..!
𝘋𝘪𝘷𝘪𝘯𝘪𝘵𝘺;
جین بدون توجه به حرفای نامجون به ظرف شستنش ادامه میداد، نامجون که از بی توجهی جین ناراحت شده بود سمت مبل رفت و خودشو روی اون پرت کرد ، دوتا دستش رو دو طرف سرش گذاشت ؛ تا حالا تو زندگیش اینقدر احساس بدبختی نمیکرد، چطور تونسته بود سالگرد اشناییشونو فراموش کنه میدونست جین چقدر روی این موضوع حساسه ، با صدای بسته شدن در اتاق به خودش اومد و از جاش بلند شد و به طرف اتاقشون رفت و دستگیره رو پایین کشید ، با باز نشدن در چشماش گرد شد چند بار دستگیره رو بالا پایین کرد ، با شنیدن صدای جین دستاش رو روی دستگیره نگه داشت .
جین : در قفله آقای کیم نامجون ، کاناپه شما رو برای خوابیدن فرامیخونه.
نامجون دستاشو مشت کرد ، جین خوب میدونست نامجون تا بغلش نکنه خوابش نمیبره و اینجور داشت تنبیهش میکرد.
به طرف کاناپه رفت و روی اون دراز کشید و دستش رو زیر سرش گذاشت ، هر کار میکرد خوابش نمیبرد. به این فکر کرد که چیکار باید بکنه که جین اونو ببخشه که کم کم خوابش برد .
با صدای بلند گوشیش از خواب پرید ، به پتویی که روش بود نگاه کرد ، تا جایی که یادش میومد پتو نداشت با فکر اینکه جین پتو رو روی اون انداخته لبخندی زد .
با صدای زنگ در خونه سریع بلند شد و در رو باز کرد و با جیمینی که از سرما میلرزید روبه رو شد .
جینین نامجون رو کنار زد و سریع به سمت شوفاژ حرکت کرد خودشو بهش چسبوند .
جیمین : دوساعته دارم زنگت میزنم و زنگ خونه رو میزنم چرا جواب ندادی آخه یخ زدم .
نامجون دستی به موهاش کشید .
نامجون : خواب بودم نفهمیدم ، جیمین سری از تاسف تکون داد .
جیمین : راستی سالگردتون چجوری پیش رفت خوب بود ؟!
نامجون : وای جیمین خراب کردم ، جین کلی غذا و کادو و کیک گرفته بود و من اصلا یادم نبود دیروز سالگردمونه.
جیمین: واتتتتتتت ؟ من موندم چجوری الان زنده ای ، میدونی که هیونگ روی این قضیه حساس بوده.
نامجون : میدونم میدونم ، خراب کردم . حالا چجوری از دلش دربیارم ، اصلا نمیدونم چیکار باید انجام بدم.
جیمین به نامجون که ناراحت بود نگاه کرد و بعد از یکم فکر کردن چیزی به ذهنش رسید ، با ذوق بشکنی زد .
جیمین : فهمیدم چیکار کنیم، هیونگ کافه رفتن رو دوست داره ، پس من اونو میارم تو کافه که باهاش حرف بزنم و تو میری یک دستهگل مورد علاقه هیونگ به همراه حلقه میخری و بعد زودتر ما میری اونجا و گوشه تریم جای ممکن میشینی که توی دید نباشی بعد که بهت علامت دادم ، میای و کنار هیونگ زانو میزنی و مثل تو فیلما جعبه حلقه رو باز میکنی و به هیونگ میگی میشه با من ازدواج کنی ، وای حال کردی چه فکر جذابی کردم.
نامجون با لبخند سری تکون داد و تو فکر فرو رفت خودش قبلا تو فکر درخواست ازدواج به جین بود الان میتونست طبق نقشه جیمین بهش درخواست ازدواج بده .
یک ساعت بعد :
در راه کافه بود، با لبخند به دسته گل توی دستش نگاه کرد و جعبه ای که وسط گل ها بود ، امیدوار بود که همه چی خوب پیش بره و بتونه جینش رو خوشحال کنه .
به کافه که رسید ، گوشه ترین میز رو انتخاب کرد و جوری نشست که بتونه به در کافه دید داشته باشه ، بعد از مدتی جیمین به همراه جین وارد کافه شدن و به سمت میزی که کتار پنجره بود رفتن ، با دلتنگی به جین نگاه کرد ، جلوی خودش رو گرفته بود که به طرف جین نره و محکم بغلش نکنه .
بالاخره بعد مدتی با علامت جیمین بلند شد و با استرس دستی به موهاش کشید و با قدم های آهسته سمت جین رفت و در جعبه حلقه رو باز کرد .
آروم کنار پای جین زانو زد و گل رو به سمتش گرفت .
جین با ساکت شدن جیمین به جایی که اون نگاه میکرد نگاه کرد . با دیدن نامجون تعجب کرد و به دسته گل مورد علاقش و جعبه ای قرمز رنگی که وسطش حلقه ی قشنگی بود نگاه کرد ، با بهت به نامجون خیره شد و با حرف زدنش به خودش اومد .
نامجون : با من ازدواج میکنی ؟
جین فکر کرد خواب میبینه و نمیدونست چیکار باید بکنه .
جیمین : هی هیونگ زود باش جواب بده منتظریما.
جین لبخند قشنگی به نامجون زد و سرشو تکون داد و آروم بله ای گفت .
نامجون با شنیدن بله ی ضعیفی که جین گفت ، بلند شد و محکم جین رو بغل کرد .
نامجون : قول میدم دیگه ناراحتت نکنم ، دیگه سالگرد آشناییمون رو یادم نمیره ، خودم ظرف هارو...
جیمین : اگه اینارو انجام ندادی ، مهم نی خفش نکن فقط، بیاید یه عکس بگیریم.