🖇️

🖇️

Wayn

با حس کردن گرمی خون روی لب پایینش برای بار دوم توی اون سی‌دقیقه، پشت دستش رو روی لبش کشید و بلافاصله خون روی دستش با بارون شدیدی که تنِ نحیف فلیکس رو طعمه قرار داده بود شسته شد.

درد...تنها چیزی که توی تمام بدنش احساس میکرد درد خالص بود. تمام صورتش قرمز بود، قرمز از خونی که با آب بارون قاطی شده بود.

خونی که بخاطر پارگی اَبروش وارد چشمش شده بود، دیدش رو تار کرده بود.

بی‌شک بخاطر کفش‌هایی که با حرص به قفسه‌ی سینه‌اش کوبیده شده بودند، چندتا از دنده‌هاش شکسته بود. پای چپش انقدر زیر لگدهای اون وحشی‌ها ضربه خورده بود که حتی نمی‌تونست روی زمین بزارتش، پوست پای راستش هم قطعا بخاطر قهوه‌ی اون دختر موطلایی سوخته بود. دردی که توی سرش می‌پیچید بخاطر موهای بود که تا سی‌دقیقه پیش توسط دخترهای حسود مدرسه کشیده می‌شدند. کتاب‌هایی که همشون پذیرایِ دست‌خط قشنگ و نکات مهمی که نوشته می‌شد بودن، انقدر توی توالت عمومی مدرسه خیس شده بودند که فلیکس دلش نخواد دیگه نگاهشون کنه.

صداهای آزار دهنده‌اشون هنوز هم توی گوشش می‌پیچید و بغضش رو تمدید میکرد. «کی بهت گفته لیاقت داری بین ما پولدارا درس بخونی؟!»، «چرا بستنیت رو نمی‌خوری؟! چرا خم نمی‌شی و مثل یه سگ از روی زمین لیسش نمی‌زنی؟!»، «مامان بابات یادت ندادن هرچی بزرگترت گفت تو بگی چشم؟!»، «آخ ببخشید یادم نبود مامان بابا نداری»، «زن و مرد بیچاره حتما انقدر زشت بودی تصمیم گرفتن بزارنت جلوی در پرورشگاه»، «اگه من هم باشم همچین کاری میکنم آخه کی همچین پسر زشتی رو‌ می‌خواد؟!»، «وقتی از درد ناله می‌کنی صدات خیلی قشنگ‌تر می‌شه...انقدری که دلم بخواد تا صبح لگد بزنم تو دلت تا فقط برام ناله کنی»، «نظرت چیه حالا که همچین صدای قشنگی داری، ناله‌های دردناکت رو به ناله‌های از سر لذت تبدیل کنم؟!»، «کسی اینجا هست که بدش بیاد همه مدرسه بفهمن پسرِ ظریف مدرسه تو اتاق من بوده؟!»، «شرط می‌بندم کل مدرسه فقط با دیدن ویدیوی به فاک رفتنت از فردا صف ببندند در پرورشگاه درب و داغونتون برای یه شب هات!» ذهنش تمام اون حرفا رو مثل یه نوار ضبط کرده بود و بی‌رحمانه روی دورِ تکرار، پلی می‌کرد.

داشت فکر می‌کرد که اگه بخاطر خونریزی فشارش پایین نیاد و گوشه‌ی خیابون تا صبح زیر بارون نمیره، قطعا بخاطر بغضی که به گلوش فشار میاره خفه می‌شه. خفه می‌شه و زندگیِ نکبت بارش برای همیشه تموم می‌شه.

وقتی صدای هق هق بلندش توی خیابون خلوت پیچید، پسری که دسته‌ی چترش رو توی مشتش فشار می‌داد و ده قدم عقب تر دنبال فلیکس راه می‌اومد، چنگ عصبی‌ای به موهاش زد و به سختی خودش رو کنترل کرد تا جلو نره و غرور پسرک رو بیشتر از این خرد نکنه.

نمی‌دونست فلیکس با پاهای لرزون و قدم‌های لنگون داره کجا می‌ره. قطعا پرورشگاه نمی‌رفت چون جیسونگ مسیر پرورشگاه رو حفظ بود.

وقتی احساس کرد زانوهای فلیکس دیگه تحمل وزنش رو نداره، به سمتش دوید و قبل از اینکه روی زمین بیوفته دست‌هاش رو دور بازوهای ظریفش حلقه کرد.

در جواب نگاه متعجب فلیکس، چشم هاش رو بست و عذرخواهی کوتاهی زیر لب کرد.

+جـ...جی! تو...تو اینجا چیکار...می‌کنی؟! مـ...مگه نرفتـ...

-نه نرفتم خونه. برگشتم چترم رو بردارم که...که سر و صداهایی که از سرویس می‌اومد توجهم رو جلب کرد.

قبل از اینکه فرصت گفتن چیزی رو به فلیکس بده کوله‌اش رو در آورد و از جلو روی شونه‌اش انداخت، چترِ لجنی رنگ رو دست فلیکس داد و جلوی پاهاش روی زمین نشست. فلیکس گوشه‌ی لب خونیش رو‌ گاز گرفت و آروم زمزمه کرد: اینـ...اینکارا چیه جی...جیسونگ؟! پـ...پاشو...من...من خوبم....خودم راه...میام!

-لیکس...لطفا!

برخلاف خواسته‌اش زانوهاش خم شد و دست‌هاش رو دور گردن جیسونگ حلقه کرد.

دستش رو دور پاهای فلیکس حلقه کرد و تو یه حرکت از جاش بلند شد. اون هیچ وزنی نداشت...فقط یکم سنگین تر از کوله‌پشتی خودش بود.

-بازم غذا نخوردی؟!

براش خیلی سخت بود در حالی که چونه‌اش میلرزه و بغض داره حرف بزنه، ولی با این حال جواب جیسونگ رو داد.

+بچها...بچهای پرورشگاه اعتصاب کـ...کردن. اگه...بخوام برخلاف...خواسته‌اشون عمل ک...کنم، باهام بد... بد میشن!

جیسونگ نفس عصبی‌ای کشید و پاهای فلیکس رو محکم‌تر گرفت.

-به جهنم که بد میشن. به نظرت رفتار اونا مهم تره یا جون خودت؟!

برای بار دوم اشک‌هاش گونه‌اش رو خیس کردن و هق‌هق ریزی کرد.

+همین... همینجوری هم به...به اندازه کا...کافی توی مد...مدرسه کتک می...می‌خورم. نمیخام...نمیخام خوابگاه هم...برام جهنم...جهنم شه!

خیسی اشک‌های ارومش رو روی پوست گردنش احساس میکرد و نفس های سریع و گرمش توی گوشش می‌پیچید.

یه حسی داشت دیوونه‌اش می‌کرد...همون حسی که می‌گفت اگه فلیکس اذیت میشه بخاطر بس‌عرضگی خودشه!

-فلیکس من...من متاسفم!

صدای آرومش به سختی به گوش جیسونگ رسید.

+چرا؟!

چشم‌هاش رو روی هم گذاشت و ادامه داد.

-متاسفم...بابت همه چیز. ببخشید که نتونستم کاری بکنم، ببخشید که نتونستم مواظبت باشم، ببخشید که انقدر عذاب می‌کشی، ببخشید که...ببخشید که تو یه خانواده مرفه به دنیا اومدم و دردی که می‌کشی رو تا حالا احساس نکردم.

حلقه‌ی دست‌های فلیکس دور گردنش محکم‌تر شد و سرش رو به سر جیسونگ تکیه داد.

+تقصیر تو نیـ...نیست. با این حرفا حالم رو بد...بدتر نکن.

جیسونگ نفس عمیقی کشید و پاش رو توی چاله‌ی پر از آب گذاشت.

-ببخشید که حالت بدتر شد.

به نشانه‌ی اعتراض مشت بی‌جونی به قفسه‌ی سینه‌اش کوبید و بعد یونیفرم مدرسه‌اش رو توی مشتش فشار داد.

+جی!

روی دست کوچیکی رو که لباسش رو چنگ زده بود بوسید.

-دوستت دارم و ببخشید!

فلیکس هم متقابلا گردنش رو بوسید و جوابش رو داد.

+منم...منم دوستت دارم و لطفا...لطفا دیگه نگو ببـ... ببخشید!

Report Page