از واقعبینی حاکمانه تا واقعبینیِ ستمدیدگان
نیما صبوری | متن دریافتی۱۶ مرداد ۲۰۲۴
سحرگاه امروز رضا رسایی، زندانی سیاسیِ کورد (۳۴ ساله، و از بازداشتیهای خیزش ژینا) پس از تحمل ماهها زندان و شکنجه اعدام شد. این قتل دولتی و اعدام ۲۳ زندانی دیگر طی هفتهی گذشته درست در برههای رخ دادهاند که جمهوری اسلامی در میانهی حادترین تنشهای سیاسی-نظامی خارجیاش قرار گرفته است (خصوصا بعد از ترور اسماعیل هنیه در تهران). وقوع این اعدامها در چنین برههای، فارغ از صدور حکم اعدام برای دو زن زندانی سیاسی (شریفه محمدی و پخشان عزیزی) و اعدام بیش از ۲۰۰ زندانی دیگر در سال جاری خورشیدی، بهتنهایی نشان میدهد که برای حاکمان جمهوری اسلامی پهنهی اصلی نبرد («میدان») در داخل کشور است: جایی که «دولت اسلامیِ» ایران رویاروی تودهی عظیم ستمدیدگانِ درمانده و خشمگین قرار دارد. اعدام زندانیان، چه سیاسی و چه غیرسیاسی، در واقع ابزار ارعاب همین تودهی بالقوه «خطرناک» است.
در حالیکه رژیم جمهوری اسلامی، بهرغم هیاهوی تبلیغاتیِ تهاجمی، با حریفان خارجیاش مثل همیشه دستبهعصا رفتار میکند (طوری که حتی زمان و حدود تهاجم نظامیِ نمایشیاش را نیز از قبل به آنها اطلاعرسانی میکند)، در برابر مخالفان بالفعل و بالقوهی داخلیاش هیچ محدودیت و ملاحظهای نمیشناسد. چون حاکمان رژیم اسلامی برخلاف عرصهی خارجی، در عرصهی داخلیْ وضعیت توازن قوا را بهنفع خود میانگارند؛ و نیز بنا به تجربه میدانند که بابت شنیعترین کشتارها و قساوتها در داخل کشور نباید در سطح جهانی به کسی حساب پس بدهند؛ چون در چارچوب نظام قدرت بینالمللیْ عرف نانوشتهی مسلط (عدم مداخله دولتها در «امور داخلیِ» یکدیگر) از دیرباز به حاکمان ایران و سایر نظامهای دیکتاتوری چراغ سبز داده است که دستشان در سرکوب «شهروندان»شان تا برقراری «نظم محلی» تماما باز است (بهسیاق «چاردیواری اختیاری»). وانگهی، در سپهر داخلی هم حاکمان امید دارند که روال دیرینِ خفهکردن صداها ازطریق سرکوب حداکثری همچنان کارساز باشد، تا بتوانند تبعات ستم و سرکوب را با ستم و سرکوبِ بیشتر و با کاربست ارعابگری مهار کنند. اینگونه است که - برای مثال - در سالهای اخیر اکثر روزها صبحمان را با اخبار اعدام آغاز میکنیم.
اما وضعیتِ بازگفته آنگونه که بهنظر میرسد ایستا نیست. در زیر پوستهی سرکوبْ جریان سیالی از مقاومت جریان دارد. اعدامهای مستمر بهواقع ابزار ارعاب دولتی برای مهار همین مقاومتهاست. برخی نمونههای مشهود این جریان سیال مقاومت (بهرغم شدتیافتنِ سرکوبهای دولتی) عبارتند از: ایستادگی دادخواهان، مقاومت روزمره و مدنی زنان*، اعتصابات و اعتراضات مکرر کارگران (بهشمول بازنشستگان، معلمان، پرستاران، کارگران صنعتی، کارگران نفت و گاز، و غیره)، مقاومت بهحاشیهراندهشدگان و ملیتهای تحتستم، اعتراضات زیستمحیطی، ... و نیز تداوم مقاومت زندانیان در زندانها. نکتهی قابلتوجه این است که دستکم در فاز کنونی، کارکرد مرعوبسازیِ افزایش اعدامها، آن چنان که حاکمان انتظار داشتهاند، موثر نبوده است. برای مثال، بهموازات افزایش اعدامها، دامنهی اعتصابات زندانیان در کارزار «سهشنبههای نه به اعدام» در زندانهای ایران گسترش یافته است (در هفتهی بیستوهشتم این کارزار).
از سوی دیگر، حاکمانِ دولت اسلامی ایران حتی اگر سرنوشت خویشاوندان سیاسیِ سابق خویش نظیر عمرالبشیر (سودان) را فراموش کرده باشند، اکنون با هراس شاهدند که چگونه خشم و عزم ستمدیدگان در بنگلادش سرنوشت خفتباری را برای یکی دیگر از خویشاوندانِ سیاسی-طبقاتیِ متاخر آنها رقم زده است.
بههمین دلایل است که برای حاکمان جمهوری اسلامی پهنهی اصلی نبرد همواره در داخل کشور بوده است؛ یعنی «دشمن اصلیِ» آنها یا مانع اصلی در برابر بسط قدرت مطلقهشان (برای چپاولگری) همین تودههای ستمدیده و خشمگین و مستاصل بودهاند. اطمینان حاکمان در بازشناسیِ ستمدیدگان بهسان دشمن اصلی، و قاطعیت قساوتبارشان در پیشبرد این نبردِ سرنوشتساز از آن روست که خود بیش از همه واقفند که بحرانهای چندگانهای که طی حیات شوم این نظامِ سیاسی خلق کردهاند چنان ژرف و درهمتنیدهاند که حتی اگر (فرضا) بخواهند هم، قادر نیستند هیچ مرهمی برای کاهش رنج و خشم تودهها فراهم سازند. ضمن اینکه امواج متوالی خیزشهای تودهای از دی ۹۶ بدینسو نیز ژرفای شکاف و آنتاگونیسم بین حاکمیت و ستمدیدگان را آشکار ساختهاند.
پس، آگاهی حاکمان ایران نسبت به بیبازگشتبودن مسیری که در پیش گرفتهاند، مضمون اصلی «واقعبینیِ سیاسی» آنهاست؛ و این «واقعبینیِ حاکمانه» سالهاست که ورای رسوبات ایدئولوژیک و مذهبیِ بازماندهی گذشته، راهبرد اصلی حکمرانی آنها را تعیین کرده است. بر مبنای این راهبرد «واقعبینانه»، هدف اصلی جمهوری اسلامی چیزی نیست جز حفظ بقای این نظام، تحت هر شرایط و با هر هزینهای. (این هدفگذاری بخشا توضیح میدهد که چرا جمهوری اسلامی خصوصا در دو دههی اخیر بهطور فزآیندهای به استقبال میلیتاریسم رفته است و این چنین تنگاتنگ اقتصاد سرمایهدارانه، سیاست داخلی و سیاست خارجیاش را با میلیتاریسم درآمیخته است).
در سوی دیگر اما، انقلاب سیاسیِ نوپا در بنگلادش بهسهم خود بار دیگر به ما یادآور میشود که انقلابْ تجلیِ «واقعبینی ستمدیدگان» است؛ اینکه مفر دیگری برای رهایی نیست. و این همان واقعبینیِ رهاییبخش است؛ گو اینکه که توان دگرگونساز آن تنها بهمیانجیِ تعمیق انقلاب و همبستگیهای وسیعتر و جهانیِ ستمدیدگان قابل تحقق است*.
-------------------------------
*پ.ن.
از آنجا که سرمایهداری - بهرغم ناهمگونیِ فرزندان منطقهای و محلیاش- نظامی جهانیست، سازوکارهای امپریالیستیِ پشتیبانِ این نظام هم در گسترهای جهانی عمل میکنند. این گونه است که - برای مثال - انقلاب شکوهمند مردمان سودان در نبود همبستگیِ جهانی، در محاصرهی قدرتهای جهانی و منطقهای در چنبرهی «جنگ ژنرالها» گرفتار میشود تا مازادهای انقلابیاش - در پیش چشم جهانیان - در قحطی و آوارگی تودهای و کشتار تودهای نابود شوند.
