‌☆

‌☆

𝖱𝗂𝗇𝖺

به تنهایی درحال قدم زدن در ساحل بود و گهگاهی به آسمان تاریک شب نگاه می‌انداخت ..

امشب هیچ نور کوچکی در آسمان درحال درخشش نبود و همه‌ی آنها پشت ابرهای‌ پشمکی پناه برده بودند.

نگاهش را به دریای آرامی داد که درحال قدم زدن در نزدیکی‌اش بود، که ناگهان قطره‌ای اشک از گوشه‌ی چشمش‌ به پایین افتاد..

دست‌هایش را محکم مشت کرد و اجازه‌ی ریختن مروارید هایش را داد.

همانطور سر جایش ایستاد و اجازه داد گلوله‌های براق از چشمانش به پایین بلغزند؛

و اما ناگهان دست مشت شده‌اش توسط کسی لمس شد، و همچنین تنفس کسی را بر روی گوشش احساس کرد.

- ای‌خدا .. گیو کوچولو؟! چیشده تو باز داری مرواریدهات‌ رو هدر میدی؟!

دست مشت شده‌ی پسرکوچک را با دست کشیده و لاغرش‌ باز کرد و دستش را در دست خودش قفل کرد.

سپس بوسه های کوتاهی بر روی رد اشک‌هایش گذاشت و دوست‌پسرش را در آغوش گرفت.

-خستم جونی .. از زندگی.. از خودم.. از همه‌چی..

آرام آرام موهای خرس‌کوچکش را نوازش کرد و لبخندی کوچک زد.

-کی خسته نیست؟! کوچولوی من .. من تمام سعیم‌ رو میکنم زندگیت‌ رو از تلخی نجات بدم و شیرینش‌ کنم..

پسر کوچک‌تر نفسش را با صدا بیرون داد و در بغل پسر بزرگ‌تر فرو رفت.

- از وجودت ممنونم ..

و هردو در وسط ساحل و در آغوش هم ایستادند .. و ناگهان ماه از پشت ابرها‌ بیرون آمد و نورش‌ را بر آن دو تاباند، درحالی که آنها در بوسه‌ای عمیق و پر از احساسات فرو رفته بودند.

Report Page