𓂃🍂

𓂃🍂


پاییز برای سونو از همان روزی شروع شد که فهمید بعضی آدم‌ها شبیه فصل‌اند؛

می‌آیند، بی‌آنکه چیزی را به‌هم بزنند، اما بعد از رفتنشان دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست.


آن روز هوا سرد بود، اما نه آن‌قدر که بخواهد دست‌هایش را در جیبش پنهان کند. آسمان رنگی میان خاکستری و نارنجی داشت؛ همان رنگی که فقط پیش از غروب، برای چند دقیقه روی دنیا می‌نشیند و همه‌چیز را نرم‌تر می‌کند. برگ‌ها آرام روی زمین می‌افتادند و باد، بوی باران و چوب خیس را با خودش می‌آورد.


سونو مدت زیادی به آسمان نگاه کرد.

نمی‌دانست چرا قلبش این‌قدر آرام و بی‌قرار می‌زند.


شاید عشق همیشه با تپش‌های بلند و اتفاق‌های بزرگ شروع نمی‌شود.

گاهی شبیه یک چراغ کوچک در خانه‌ای دور است؛ آن‌قدر کم‌نور که اول متوجهش نمی‌شوی، اما وقتی شب عمیق‌تر می‌شود، می‌فهمی تمام مدت چشم‌هایت دنبال همان نور بوده‌اند.


برای سونو هم همین بود.


یک روز دید که میان تمام صداهای دنیا، صدای یک نفر برایش آرام‌تر از بقیه است.

میان تمام چهره‌ها، نگاه یک نفر بیشتر در ذهنش می‌ماند.

و میان تمام روزهایی که می‌گذرند، بعضی لحظه‌ها را فقط به این امید نگه می‌دارد که شاید دوباره تکرار شوند.


بعد فهمید دل‌بستن، گاهی همین‌قدر ساده و بی‌صداست.


مثل برگ‌هایی که شبانه از درخت جدا می‌شوند؛

صبح که بیدار می‌شوی، زمین پر از رنگ شده و نمی‌دانی دقیقاً چه زمانی پاییز، درخت را از خودش خالی کرده است.


شاید سونو هم نفهمید دقیقاً چه زمانی اتفاق افتاد.

فقط کم‌کم متوجه شد پاییز دیگر برایش معنای سابق را ندارد.


حالا هر آسمان نارنجی، او را یاد یک نگاه می‌انداخت.

هر عصر سرد، دلش را سمت خاطره‌ای می‌کشاند.

هر بارانی، انگار چیزی را درونش بیدار می‌کرد که تا آن روز نامی برایش نداشت.


و عجیب‌تر از همه این بود که عشق، برخلاف چیزی که همیشه تصور می‌کرد، شبیه آتش نبود.


بیشتر شبیه گرمای دست‌هایی بود که در سردترین روز پاییز، بی‌آنکه چیزی بگویند، دستت را میان خودشان نگه می‌دارند.


نه پر سر و صدا، نه خیره‌کننده؛

فقط آن‌قدر واقعی که دلت نمی‌خواهد تمام شود.


سونو شاید برای اولین بار فهمید چرا آدم‌ها از پاییز دل نمی‌کنند، حتی وقتی می‌دانند برگ‌ها قرار است بریزند و روزها کوتاه‌تر شوند.


چون پاییز بلد است چطور زیبایی را در چیزهای ناپایدار پیدا کند.


و شاید عاشق شدن هم همین باشد؛

اینکه بدانی هیچ لحظه‌ای برای همیشه نمی‌ماند، اما باز هم دلت می‌خواهد تمامش را زندگی کنی.


آن عصر، وقتی آخرین نور خورشید روی صورتش افتاد، سونو لبخند خیلی کوچکی زد.


پاییز آمده بود.

آسمان نارنجی بود.

برگ‌ها یکی‌یکی می‌افتادند.


و روباه کوچک، بی‌آنکه بداند از چه لحظه‌ای،

عاشق شده بود. 🍂🦊

Report Page