش رو بیشتر کرد .
کوک رو دیدم که پشت به اون کنار رودخونه ایستاده ، آروم آروم نزدیکش شد، میخواست غافلگیرش کنه که یکدفعه کوک دستش رو گرفت و پیچوند ، دادی از درد زد .
تهیونگ : وای کوک دستم شکست ولم کن، خواهش میکنم.
کوک با تعجب دست تهیونگ رو ول کرد و شونش رو گرفت و سمت خودش برگردوند، با تعجب نگاش کرد .
کوک: تهیونگ اینجا چیکار میکنی مگه نگفتی نمیخوای دیگه با م...
تهیونگ دستش رو گذاشت روی لباش .
تهیونگ : نه با جیمین فرار کردیم اومدم باهم بریم پیش عموی جیمین ، میای بریم ؟
کوک که هنوز تو شوک بود سری تکون داد حاضر بود با تهیونگ حتی تو غار زندگی کنه چه برسه با عموی جیمین ....