نامهای برای بهاره هدایت
سلام بهاره
بعید میدونم حال هیچکدوممون این روزها خوب باشه. زیر آوار این حجم از جنایت و زخم، نفسکشیدن از همیشه سختتر شده. راستش حس میکنم ریههام درست کار نمیکنن. شاید از سیگار باشه. ولی سیگار هم اگه نمیکشیدم باز همین بود، بازم حس میکردم نفسام درست بالا نمیاد. پُست آخرت دربارهی نامهی موسوی رو که خوندم حالم بدتر شد. فکر کردم بهتره چیزی مستقیم به خودت بنویسم؛ مثلاً یک نامهی عمومی که دیگران هم بتونن بخونن.
نمیخوام وارد نقد ادبی یا اخلاقی نوشتهات بشم. نمیخوام دربارهی ۵۷، موسوی، مقایسهش با خامنهای، دههی شصت، چپها، پهلوی یا «جاوید شاه» بحث کنم. مسئلهی من چیز دیگری است. مشکل اصلی من با نوشتهات اینه که خودِ زبان رو نابود میکنه و امکانهای خودِ زبان رو تحلیل میبره. اینروزها زبان شاید تنها ابزار یا یگانه رسانهای باشه که برامون باقی مونده. با اینهمه داره بهسرعت ظرفیتهای گفتگوپذیریاش رو از دست میده و عوض اینکه یک میدان فهمپذیری باشه که درون محدودههاش میشه سر تفاوتها و اشتراکات احتمالی صحبت کرد عمدتاً تقلیل پیدا کرده به مُشتی نفرین و ناسزا و «مُرده باد» و «زنده باد». نوشتهی تو هم در همین حال و هوا سیر میکنه؛ همینکه با «خفه شو» شروع میکنی خودش بهقدر کافی گویاست. این فرمان به زبانبستن و کام در دهان کشیدن یعنی زبان در مقام میانجی دیگه قرار نیست کار کنه. زبان در مقام نَفْسِ ارتباطپذیری رو که از دست بدیم، و این بهسادگی یعنی اصلاً نتونیم دو کلام با هم حرف بزنیم، دیگه چیزی نداریم که میانهی ما رو بگیره و بین ما وساطت کنه و ما رو با هم در نسبت قرار بده. چیزی هم اگه از زبان باقی بمونه صرفاً چند تا کلمه و جملهی گوشخراشه که فقط برای زخمزدن و تولید جراحت مناسبه و به کارِ برپاکردنِ «جهان مشترک» (که جهان گفتگوپذیری سر اختلافها و توافقهاست) نمیاد.
هر چقدر هم که خشمگین، هر چقدر هم که عاصی و هر چقدر هم که زخمی باشی باز این حجم از نفرتی که در نوشتهات موج میزنه خیلی زیاده. فضایی که ساختی آنچنان از نفرتِ صغیر و کبیر آکنده است که ظاهراً هیچکس جز خودت قرار نیست ازش جون سالم در ببره. از این بدتر، تو داری از این نفرتِ مُنتشر یهجور ابزار سیاسی میسازی و ازش یهجور منطق سیاسی بیرون میکشی و با نمایش این «سیاست نفرت» برامون پیشدرآمدِ نظم آیندهی ایران رو اجرا میکنی. رُک بهت بگم، تصویری که از ایران آینده به دست میدی حقیقاً ناامیدکننده است. ایران تو هم جای خوبی برای زندگی نیست. ایران تو هم بوی انزجار و انتقام میده.
شاید پیش خودت فکر میکنی الان وقت مرزبندی سفت و سخته و باید جبههها رو با قاطعیت از هم جدا کرد و بین «ما» و «همهی شما لعنتیها» یک درهی عمیق حفر کرد که هیچکس نتونه ازش رد بشه. شاید فکر میکنی الان وقتشه که هر گزینهی دیگری غیر از پهلوی رو به زمین گرم زد و پروندهاش رو بست و برای همین باید تا میشه از نفرتی که در هوا چرخ میخوره خرج کرد و ازش گلوله ساخت و سمت این و اون شلیکش کرد. برای همین باید انگشت اشاره رو گرفت سمت هر جماعتی که با پهلوی بیعت نکرده و فریاد زد «ما از همهی شما متنفریم».
ولی با نفرت نمیشه جامعه ساخت. جامعهای که قرار باشه با این حد از «خفه شوید» و «برید بمیرید» ساخته بشه اصلاً جامعه نیست. یعنی آدمها رو با هم جمع نمیکنه یا آدمها رو با هم در ارتباط و نسبت قرار نمیده. برعکس، مدام از هم کمشون میکنه و مدام در تقابلشون قرار میده و از هر کدومشون فرقههای در-خود-بستهای میسازه که نمیتونن سر هیچ موضوعی به هیچ اشتراک و توافقی برسن (و فکر هم نمیکنن که باید برسن) و برای همین باید تا ابد با هم بجنگن. و جنگ داخلی یعنی همین. یعنی جنگ همه با همه تا در نهایت اونی که زورش میچربه بازی رو ببره و بقیه رو یا به گروگان بگیره یا تبعید کنه یا بکُشه. ما ولی در ایران به وضع مدنی نیاز داریم. و وضع مدنی یعنی وضع همزیستی تفاوتها. راستش من همیشه فکر کردم که وضع مدنی با این جملههای ساده شروع میشه: بیا حرف بزنیم، بیا بفهمیم سر چه موضوعاتی با هم موافقیم یا میتونیم موافق باشیم، بیا برای مدیریت اختلافمون یه راهی پیدا کنیم، اگه هم راهی پیدا نکردیم بیا با هم نجنگیم، یا اگه قراره بجنگیم برای جنگمون هم چند تا قاعدهی ساده بذاریم.
بهتر از من میدونی که استبدادْ تاریخ مشترک ماست، انحصارْ تاریخ مشترک ماست، ظلمْ تاریخ مشترک ماست، حذف و تبعید و کُشتارْ تاریخ مشترک ماست. تاریخ مشترک ما آکنده است از تحمیل زخمها و رنجهای جمعی که ریشه داشته در «فقط من»، در «شما حقی ندارید»، در «همهتون خفهخون بگیرید»، در «همهی شما باید گمشید بیرون»، در «همهی شما رو میفرستیم به دَرَک». این تاریخ اما دیگه نباید تکرار بشه. ما اجازه نداریم با شبیهشدن به همون چیزی که داریم باهاش میجنگیم تاریخ رو تکرار کنیم. ما اجازه نداریم 57ی رو که تو اینهمه ازش متنفری تکرار کنیم. هیچچیز از این غمانگیزتر نیست که اگه در 57 آخوندها باد کردن و همه رو بیرون انداختن الان در 404 پهلویگراها (یا هر جماعت دیگهای) باد کنن و بقیه رو با لعن و نفرین بیرون بندازن. ما باید این تاریخ رو به اتکای هم متوقف کنیم.
بذار قبل اینکه تموم کنم یه جملهای رو که اخیراً از هرتا مولر خوندم برات بنویسم. مولر بخش زیادی از زندگیاش در رومانی در دوران چائوشسکو گذشت. برای همین تصور خیلی روشنی از دیکتاتوری داره. مولر یه جایی در کتاب «فلاکت روزمره» مینویسه:
بیشتر آنچه دربارهی آزادی و کرامت آموختهام را از سازوکارهای سرکوب یاد گرفتهام. تماشای این سازوکارها کاری است همچون رمزگشایی از واروننگارهی آزادی.
حرف عجیبی نمیزنه. در واقع حرفش خیلی ساده است. مثلاً این جمله میتونست از تو باشه. در واقع بهنظرم این جمله یا جملههایی شبیه این باید از تو و آدمهایی مثل تو (و من) باشه. مایی که اینهمه سال زیر سایهی شوم دیکتاتوری زندگی کردیم منطقاً باید چیزهای زیادی دربارهی ارزش آزادی بدونیم. اگه هم دربارهی خودِ آزادی چیز زیادی نمیدونیم در عوض باید بدونیم (و من فکر میکنم تو بهتر از من میدونی) که استبداد چه چیز کثافتیه، که «خفه شوید» چه چیز فاجعهباریه، که این و اون رو به اسم «شما چپهای لعنتی»، «شما روشنفکرهای بیوطن»، «شما 57های فلان فلانشده» یا هر چیز دیگهای از شهر تبعیدکردن چه چیز خطرناکیه. ما باید خیلی چیزها از جمهوری اسلامی یاد گرفته باشیم. و اگه یاد گرفته باشیم احتمالاً این فرصت رو داریم که ایران بهتری بسازیم.