یادها

یادها

حسین جابری انصاری

#یاد_ها 

☑️ روایت یک ایرانی مقیم سوئیس از درگذشت یکی از آخرین بازماندگان دکتر مصدق در غربت


▫️امضاء محفوظ 


پنجشنبه ۱۶ سپتامبر، با پیام کوتاه واتساپی یکی از هموطنان مقیم شهر ژنو از درگذشت عبدالمجید بیات مطلع شدم. به سایت بنیاد مصدق مراجعه کردم. دیدم خبر مرگ بیات را درج کرده است. تاریخ فوت، ۱۳ سپتامبر است. یعنی ظاهراً آن هموطن که از قضا یکی از اقوام دور بیات است و رفت و آمدهایی هم با او داشت، سه روز بعد از مرگ پیرمرد از درگذشتش مطلع شده است.


عبدالمجید در این ماه ها کاملا از پا افتاده بود اگرچه هنوز هم هفته ای دو سه بار کشان کشان و با کمک پرستارش خودش را از منطقه کنچ (Conches) به منطقه کاروژ می رسانید تا دو سه ساعتی در محل بنیاد به کتاب ها و عکس ها و کاغذهایی که در قفسه ها و گوشه و کنار ساختمان قصه پرغصه تاریخ معاصر ایران را فریاد می زدند خیره شود. 


خبر مرگ، همیشه کوتاه است و تکان دهنده. اما در مورد عبدالمجید بیات، علاوه بر این دو، نوعی "غربت و غم عمیق" در این خبر کوتاه مستتر بود. بیات عمری طولانی داشت اما این سال های طولانی عمر او همواره با غمی عمیق و رنجی خوره مانند توام بود. غمی که به زعم من نماینده و نماد "غم ایران" بود. عبدالمجید در تمام عمر ازدواج نکرد و تنها بود. مرواداتش با ایرانیان مقیم سوییس هم محدود بود. حتی تأسیس بنیاد مصدق که گمان می رفت دلیل و بهانه ای برای جمع شدن و همدلی بیشتر ایرانیان مقیم سوئیس یا حداقل ژنو بشود هم نتوانست جز چندماه نخست تأسیس بنیاد، تحرکی در بین هموطنان مقیم ژنو ایجاد کند. 


عبدالمجید همیشه از کم لطفی هموطنان به ویژه کسانی که ادعای ملی گرایی و مصدق دوستی داشتند گلایه مند بود. عبدالمجید بیات، نوه دختری مرحوم مصدق، نزدیک ترین و وفادارترین بازمانده مصدق بود که تا واپسین لحظات حیات دغدغه حفاطت از میراث مصدق داشت. او که به دلیل علاقه مادربزرگش، ایام کودکی را عمدتا در منزل مصدق می گذراند از نزدیک شاهد مرارت ها و دلهره های خانواده بود. 


عشق عمیق بیات به ایران و وابستگی فکری و روحی اش به مصدق آنقدر زیاد بود که با همتی شگرف و با زحمت فراوان اقدام به تاسیس بنیاد مصدق و کتابخانه ایران شناسی در شهر ژنو نمود و همه وقت و ثروت اندک خود را وقف جمع آوری کتب و اسناد مربوط به نهصت ملی شدن صنعت نفت، کودتای ۱۳۳۲، خدمات مصدق به ایران و امثالهم نمود. 


تاسیس بنیاد مصدق در سال ۲۰۰۰ در شهر ژنو، باعث شور و شوق فراوان ایران دوستان و هموطنان ایرانی شد و چند صباحی ساختمان ساده اما مملو از صمیمیت و عشق به ایران در منطقه کاروژ شهر ژنو تبدیل به پاتوق ایرانیان و حتی غیرایرانیانی شد که در زمینه مطالعات ایران پژوهش می کردند. دریغا که این شور و شوق ایرانی دیری نپایید و خیلی زود عبدالمجید از کم لطفی هموطنان دلشکسته شد. 


با وجود این، او حتی در این سه سال اخیر که به دلیل عمل جراحی ناموفق پا امکان حرکت نداشت، هر هفته چند روز عصر با ویلچر و به کمک پرستارش به محل بنیاد می آمد و ساعت ها به عکس ها و کتاب ها و روزنامه های قدیمی ردیف شده در گوشه و کنار بنیاد خیره می شد و اگر گاه و بیگاه هموطنی قدم رنجه می کرد و به بنیاد سر می زد چنان از خود بیخود می شد که گویا همه دلشکستگی ها و غم هایش را از یاد برده است. 


عبدالمجید فرزند ضیا اشرف، دختر بزرگ مصدق، بود. مادرش همدم روزهای تبعید پدر بود و مدتی هم تیماردار خواهر کوچکترش خدیجه. خدیجه یعنی خاله عبدالمجید، متولد ۱۹۲۳ بود و عبدالمجید متولد ۱۹۲۵. 


آنگونه که عبدالمجید خود چند بار برای من و دیگرانی که بیشتر از من با او محشور بودند تعریف کرده بود، خدیجه کوچک که بسیار دلبسته و عاشق پدر بود، متعاقب بازداشت خودسرانه پدر در روز ۵ تیر ۱۳۱۹ توسط ماموران رضاشاه و هنگام انتقالش از شهربانی به تبعیدگاهش در یکی از ولایات، شاهد ضرب و شتم و رفتار توهین آمیز ماموران با پدر بود. این صحنه چنان بر دخترک معصوم سنگین آمد که او را دچار حالت عصبی شدیدی کرد و تلاش اطبای ایرانی برای مداوای وی هم نتیجه نداد. 


مصدق تا زمان مرگ، همیشه به خاطر مظلومی دخترَکَش غصه دار بود. خدیجه در اوایل دهه ۱۳۵۰ برای مداوا به سوییس منتقل شد و در آنجا هم پس از مدت کوتاهی در آسایشگاه بیماران روانی بستری شد. عبدالمجید که زمانی با خدیجه کوچک هم بازی بود، از همان روزهای نخست انتقال او به سوییس، تنها مراقب و تیماردار خاله اش شد. خدیجه در ۱۹ می ۲۰۰۳ برابر با ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۲ پس از عمری سختی و بیماری درگذشت. بیراه نیست اگر گفته شود مصدق نه تنها خود را فدای آزادی و استقلال طلبی برای ایران کرد، بلکه خانواده اش به ویژه دختر کوچکش نیز در این راه قربانی شدند.


به گفته عبدالمجید هزینه نگهداری خدیجه در آسایشگاه چنان انباشته شده بود که در سال های آخر عمر، او را از اتاق اختصاصی اش به سالن عمومی و پرتعداد با مراقبت ناکافی منتقل کرده بودند و این وضعیت باعث رنج و درد مضاعف وی شده بود. بعد از فوت خدیجه، بیمارستان مبلغی بالغ بر ۵۰۰ هزار فرانک به عنوان هزینه نگهداری خدیجه از عبدالمجید طلب می کند که او با فروش هر آنچه به عنوان میراث خانوادگی در ایران برایش باقی مانده بود، آن را تسویه می کند. عبدالمجید اصرار داشت همه بدانند که ادعاهای مربوط به تقبل هزینه نگهداری خدیجه توسط دولت سوئیس کذب محض است و آنها حتی یک سنت هم مساعدت نکردند. 

 

باری، عبدالمجید هم رفت. با قلبی پر از درد و غم و افسوس. امروز صبح برای آخرین بار به دیدارش رفتم. از همان هموطن که خبر فوت عیدالمجید را به من داده بود، شنیده بودم که روز شنبه و یک شنبه از ساعت ۹ صبح تا ۶ عصر تابوتش را در ساختمان تشییع در قبرستان سنت ژرژ (St. Geoeges) برای وداع دوستان و اقوامش قرار می دهند. 


صبح شنبه حدود ساعت ۱۱ صبح به محل قبرستان سنت ژرژ رسیدم. انتظار داشتم هم زبان و هم وطنی ببینم. من خودم خبر فوت عبدالمجید را برای سی چهل نفر از هموطنان مقیم سوئیس فوروارد کرده بودم و البته بیشتر آنها با یک اموجی غمگین یا حداکثر یک جمله کوتاه "خدا رحمت کند" واکنش نشان داده بودند. با وجود این، امید داشتم تعدادی از آنها را اینجا ببینم. امیدی که خیلی زود به یأس تبدیل شد. نزدیک ساختمان که شدم، دیدم خیلی خلوت است. از خانمی که ظاهراً تنها کارمند مجموعه بود آدرس اتاقی که تابوت عبدالمجید در آن قرار داشت را سوال کردم و اینکه آیا کسی برای دیدار او آمده است؟ محل اتاق را راهنمایی کرد و گفت: چند نفر قبل از من آمده اند.


از راهروی کوتاهی که اتاقک های متعددی داشت عبور کردم و به اتاق شماره ۱۷ رسیدم. آقا و خانمی در کنار تابوت ایستاده بودند. خوشحال شدم. اتاق کوچک مستطیل شکلی بود، مثل بقیه اتاقک ها. تابوت چوبی عبدالمجید را روی پایه ای قرار داده بودند. درِ تابوت بسته بود. روی تابوت، اسم عبدالمجید بیات و تاریخ تولد و فوتش درج شده بود. دو صندلی حصیری ساده در پایین پای تابوت قرار داشت، برای نشستن. پایین پای تابوت ایستادم و گفتگوهایی که با بیات داشتم را مرور کردم.


تاج گلی با روبان مشکی روی تابوت قرار داده بودند. روی روبان مشکیِ تاج گل، به زبان انگلیسی عبارت "Mission of I.R.Iran" نقش بسته بود. از نوع پوشش آنها متوجه شدم آقا و خانمی که مشغول فاتحه خواندن بودند، سفیر ایران در ژنو و همسرش بودند. دفتر یادبودی هم در کنار تابوت گذاشته بودند که چند نفر به زبان فارسی جملاتی احترام آمیز در مورد مرحوم بیات نوشته بودند.  


دقایقی کنار تابوت عبدالمجید ماندم و زندگی پر از رنج و غم و و مرگ غریبانه اش را مرور کردم. عبدالمجید البته خود هیچگاه اهل نالیدن نبود. مردی شرافتمند و باعزت نفس بود که با نهایت تواضع و خاکساری، هرآنچه در توان داشت برای پاسداشت یاد و خاطره پدربزرگش و تشریح خدمات او به ایران به کار گرفت و تا آخرین لحظات عمر به این آرمان خود متعهد ماند. همه آرزوی او که در مصاحبه هایش هم بارها تکرار کرد این بود که بنیاد مصدق پس از او نیز پابرجا بماند و با رفتن او از دست نرود. اکنون همه چشم ها به سمت ایرانیان مقیم سوئیس است که یادگار عبدالمجید بیات که با خون دل و زحمت فراوان بنا نهاد، پاس دارند و در حفظ و دوامش بکوشند. 

روحش شاد و یادش گرامی باد.


#یک_حرف_از_هزاران 

◀️ گزیده های ایران و جهان ▶️

@yekhezaran