موج

موج

Snow

من زمانی برای فکر کردن و تحلیل ندارم، اما برای سوال؟ البته!

به نظرم، تخیل می‌تواند خطرناک‌ترین بلایی باشد که ما به آن مبتلاییم.

چه می‌دانم... مثل این است که تا خرخره در تاریکی و لجن و تعفن و بدبختی و فلاکت دست و پا می‌زنی اما مگر رویا تو را رها می‌کند؟

در شریان‌ها و پوست و گوشتت رسوخ کرده و میل به زندگی را از تو می‌گیرد.

سال‌ها و به طور متداوم در تصور آرزویی خواهی بود که هیچ‌گاه به حقیقت نمی‌پیوندد.

تو هر چیزی که می‌خواهی را باور می‌کنی و حقایق را به اعماق اقیانوس‌های تیره می‌سپاری؛

انگار که ماهی‌های دریا، در عطش درخشش مرواریدی از سوی تو هستند و خواب و خوراک ندارند؛

غافل از این که جهان دریا و کائنات، دست موج است.

بدبختی‌ها و واقعیت‌ها و تیره روزی‌ها را بی‌هیچ رحم و مروتی، به سوی تو پس می‌زند.

و تو، ساحلی شنی که راهی جز تسلیم شدن نداری،

سراپای صخره‌ای شکننده و سستی هستی که در انتظار سقوط است.

تو چیزهایی که نمی‌خواهی ببینی را در قاصدکی دمیده و به دست نسیم می‌سپاری؛

دنیا آینه‌ی طوفان است، لحظه‌ای بال زدن پروانه را از تو گرفته و سقف خانه را در ازای آن، روی سرت خراب می‌کند.

تو خوش خیال، دانه دانه شمع‌ها را با شعله‌ای متزلزل، روشن می‌کنی.

حال انگار این گونه می‌توانی از ظلمات و هر چیزی که در چشم‌های تیره‌ی شب می‌غلتد، فرار کنی.

روزگار دست بر روی دست نمی‌گذارد تا تو روز را به شب و نور را به تاریکی ببخشی!

بغض را در گلوی آسمانش جمع می‌کند و به یک باره و دور از انتظار، روی چلچراغ‌هایت می‌بارد و تو می‌مانی و فانوسی خاموش و راهی دور و دراز و مبهم.

من زمانی برای فکر کردن و تحلیل ندارم، از این رو سوال‌هایم را می‌پرسم و در انتظار جوابی نمی‌مانم.

چند ثانیه، گذشته را تصور کن!

می‌بینی که کسی نمی‌ماند ولی این را که همه می‌دانیم...

سوال من این است که آیا احساسات فقط لحظه‌ایست؟

چیزی هست که تا ابد در قلب ما بماند؟

تو می‌دانی من همان‌طور به تو وابسته بودم که قطره‌ای لرزان به قندیلی که در برابر خورشید تسلیم شده؛

من همان‌قدر برای داشتنت حریص و مصمم بودم که هر کسی که از پرتگاه هراس دارد، به طنابی برای نجات چنگ می‌زند؛

من به اندازه‌ای محتاج تو بودم که آفتابگردان به خورشید، مشتاق است؛

به قدری تشنه‌ی تو بودم که کویر در آرزوی درخششی از آخرین ابر، می‌سوزد.

اما در حال حاضر، مدتی‌ست که دیگر گرمی هیچ حسی در سینه را احساس نمی‌کنم و دیگر دلتنگ تو نیستم.

به حدی که جوجه کبوترها چیزی از پرواز نمی‌دانند، من هم از تو چیزی نمی‌دانم و خبری از حال تو ندارم.

جالب‌تر این که دیگر هم نمی‌خواهم خبر از تو داشته باشم!

در این بین، این ایده در مخیله‌ی من نمی‌گنجد که اگر احساسات، لحظه‌ایست... و اگر من تنها در گذشته دلتنگ تو بوده و در حال حاضر نیستم، آیا می‌توانم بگویم که هیچ‌گاه دلتنگ تو نبوده‌‌ام؟

می‌توانم بگویم که در وهله‌ی اول، هرگز تو جایی در قلبم نداشتی و من به تو علاقمند نبودم؟

می‌توان گفت که تو خورشیدِ من نبودی؟ تو فقط مهتاب شب‌های تیره‌ای بودی که من در آرزوی خورشیدِ هرگز ندیده‌ایم، هم‌سخنش بودم؟

می‌توان گفت که تو هیچ‌گاه طناب نجات من که نه، فقط ریسمان پوسیده‌ یا شاید کلافِ بی‌رنگ و کهنه‌ای بودی که من از بیچارگی و بی‌کسی به آن دل بسته و محکم گرفتم؟

برای من درک این موضوع سخت است که این همه نامه و پیغام و حرف‌هایت، هیچ کدام را به یاد ندارم.

از تو فقط رد و اسمی باقی‌ست که می‌ترسم آن را چند سال آینده فراموش کنم؛

و باور کن واهمه‌ی من تنها به این دلیل است که می‌ترسم این واقعیت را قبول کنم که من هرگز تو را به راستی در قلبم جای نداده و صرفا تو را مثل بت در معبدی خود ساخته و ویرانه گذاشته و بیهوده پرستیدم.

احتمالا گفتنش خودخواهانه باشد اما هر چه زمان بیشتر می‌گذرد،

بیشتر به من ثابت می‌شود که در این میان، کسی که بیشتر عاشق بود، ابدا من نبودم.

احتمالا فقط هر ردی عشقی که به تو رسید را فورا پاک کردم،

تا فقط نشان دهم که پررنگ‌ترین نشان در عمر تو، من هستم.

Report Page