تله
Snowمن از بچگی بجز ادبیات و بازی- ریاضی، هیچی رو خوب درک نکردم.
بعد از کلاس سوم، مدرسهم رو عوض کردن.
نه اینکه توی مدرسهی قبلی تونسته باشم دوست پیدا کنما، نه.
ولی داشتم به همه چیز عادت میکردم...
به اینکه طلوع خورشید رو ببینم؛
به اینکه ساعت ۵:۳۰ صبح، توی ایستگاه بایستم، حتی اگه بارون شدید باشه؛
به اینکه بین خواب و بیداری، مزرعهی هویج رو ببینم؛
داشتم به اینکه شهر رو از بالا ببینم، عادت میکردم.
عادت نداشتن به جو مدرسه، شهر آلوده و شلوغی جمعیت و اون همه استرس و اضطراب اجتماعی کافی نبود که ریاضی نفهمیدن هم واسم شده بود قوز بالا قوز.
خودم مرکز شهر بودما، دلم اما هنوز روی نوک قلهها و بین اون چمنزار و زمینهای زراعتی، گیر کرده بود.
تقسیم کردن و حل مسئله بلد نبودم؛
شاید بعدا توی زندگی هم همین جریان باعث شد که ندونم باید با قلبم چیکار کنم.
الان هم عین اوایل کلاس چهارم، تنها و بهت زده توی حیاط زندگی ایستادم و همهمهی بقیه و خندههاشون رو تماشا میکنم.
بابا از وقتی یادم میاد، تفریح درست درمونی نداشت؛
اون سال ولی عادت کرده بود همینطور تفریحی و به بهانهی عصبانیت و شکستن غرورش، به جای امضا کردن و تشکر از نمرهی داغونی که معلم پای برگهی امتحانی ریاضی من میذاشت؛ بزنه کاغذو تیکه تیکه کنه و بکوبه توی صورت من.
از اون روانشناسی هم که پیشش رفتیم، خوشش نمیومد؛
داد و فریاد که "کی گفته؟ هیچیش نیست! خیلیم حالش خوبه و سالمه."
ولی مامان که کاغذای پاره پوره رو به هم میچسبوند، میدونست اوضاع یه چیزیش هست؛
دفتر انشام که تا حالا خنده روی صفحاتش ندیده بود، میدونست اوضاع یه چیزیش هست؛
معلمم که وقتی نمیتونستم بدون گریه کردن، انشا بخونم؛ پا به پای من گریه میکرد، میدونست اوضاع یه چیزیش هست؛
اون مجلهها و روزنامههایی که صدبار خونده بودمشون میدونستن اوضاع یه چیزیش هست؛
من و ظرف کتلتهای ناهارم که تنها یه گوشهی حیاط مینشستیم، میدونستیم که اتفاقا اوضاع یه چیزیش هست...
نه هیچ چیز سالم بود نه حالِ من خوب بود.
هنوزم این اوضاع و این کاغذ کاهیهایی که پر میکنم، یه چیزیشون هست؛
هنوزم آسمون میدونه این اوضاع یه چیزیش هست؛
حتی عطر بارون و طلوع خورشید و مزرعه هم یه چیزیشون شده...
ولی الان که بزرگتر شدم،
اون روانشناس ديگه اینجا نیست که ازش بپرسم: مشکل چیه؟
طرف اصرار داشت که زیر تختم چیزی نیست و ترسیدن بیمعنیه!
بیمعنی این بود که من وقتایی که نباید، احساس تنهایی میکردم و وقتایی که واقعا تنها بودم، مطمئن بودم که یه نفر داره منو نگاه میکنه.
اینا به دست تو نمیرسه؛
ولی به هر حال من مینویسم که من یکبار توی زندگیم احساس کردم تنها نیستم و اون یه بار به خاطر این بود که تو کنارمی.
مشکل این بود که من کنارت بودم ولی تو هم مثل وقتی که من توی حیاط و بین بچهها مینشستم، احساس تنهایی میکردی.
نه که بگم نامرئی بودم برات، نه!
ولی بلد نبودم عین اون هیولا که زیر تختم قایم میشد؛
حضورم رو انقدر مرئی کنم که حس کنی من دقیقا کنارتم.
از خونه بیرون نمیرفتم دیگه؛
تلویزیون هم که واسه من چیزی نداشت...
من بودم و نورِ کم جونِ آفتاب که از پنجره بهم میرسید و یه عالمه مجله و روزنامهی منقضی شده.
از یه داستانک خوشم اومد که عاقبت مچاله شد و شیشه پاککنِ مامان شد و بعدشم دورش انداختن.
داشتم ناامید میشدم از زندگی و اون همه برگهی امتحانی تیکه پاره شده...
امتحانای نوبت دوم هم تموم شده بود و داستانکهام همه محکوم به فنا؛
خیره میشدم به ترکِ دیوار تا کارنامهی اعمالم سر برسه و بابام این یکی هم بزنه پاره کنه و مامانم باز هیچی نگه و بشینه چسبش بزنه.
اون روزی که میخواستن کارنامهها رو تحویل بدن، بابا نیومد.
بابا نیومد ولی نمرههام همه کامل شده بودن...
من خجالتیتر از این بودم که پا توی دفتر بذارم و از معلمم خداحافظی کنم؛
چون ته دلم میدونستم این نمرهها مال من نیست... من نگرفته بودمشون.
خانم معلم عزیز؛
من نمیدونم الان کجایی ولی از صمیم قلبم آرزو میکنم حالت خوب باشه؛
اون روز دیدی که من پشت دیوار قایم شدم و میترسم بیام بغلت کنم و خداحافظی کنم ازت؛
حرفتو یادم نمیره که کارنامه رو دست مامانم دادی ولی داشتی منو زیر چشمی نگاه میکردی...
من از بچگی بجز ادبیات و بازی- ریاضی، هیچی رو خوب درک نکردم؛
بین اون همه مجله و روزنامه و کتابایی که غرق شده بودم،
معنیِ آخرین حرفت رو میتونستم پیدا کنم که:
"یک بار جستی ملخک، دوبار جستی ملخک، سه بار جستی ملخک... آخر به دستی ملخک."
هروقت توی زندگیم خواستم جا بزنم و دیگه ادامه ندم؛
صدات توی گوشم پیچید که این یکی هم تلهست تا من گیر بیوفتم؛
دلم نخواست تلاش کنم ولی ترسیدم حرفت به واقعیت بپیونده و یه روز من توی دام بیوفتم و مدام دست و پا بزنم؛
مثل الان که تا خرخره توی باتلاق گیر کردم و اصرار دارم که توی تله نیوفتادم؛
دارم دست و پا میزنم که بیام بیرون ولی راستشو بگم،
خودمم دلم میخواد یه جوری غرق بشم که دیگه یه ثانیه بیشتر هم نتونم نفس بکشم.
چند سال گذشته...
ولی هیچی تغییر نکرده،
هنوزم من بین یه دریا از جنس کاغذای تیکه پارهی شکستهام غرق شدم و هرچی بیشتر دست و پا میزنم؛
صدای قهقههی همکلاسیام بیشتر میشه؛
هرچی دست و پا میزنم،
مامانم بیشتر سعی میکنه لبخند بزنه و کاغذا رو به هم بچسبونه؛
من دارم دست و پا میزنم ولی معلمم همچنان پا به پای من داره اشک میریزه؛
من دارم دست و پا میزنم...
هنوزم دارم تلاش میکنم،
ولی خیلی وقته که دیگه تلاش کردن هیچ فایدهای نداره.