‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝟨.𝟦.𝟤𝟢𝟢𝟫 , 𝖫𝗈𝗇𝖽𝗈𝗇

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝟨.𝟦.𝟤𝟢𝟢𝟫 , 𝖫𝗈𝗇𝖽𝗈𝗇

˓ 𝗍ᥱᥴᥱᥒ𝖽𝖺 ⋆

کفش های پاشنه بلند قرمزش رو پوشید و بعد از زدن چشمکی توی آینه به خودش، از خونه خارج شد.

عینک آفتابیش رو کمی روی بینیش جابجا کرد و قدم های آرومش رو به سمت فروشگاه برداشت تا خوراکی مورد علاقه‌ش رو بخره.

با رسیدن به فروشگاه، عینک آفتابیش رو از روی صورتش برداشت و وارد فروشگاه شد.

بدون تلف کردن وقتش به سمت بخش سوم فروشگاه رفت و با دیدن اینکه فقط یه دونه از خوراکی مورد علاقش باقی مونده، شروع به دویدن کرد.

چند قدم مونده بود بهش برسه که پسر‌ جوونی دست برد و اون رو برداشت، دختر هم دست از دویدن برداشت و با ناراحتی سمت جای خالی خوراکیش رفت و شروع به گریه کردن کرد.

پسر هم با تعجب به دختر نگاه کرد و بسته خوراکی رو‌ توی سبد خریدش انداخت و بدون اینکه اهمیتی بده، از اونجا دور شد.

دختر بعد از چند دقیقه گریه کردن از سر جاش بلند شد و اشک هاش رو پاک کرد، موقع خروج از فروشگاه پسر رو در حال حساب کردن خریدهاش دید و چشم غره ای بهش رفت.

شب شده بود و پسر خسته از پیاده روی طولانیش روی تخت دراز کشیده بود، با شنیدن اینکه یه نفر در حال زدن رمز قفل در خونشه سریع روی تخت نشست.

با وحشت به کسی که وارد خونه شد نگاه کرد که کفش های قرمزی رو دید و بعد از اون دختری با موهای بلند مشکی وارد خونه‌ش شد.

پسر به دیوار چسبید و با وحشت گفت:"تو کدوم هرزه‌ای هستی؟ وا.. وایسا ببینم تو همونی نیستی که تو فروشگاه زدی زیر گریه؟ چطور وارد خونم شدی؟ چطور رمزو بلدی؟ چرا اومدی؟ بنال هرزه!"

دختر نیشخندی زد و به سمت پسر اومد:"خیلی شجاع شدی که به قاتلت میگی هرزه!"

پسر با خنده و کمی ترس به چشمای دختر نگاه کرد:"قا..قاتل؟ چه زری میزنی؟"

دختر خم شد و دستاش رو دو طرف بدن پسر گذاشت و با لبخند به چشماش زل زد:"فکر میکنم طعم خونت با خوراکی مورد علاقم خوشمزه بشه!"

Report Page