دعوت به یک بازخوانی
آتوسا افشین نوید
وقتی به ایران برگشتم این سوال که برای چه برگشتی با تهمایهای از حس تعجب و شماتت تقریبا جزء چند جمله اولی بود که میشنیدم. بسته به اینکه پرسشگر این سوال چقدر مرا میشناخت پاسخهای متفاوتی میدادم. اما یک پاسخ، حرف دلم بود. احساس میکردم در سرازیری سقوط جایی قرار گرفتهایم که ممکناست نقطه شکلگیری یک حضیض باشد. این را احساسم میگفت. عقلم میگفت مسیر سقوط ادامه دارد و آن تکه عقلم که به احساس آلوده بود میگفت این سقوط شروع شکلگیری یک حضیض و آغاز حرکتی رو به بالا خواهد بود اگر بتوانیم چیزهایی را «در نگاه به گذشتهمان» تغییر دهیم. در نهایت وقت آمدن باید مسئولیت انتخابم را میپذیرفتم. این بود که در جواب معدود دوستانی که میتوانستند در عملِ من چیزی بیشتر از یک دیوانگی ببینند میگفتم برگشتم تا همراه این سرزمین یا سقوط کنم یا شریک شکلگیری نقطه طلایی حضیضش باشم. به گمان من شریک بودن در نقطه بازگشت به زندگی به مراتب هیجانانگیزتر و پرافتخارتر از مشارکت در شکلگیری نقطه اوج شکوفایی یک ملت است. شاید هم این حرف را میزنم چون دستم به گوشت نمیرسد و نقطه اوج شکوفایی چنان در ذهن من برای این سرزمین دور است که ترجیح میدهم به آن فکر نکنم. هر چه بود وقتی برگشتم به سهم خودم در شکل دادن آن حضیض و کشیدن ترمز سقوط فکر کردم. کلاسهای ادبیاتم تلاش اجتماعیام برای شکل دادن به این حضیض است.
در حال سقوطیم. در حال فروپاشی هستیم. در حال دور شدن از آن وحدتی هستیم که سیصد سال قبل به زور شمشیر صفویها ایجاد شده بود و خیلی قبلترش زبان فارسی به اغواگری قلم آن را برایمان ساخته بود، سندش هم شاهنامه فردوسی. چارچوبهای اخلاقیمان شکسته، آرمانشهری که رو به سوی آن حرکت کنیم نداریم. بیش از هر زمان دیگری -بهگمان من-در تاریخ سیصد سال گذشتهمان عزتنفس و اعتماد به نفسمان را از دست دادهایم. احساس حقارت میکنیم. پر از خشمیم و چشممان به دست دیگریست که نجاتمان دهد. به مصرف معتادیم و اغلبمان اگر فرصت دهد از گذاشتن پایمان بر روی شانه دیگری برای بالا رفتن ابایی نداریم. راستش دلم نمیسوخت اگر به گذشته نگاه میکردم و میتوانستم بگویم اینها نتیجه تنپروری یک ملت است.اما تاریخ و ادبیات معاصر ایران میگوید اتفاقا ما خوب جنگیدهایم. اتفاقا ما خوب تلاش کردهایم. اتفاقا در بعضی حوزهها خوب رشد کردهایم و البته جاهایی که کم هم نیست در مسیر بهتر شدن شکست خوردهایم که اشکالی هم ندارد، شکست بخش گریزناپذیر از هر حرکتیست. پس این همه وادادگی برای چیست. به گمانم علتش آگاهی ناقص امروز ما نسبت به مسیریست که آمدهایم. اغلبمان آنچه از «دیروزمان» تصور میکنیم را به مدد رسانهها ساختهایم. رسانه ملی، من و تو، بیبیسی و امروز مطالب کوتاه بیسند شبکههای اجتماعی. اگرچه معتقدم در همه روایتهایی که این رسانهها ساختهاند میزانی از واقعیت وجود دارد اما معتقدم آنچه هر کدام از این رسانهها به عنوان حقیقت گذشته معاصر ما (لااقل گذشته سیصد سال اخیر) ارائه دادهاند با آنچه کتب باقیمانده از نویسندگانمان ( و نه الزاما داستانسراهای ما) میگوید فاصله زیادی دارد. گفتمان عظمتی بیسند، گفتمان تحقیر ملی، گفتمان شکست مطلق، یا گفتمان تقلیل شکست به امری سیاسی چیزیست که از دل این رسانهها درآمده و این گفتمانها چیزی نیست که ادبیاتمان و تاریخمان میگوید.
میدانم این روزها خیلیها دیگر حوصله فکر کردن ندارند. میدانم خیلیها چشمشان به مرزیست که بتوانند از آن بگریزند و پشت سرشان را هم نگاه نکنند. اما میدانم این میزان ناامیدی و بدبیینی ناشی از ناآگاهی نسبت به گذشتهمان است. ناشی از گیر افتادن در گفتمانهایی که -شاید حتی ناآگاهانه- مرگ اعتماد به نفس و عزت نفسمان را رقم زدهاند. کلاس من دعوتیست به دوباره خوانی گذشتهمان. دوباره خوانی تاریخ اجتماعیاش، تاریخ تفکرش و داستان زندگی مردمانش. دوباره خوانی به قصد فهم اینکه ما چگونه ملتی - و نه صرفا چگونه دولت- هستیم.
حضیض پیش روست اگر فقط کمی زاویه دیدمان را تغییر دهیم.