Mlp

Mlp

نیستم

#پارت_۵۷



✨✨  تیغ زن‌‌  ✨✨




ذهنم همزمان درگیر چند اتفاق درهم برهم بود....نمیدونستم باید به چی فکر کنم ....ما که خوب بودیم...ما خوش بودیم....ما قرارهایی گذاشته بودیم که یکی بشیم...که ما بشیم... پس چیشد یهو....چیشد که رر عرض چند روز و چند هفته همه چیز اینطور بهم ریخت....!؟؟

چیشد که اونهمه خواستن فروکش شد و یکی دیگه به جام اومد....!؟

حتی اگه عشق بینمون هم کشک باشه چطور میشه به این سرعت فراموشم کنه!؟؟

قلب حامی نمیتونه اینقدر بی رحم باشه...برای من باورکردنی نیست‌‌‌....واقعا نیست ....

به سمت ماشین رفتم ....من درست پشت سرشون بودم...ولی انگار واقعا جای من همونجا بود...پشت سرش نه جلوش نه تو آینده اش ...

دور شده یود...و من با چشمهای اشکبار درحال تماشاش بودم....

چرا ...؟  چطور....؟ به چه خاطر ... !!!

با سر و شونه های خمیده تغییر مسیر دادم و راه افتادم سمت خونه....

اصلا نفهمدم کی رسیدم اونجا...حتی خودم موندم چطور مسیر رو درست اومدم....

حتی نفهمیدم وقتی زنگ رو فشار دادم کی درو برام باز کرد.....

من می میرم...من قطعا از این فراغ....من از این دوری....من از این شوک بی مقدمه...از این درد یهویی و بی امون می میرم....می میرم.....

ماتم زده نشستم روی تخت ...هی دستم میرفت سمت گوشی تا شماره ی شکوفه رو بگیرم اما روم نمیشد ...باید با چه بهونه ای بهش زنگ میزدم!؟؟ باید چی ازش میپرسیدم!؟؟

نه نه...باید باخودش صحبت کنم ...باخود حامی ...

بلندشدم....

از اتاق اومدم بیروت و رو به مامان گفتم:



-میخوام برم پیش شکوفه!  


 

این خبر یه یهویی من متعجبش کرد اشاره ای به ساعت کرد و پرسید:



-حالا !؟؟ نُه شب هااا...؟؟؟



درمونده و مستاصل دم دست ترین دروغی ته به ذهنم رسید و به زبون آوردم....



-میدونم ولی بهش قول دادم برم پیشش! کارش دارم.....


-باشه....آژانس بگیر...برگشتنی هم باحامی یا حامد بیا......


من یاید میرفتم...من هرجور شده باید نیرفتم سرکوچه عمو و اونقدر منتظر میموندم تا حامی بیاد و چشم تو چشم ازش بپرسم  که چرا و چطور شد که دل از من کند!؟

این نهایت بی رحمیه...نهایت ظلمیه که میشر درحق یه نفر کرد....

اون نمیتونه منو به خودش علاقمند کنه و بعد ساده رهام کنه به حال خودم....

خوشبختانه مامان بهم گیر نداد...صرفا به این دلیل که میخوام برم خونه عمو!باهمون لباسهایی که تنم بودن از خونه زدم بیردن ..

تاکسی دربست گرفتم و تو خودم مچاله شدم....تاحالا هیچوقت تو زندگیم اینقدر احساس افسردگی و درمندگی نکرده بودم. . .یه حورایی یه آخرین درجه از استصال رسیده بودم....به آخرین درجه!

با صدای راننده تاکسی تکیه از صندلی برداشتم و پیاده شدم....

میدونم این کارام ابلهانه بود..اینکه این وقت شب بیان سرکوچه و منتظر بمونم تا حامی بیاد اما....

یه چیزی چنگ انداخته بود به گلوم و راه نفس کشیدنم رو بسته بود....

بی شک اگه امشب نمیدمدم اینجا تا حامی رو ببینم و خودم ازش بپرسم چرا باهام همچین کاری کرده تا صبح زنده نمی موندم......

قلبم....مغزم....تمام تنم....تک تک استخونهام درد میکردن‌.....

این درد ، درد کمی نبود‌......

و من برای رفع و حتی کم کردن اون درد تا صبح هم شده بود اونجا می موندم‌....


تا ماشینش رو دیدم تکیه از دیوار برداشتم و رفتم مقابلش ایستادم....

ناچار ترمز کرد‌‌‌‌‌....درست جلوی پاهام‌‌‌.....

از همون فاصله با چشنمای کاسه ی خونم بهش خیره شدم....درست عین خودش!

بعد از چند دقیقه پیاده شد...هنونجا کنار در نیمه باز ماشین ایستاد و گفت:




-چرا اومدی اینجا!؟؟؟



نه نه...فقط من بودم که باید سوال میپرسیدم...فقط من...من هزارو یک سوال داشتم که له له میزدم برای یه جواب‌...‌یه جواب قانع کننده.....


رفتم سمتش‌...سرمو کج کردم و زل زدم تو چشماش...چشمایی که شدیدا برام غریبه شده بودن‌...چشمایی که مثل سابق منو با عشق نگاه نمیکرد‌......

انگار این آدم حامی من نبود‌‌‌‌‌‌‌....آره ....این حامی ،حامی من نبود‌.....

گلوله های اشک از چشمام سرازیر شد.....

با بغض دلگیری پرسیدم:



-چرا.....!؟؟؟ چرا‌‌.....



اخم کرد و گفت:


-چی چرا!؟ اصلا تو این موقع اینجا چیکار میکنی!؟؟



خدایاااا....حتی لحنشم غریبه و سرد بود‌...و تلخ‌.....خیلی تلخ‌‌......

Report Page