مسأله ‏ی استثمار و تبعیض قومیتی، و ظهور فاشیسم

مسأله ‏ی استثمار و تبعیض قومیتی، و ظهور فاشیسم

نریمان صفاپور

مسأله ‏ی استثمار و تبعیض قومیتی، و ظهور فاشیسم

«کسی که نمی‏خواهد از کاپیتالیسم حرفی بزند، درباره‏ی فاشیسم نیز باید سکوت پیشه کند.»

ماکس هورکهایمر

تعریف و تعیین حدود فاشیسم و ارائه‌ی مفهوم فرمول‏بندی شده از آن حقیقتاً دشوار است. و این نه به آن سبب است که از رؤیت تجلّی آن در زمان عاجزیم و یا صوَر بروزش آنچنان متکثر است که نمی‏توان در آن‏ها وجه اشتراکی یافت. اتفاقا برعکس! آنچه فاشیسم را آشنا می‏نماید، حلقه‏ی مشترکِ نظام‏های فاشیستی تاریخ است. ظهور دیکتاتوری بی‏رحم و خونخوار که با دستگاه عظیم پروپاگاندایش به بازتولیدِ تعلقِ خاطری جزم‏اندیشانهْ به یک هویت اجتماعی چنگ زده است. اما پرسشی عمیق‏ که تبیین فاشیسم را ممکن می‏سازد در این میان مغفول است. فاشیسم چگونه متولد می‏شود؟

نمی‏توان برای فهم مقوله‏ای چنین انضمامی و چندعاملی تنها به بررسی بروز‏های متأخر آن در سطح خیابان اکتفا کرد. در مواجه با یک پدیده‌ی فرهنگی می‏بایست، نهاد‏ها و ساختار‏ها و برساخت‏های اجتماعی از یک سو، و شرایط فضا_مکانی سوژه‏ها و تجربه زیسته‌ی آنان در نسبت با امکان‏های ابژکتیو مستقر در محیطْ از سوی دیگر، توأمان بررسی شود. به زعم نگارنده هر جنبشی فارق از سویه ‏های ارتجاعی و یا مترقی خود، از تصادم سلطه‏ ی ایجاباتِ محیطیِ تحمیل شده، با اراده ‏ی تغییرِ وحدت ‏یافته از سوی سوژه‏ های ذیلِ سلطه حاصل می‏شود.

به عبارت دیگر آنچه در میان خیابان و اعتراضات و یا گپ‌و‌گفت‏های روزمره‏ ی توده‌ی مردم، بوی فاشیسم می‏دهد تنها هشداری برای پیگیری‏ و تقابل با ریشه ‏های آن است و نه سوژه ‏ای برای سرکوب و امحای بروز آن. فاشیسم در خانه ‏هایمان متولد می‏شود. در اتاق خواب، مدرسه، دانشگاه و شهر. در روستاها و حلبی ‏آباد‏ها. فاشیسم حول عزمی برای تغییر تبلور می‏یابد که تحت سلطه ‏ی پروپاگاندای ثروت و جبر محیط ]که متعاقبا به آن خواهیم پرداخت[، سویه‏ های رهایی ‏بخش خود را از دست داده است.

حال ناظر به این برهم ‏کنش میان ایجابات محیطی (تبعیض قومیتی، استثمار، اختلاف طبقاتی و صورت‏های فضا_مکانیِ شهری و روستایی) و خودگردانی1 سوژ‏ه‏ های خواهانِ تغییر، می‏توان تا حدی منشأ سویه‏ های فاشیستی جنبش‏های موجود در ایران را توأمان با در نظر گرفتن ظهور جهانی نژادپرستی و فاشیسم در سایر کشور‏ها، با توسّل به دو مفهوم کاپیتالیسم و قومیتْ تبیین نمود.

اما پیش از هر چیز می‏بایست آنچه فاشیسم به مبارزه می‏طلبد را شناسایی کرد. پرداختن به اینکه فاشیسم در تقابل با چه چیزی اذهان مردم ستم‏دیده را تصاحب می‏کند و چنان انسجامی در بدنه‏ ی خود پدید می‏ آورد که هر جنایتی از خلال آن ضروری و موجَّه به نظر می‏رسد، برای فهم سازوکار تولد فاشیسم ضروری است.

فاشیسم به لحاظ صوری (که به چرایی صوری بودن آن خواهیم پرداخت) خود را در برابر لیبرالیسم ترسیم می‏کند. «در برابر ایده‏های 1789، در برابر اومانیسم و صلح ‏طلبی سست عنصر، در برابر عقل ‏گرایی غربی، فردگرایی خودخواهانه، وانهادن ملت و حکومت در تنازع منافع گروه‏ های اجتماعی مختلف، در برابر نوعی تساوی‏ جوییِ انتزاعی، نظام حزبی، بزرگ ‏شدگی بی‏ تناسبِ اقتصاد، تکنولوژی ‏پرستی و مادی‏ گرایی.»2 فاشیسم خود را ناجی خلقی می ‏نماید که ذیل سلطه‌ی سرمایه و سنگینیِ ملال ‏آورِ مراتب بروکراتیکِ عقلانیِ حاصل از آنْ به زانو درآمده‏ است. فاشیسم، به زعم مارکوزه، با تکیه بر 3 اصل اساسی، رهایی انسان را از جور لیبرالیسمْ صورت‏بندی می‏کند.: قهرمان ‏سازی انسان ‏ها، طبیعت ‏گراییِ خرد‏ستیزانه و کل ‏گرایی.

قهرمان ‏سازی در مواجه با جهان عقلانی و مکانیکی، به مثابه‌ی واکنشی اجتماعی در راستای معنا دادن و مفهوم ‏پردازی حول پدیده ‏های مصنوع انسان، بستری را فراهم آورد تا خوانشی اساطیری از طبیعت ممکن شود. «طبیعت به منزله‏ ی یک بُعد اصالتی اسطوره ‏ای (چیزی که جفت‏ مفهومِ خاک و خون آن را به دقت توصیف می‏کند) دریافت می شود که خود را در همه چیز به منزله ‎‏ی بعدی پیشا‏تاریخی تعریف می ‏کند، با چیرگیِ دگرگون ‏کننده‏ ای خود در حقیقت پیش از هر چیز تاریخ بشری را آغاز می‏ کند.»3 این طبیعت اساطیری که از خاک و خون برآمده، با توسّل به مفاهیمی چون میهن و تبار، هویتی اجتماعی خلق می‏کند که به سبب بن اصیل و حقیقی خود (طبیعت اسطوره ‏ای) قدسی و بسیار محترم تلقی می ‎شود. حال این هویت اجتماعی که لوازمِ ادغام افراد در خود را دارد، نیاز خود به نظریه ‏ای جهت تنظیم افراد در این گروه اجتماعی را با بسط و شرح مفهومی تحت عنوان کل ‏گرایی مرتفع می‏ سازد. «کل در اندام ‏بندیِ ارگانیکش، واقعیتی ازلی است: اندام‏ها در خدمت کل هستند، کلی که به مثابه‌ی قانون فرادست آنان است: اندام‏ها در خدمت کل هستند، کلی که به مثابه‌ی قانون فرادست آنان است، اما این اجزا بر اساس خودقانون‏مندیِ اندامی خود به کل خدمت می‏کنند...، به ترتیبی که تعین‏ یافتگی شخصی و اهمیت شخصیتِ این اجزا بر حسب میزان مشارکت آن‏ها در کل محقق می‏گردد.»4

در طی این فرآیند سوبژکتیو، عزمِ سرکشانه ‏ی سوژه‏ ها برای تغییرْ که از فقر، نابرابری و فقدان معانی انسانی در ساختار سرمایه منتج می‏شود، به واسطه‏ ی ایجابِ محیطیِ تبعیضِ قومیتی، ادغامی شدید و جزم‏ اندیشانه در یک گروه اجتماعی را سبب می‏شود. تبعیض قومیتی که تحت عنوان زبانِ ملی‏ گراییِ دولتی و با هدف انطباق بیشتر با استاندارد سیاسی جهانی ]و نتیجتاً وصول به عضویتی موجه در صحنه رقابتی امپریالیسم جهانی[ و با رویکردی فاشیستی بر گروه ‏های قومیِ ذیل یک حاکمیت اعمال می‏شود، خود منجر به پدیدار شدن سویه‏ های فاشیستی و نژاد‏پرستانه در گروه‏های مخالف می‏گردد. زبانِ ملی‏ گرایی دولتی سیاستی است که به تبع آن زبان (و هویتی) به عنوان زبان رسمی یک مختصات جغرافیایی قرارداد می‏شود و این تنها آغاز کار است. «این زبان که منافع دولت‏های قدرتمند و بزرگ را مدنظر قرار می‏دهد، زبانی است که به تاریخ ملی و جهانی تعلق دارد و باید آن را مدحی در ستایش از آخرین فاتحان دنیا دانست، چراکه در پشت این زبان ساده و سربسته، زبانی که به از‏خودبیگانگی ‏هاْ ظاهری قابل پذیرش می‏دهد، یک ایدئولوژی غالب نهفته است که هدف اصلی آن ارزش دادن به دولت‏های ملی در برابر هر گروه یا جنبش مخالفی است».5

بررسی ردپایِ این ادعا در دنیای امروز دشوار نیست. در ایران، شکافی محسوس بین هویت‏های ایرانی_اسلامی، پان ‏ایرانیست‏ها، پان‏ترک ‏ها و پان ‏کرد‏ها رؤیت می‏شود. فشار اقتصادی که کرد‏ها و اعراب جنوب‏ ایران را از پای درآورده است در سیستان و بلوچستان و در حاشیه کلان ‏شهر‏هایی چون تهران و تبریز نیز دیده می‏شود، اما آن چیزی که در میان هواداران باشگاه فوتبال تراکتور‏سازی تبریز شعار «مرگ بر فارس» و در دی 96 شعار «رضا‏شاه روحت شاد» را حاصل می‏شودْ نه تنها فقر، بلکه تابع پنهان سازوکارِ شهر و کشور نئولیبرال، و متبوع آنْ توزیع نا‏متوازن ثروت و تبعیض قومیتیِ منتج از آن است. شهر و کشوری که با محور سرمایه و برای تولیدْ فُرم می‏گیرد، غایت خود را نه در خدمات عمومی و رفاه برای شهروندان، بلکه در افزایش سود و فراهم‏ آوردن امکان‏ های انباشت برای طبقات فرادست تعریف می‏کند.6 همین امر تمرکز امکانات در کلان‏شهرهای را رقم می‏زند و دو تجربه زیستی کاملا متمایز شهری_روستایی را پدید می‏ آورد که به زعم مارکوزه در طول همان طبیعت‏ گرایی خردستیزانه فاشیستی نوعی قدسی‏ سازی حول دهقانیت شکل می‏گیرد و کلان‏شهر‏ستیزی فزونی می‏ یابد.

از سوی دیگر، پروپاگاندای سهمگینِ دستگاه ‏های تبلیغاتی در داخل و خارج از کشور، هر یک بر هویتی اجتماعی چنگ زده و تلاش دارند تا آن را محوری برای تبلور و همزمان انحطاطِ اراده تغییر و بهبود قرار دهند. از صدا و سیمای ملی که هویت ایرانی_اسلامی را اولویت قرار می‏دهد تا رسانه‏ های خارج از کشور همچون «منوتو» که تاریخ اساطیری تمدن 2500 ساله را مفهوم ‏پردازی می‏کند، هر دو در یک همدستی پنهان بر متلاشی ساختن توده ‏ی مردمی به گروه‏های اجتماعی متنازع ممارست می‏ ورزند. در اینجا رجوع به نقل قولی از ماکس هورکهایمر که در آغاز متن آورده شده است به مداقه بیشتر کمک می‏کند. نمی‏توان فاشیسم را نقد و یا حتی فهم کرد بی‏ آنکه نقش کاپیتالیسم و نفع آن را در تولد فاشیسم به روشنی تبیین کرد. علاوه بر ‏همه ‏ی این‏ ها، این باور که تحقق یک نظام فاشیستی و کاپیتالیستی به صورت همزمان متناقض است نیز صحیح نیست. ظهور پدیده‏ ی ترامپ با بدنه ‏ی کارگری گسترده و با گرایشات و مواضع فاشیستی عریان در آمریکا سندی بر رد این مدعاست.

اما نمی ‏توان به نفع کاپیتالیسم در ظهور فاشیسم اشاره کرد و به سبب پرهیز از اطناب کلام به تبیین آن نپرداخت.

تنها راه رهایی توده تحت استثمار در اتحاد و تحقق توأمان حقوق از دست رفته آنان آن هم در شرایطی است که همگان منتفع شوند. گروه‏ های اجتماعی رادیکالیزه‌شده ‏ی منفک از یکدیگر، آن هم در حالی که دائماً در نزاع‏ اند، بستری مناسب را برای استثمار خود فراهم ‏می‏ آورند. از این رو، می ‏توان این انشقاق توده به گروه‏ های کوچک‏تر و تاکید هر یک بر تحقق صرفا حقوق خود را به نوعی، تصعید فردگرایی از سطح افراد به سطح گروه ‏های اجتماعی دانست که پدیده‏ای بسیار مخرِّب و در راستای منافع کاپیتالیسم تلقی می‎‏شود. چراکه در این حالت، توده ستم‏دیده به جای هم‏رأیی با گروه افقی اقتصادی خود و پیگیری منافع طبقاتی، در گروهی عمودی ادغام می‏شود که در طول مبارزه برای آن، منافع فرادستان آن گروه اجتماعی تأمین شده و منافع فرودستان گروه بیش از پیش به یغما می ‏رود.

1 . Self-governance


2 . نبرد در برابر لیبرالیسم در برداشت توتالیتر از حکومت، هربرت مارکوزه، مهدی تدینی


3 . همان


4 . ارنست کریک، فیلسوف و نظریه‏پرداز حزب نازی


5 . قوم‏شناسی سیاسی، رولان برتون، ناصر فکوهی


6 . زندگی روزمره‏ی فرودستان شهری، علیرضا صادقی


Report Page