اندیشه‌های اقتصادی در نهج‌البلاغه

اندیشه‌های اقتصادی در نهج‌البلاغه

حسین انصاری
برگزاری در خانه دکتر قاسمی


منشور اسلامى (عام) عدالت

در اين مورد، يك منشور عام اسلامى وجود دارد كه امام علىّ بن ابى طالب «ع» در آن منشور چگونگى «استقرار شاخص‏هاى عدالت» را بيان كرده و بر واجبات حكومت اسلامى در باره جامعه و توده‏ها انگشت نهاده است.

اين منشور بايد بر پيشانى روزگار نوشته شود، و با خورشيد بر سرزمينها بتابد، كه خود مقياسى قاطع است براى شناختن هر حكومتى كه اسلامى باشد، و شناخت صدق اين نامگذارى- خواه مؤسّس آن عالمى فقيه باشد، يا ملّتى مسلمان، يا قائدى سياسى، يا انقلابيى نظامى ...- و ما اكنون بخشى از منشور را- با مضامين تابنده و تعاليم سازنده آن- مى‏آوريم. و اين قسمتى از خطبه‏اى (سخنرانيى) است كه امام «ع» در صفّين- در ميدان جنگى خونين- براى فرادارى «مشعل حق» و استوار سازى «بنيان عدل» ايراد فرموده است، زيرا كه حق سزاوارتر است كه پيروى شود.

و اين «منشور علوى»، سخنى جامع است در باره «حق و عدل»، از «امام حق و عدل»، و ملاكى جاودان است براى «جامعه سازى قرآنى» و «مديريّت اسلامى»، در سرتاسر سده‏ها و عصرها ... و هم اينكه توده‏ها- از مسلمان و غير مسلمان- بدانند كه هر حكومتى را در چه وقت مى‏توان «اسلامى» خواند. مردم بايد از «خصوصيّات حكومت اسلامى» آگاه باشند (تا مسلمان در دين خود استوار باشد، و غير مسلمان تمايل به اسلام پيدا كند، و تا دشمنان گوناگون اسلام و مخالفان رنگارنگ ارزشهاى قرآنى سخنى براى گفتن نداشته باشند، و ربايندگان عقايد جوانان راهى به جايى نبرند)، و آن خصوصيّات را و عملكردها را از حاكميّت بخواهند؛ و مسلمانان حاكميّت را در باره وظايف حكومتى مورد مؤاخذه قرار دهند، تا حقّ اسلام تباه نگردد، و خون شهيدان از تلألؤ فجرسان و شفق‏گون خويش- همراه فجرها و شفقها- نيفتد؛ و اينك:

الإمام علي «ع»: أمّا بعد؛ فقد جعل اللَّه سبحانه، لي عليكم حقّا بولاية أمركم، و لكم عليّ من الحقّ مثل الّذي لي عليكم؛ فالحقّ أوسع الأشياء في التّواصف، و أضيقها في التّناصف، لا يجري لأحد إلّا جرى عليه، و لا يجري عليه إلّا جرى له ...

ثمّ جعل سبحانه، من حقوقه حقوقا افترضها لبعض النّاس على بعض، فجعلها تتكافأ في وجوهها، و يوجب بعضها بعضا، و لا يستوجب بعضها إلّا ببعض. و أعظم ما افترض سبحانه، من تلك الحقوق حقّ الوالي على الرّعيّة، و حقّ الرّعيّة على الوالي، فريضة فرضها اللَّه سبحانه، لكلّ على كلّ، فجعلها نظاما لألفتهم، و عزّا لدينهم، فليست تصلح الرّعيّة إلّا بصلاح الولاة، و لا يصلح الولاة إلّا باستقامة الرّعيّة. فإذا أدّت الرّعيّة إلى الوالي حقّه، و أدّي الوالي إليها حقّها، عزّ الحقّ بينهم، و قامت مناهج الدّين، و اعتدلت «معالم‏ العدل»، و جرت على أذيالها السّنن؛ فصلح بذلك الزّمان، و طمع في بقاء الدّولة، و يئست مطامع الأعداء.

و إذا غلبت الرّعيّة واليها، أو أجحف الوالي برعيّته، اختلفت هنا لك الكلمة، و ظهرت معالم الجور، و كثر الإدغال في الدّين، و تركت محاجّ السّنن؛ فعمل بالهوى، و عطّلت الأحكام، و كثرت علل النّفوس، فلا يستوحش لعظيم حقّ عطّل، و لا لعظيم باطل فعل! فهنا لك تذلّ الأبرار، و تعزّ الأشرار، و تعظم تبعات اللَّه عند العباد.

فعليكم بالتّناصح في ذلك و حسن التّعاون عليه؛ فليس أحد- و إن اشتدّ على رضا اللَّه حرصه، و طال في العمل اجتهاده- ببالغ حقيقة ما اللَّه أهله من الطّاعة له، و لكن من واجب حقوق اللَّه على العباد النّصيحة بمبلغ جهدهم، و التّعاون على إقامة الحقّ بينهم. و ليس امرؤ- و إن عظمت في الحقّ منزلته، و تقدّمت في الدّين فضيلته- بفوق أن يعان على ما حمّله اللَّه من حقّه؛ و لا امرؤ- و إن صغّرته النّفوس، و اقتحمته العيون- بدون آن يعين على ذلك، أو يعان عليه. « نهج البلاغه/ 681- 684؛ «عبده» 2/ 223- 225»

امام على «ع»: امّا بعد (از حمد و ثناى الهى)، خداوند سبحان، حقّى براى من بر عهده شما نهاده است، كه همان حقّ زمامدارى من است بر شما. براى شما نيز حقّى بر عهده من نهاده است (كه بايد ادا كنم، و همان حقّ جامعه و مردم است). «حق»، در مقام توصيف (و شرح دادن)، بيش از هر چيز ديگر گسترده است (و مى‏توان در باره آن بتفصيل داد سخن داد)، و در وقت اجراى منصفانه (و ادا كردن حقّ ديگران)، از هر چيز بسته‏تر و محدودتر است (و كمتر به آن عمل مى‏شود). حق به سود كسى جريان نمى‏يابد مگر اينكه (ممكن است روزى) به زيان او جريان يابد، و به زيان كسى جريان نمى‏يابد مگر اينكه (ممكن است روزى) به سود او جريان يابد ...[1] خداى سبحان، پاره‏اى از حقهاى خويش را حقوقى قرار داد كه برخى از مردم نسبت به برخى ديگر بر عهده دارند. و اين حقها را انباز هم ساخت (و در رديف هم نهاد)، كه چون پاره‏اى عملى گردد پاره‏اى ديگر را در پى آرد؛ و اگر پاره‏اى ترك شود پاره‏اى ديگر نيز ترك خواهد شد. و بزرگترين حقهايى كه خداوند واجب كرده است، حق حاكميت بر مردم است و حق مردم بر حاكميت، كه اين دو حق را به وجوب متقابل واجب كرد. و رعايت طرفينى اين حقوق را سبب الفت مردم (با هم و با حاكميت) و مايه عزت و شوكت دين گردانيد.

از اينجاست كه حال مردمان نيكو نگردد جز آنگاه كه واليان نيكو رفتار باشند؛ و واليان نيكو رفتار نگردند جز آنگاه كه مردم پايدارى كنند.

بدينسان هر گاه مردم حق حاكميت را ادا كنند، و حاكميت حق مردم را ادا كند، حق (و ارزشها) در جامعه تعالى مى‏يابد، و برنامه‏هاى دين عملى مى‏شود، و «شاخص» هاى عدالت قد راست مى‏كنند، و سنّتها- چنان كه در خور است- به جريان مى‏افتند. و در اين صورت است كه اوضاع روزگار به سامان مى‏رسد، و به بقاى حاكميّت اميد مى‏رود، و دشمنان نااميد مى‏گردند.

ولى اگر مردم بر والى چيره شوند، يا والى بر مردم ستم كند، اختلاف شعارها پديدار گردد، و نشانه‏هاى جور بروز كند، و تبهكارى و حقّه بازى در دين (و به نام دين) بسيار شود؛ و مردم راههاى روشن سنّت را رها كنند، و پيرو هواى نفس گردند، و از عمل كردن به احكام دست بردارند، و بيماريهاى روانى بسيارى (سرخوردگى، بريدگى، نوميدى و ...) در مردم پديد آيد، تا جايى كه اگر حقهاى بزرگ پايمال گردد، كسى نگران نشود؛ و اگر باطلهاى بزرگ زنده گردد، كسى را باكى نباشد.

و در چنين اوضاعى نيكان امّت (فراخوانان به نيكى و عدالت)، خوار (و بى‏يار و مددكار) گردند، و اشرار امّت (و حاكمان جهانخوار، و عالمان دنيادوست، و توانگران بى‏انصاف- به تعبير احاديث)، عزّت و قدرت يابند (و ديكتاتورى ثروت و مال همه سو ديده شود)، و مسئوليّتهاى مردمان (ظلم‏كننده يا ظلم پذير)، در نزد پروردگار سنگين گردد (تا در روز رستاخيز حسابرسى شود ...).

و چون چنين روزگارى رخ نمود، به خير خواهى يك ديگر بپردازيد (و هم را نصيحت كنيد)، و همكارى خوبى داشته باشيد! زيرا كه هيچ انسانى- اگر چه تمايل بسيار به كسب رضاى خدا داشته باشد، و در اين راه بس بكوشد- نمى‏تواند چنان كه سزاوار خداوندى خدا است او را عبادت و طاعت كند؛ ولى از جمله حقوقى كه خداوند بر بندگان واجب كرده است نصيحت (خير خواهى براى هم و به خير دلالت كردن يك ديگر، و كمك رسانى به هم در يارى كردن حق) است.

همچنين هيچ يك از بندگان خدا- اگر چه ديگران به نظر تحقير در او بنگرند، و چشمها او را ناديده انگارند- پايين‏تر از آن نيست كه به اجراى حق كمك كند، يا در آن كمك شود.[2]

* اين سخن به هيچ شرحى نيازمند نيست، چه بلاغت فيّاض، و وضوح آشكار، و تركيب منسجم، و ايستار بلند، و دم نافذ، و قاطعيّت تابناك، و لغات غنى و پربار از معانى زبده و بزرگ، و واژه‏هاى زنده آن كه همچون آبشارى بر جانها فرو مى‏ريزد، و آنها را سيراب مى‏سازد، و نفوس را زنده مى‏كند و به دلها الهام مى‏بخشد، ما را از پرداختن به هر شرحى باز مى‏دارد.

و «ادغال» (دغلى كردن) در هر چيزى، وارد كردن چيزى در آن است كه مايه تباهى آن باشد. و بسى آشكار است كه عدالت اجتماعى و اقتصادى و توزيعى و معيشتى، هر گاه تحقّق پيدا نكند ستمگرى و تجاوز و عدوان اقتصادى در اجتماع گسترش مى‏يابد؛ و در نتيجه، جوانان و هوشياران و حق ربودگان و مستضعفان، از دين نوميد مى‏شوند، بويژه در جامعه‏هايى كه حكومت آن خود را به دين و فقاهت منسوب مى‏دارند. و براى دين و منظورها و هدفهاى آن چه فسادى از «ديكتاتورى» ثروت بالاتر است؟ و كدام دغلى از اين كارگرتر؟ در اين هنگام است كه مردمان چنان مى‏پندارند كه دين الهى به هواخواهى ثروتمندان و صاحبان قدرت و ساز و برگ برخاسته است، و فقاهت اسلامى آن عامل رهايى بخشى نيست كه اميد داشتند آنان را از قيد و بندهايى كه گرفتار آنند، و از چنگالهاى دو طاغوت: فرعون (طاغوت سياسى) و قارون (طاغوت اقتصادى) نجات دهد.

الحياة / ترجمه احمد آرام، ج‏6، ص:538- 543

اشاره‏اى به «دريافتى توحيدى» و مهم‏ از عدالت

الإمام علي «ع»: التّوحيد أن لا تتوهّمه، و العدل أن لا تتّهمه. «نهج البلاغه»/ 1301؛ «عبده» 3/ 264»

امام على «ع»: توحيد آن است كه خدا را توهّم نكنى، و عدل آن است كه او را متّهم نسازى.

* عدل از اركان اعتقادى توحيدى بر حقّ قرآنى است. و بخوبى آشكار است كه اين اعتقاد خود بخود مؤمنان موحّد و يكتاپرست را بر آن وامى‏دارد كه به عدل اجتماعى و اقتصادى و معيشتى معتقد شوند و به تقويت آن بپردازند، و هر چه در توان دارند به تحقّق بخشيدن آن كوشا باشند- چنان كه سيره پيامبران و اوصيا «ع» نيز چنين بوده است- پس ميان دو عدل، يعنى عدل در «يكتاپرستى» و عدل در «جامعه سازى»، جدايى وجود ندارد.

و اين امر سخت آشكار است و هيچ ترديدى در آن نيست، زيرا كه عدل خداوند منحصر به امور تكوينى نيست بلكه امور تشريعى را نيز شامل مى‏شود؛ بنا بر اين اساس، هيچ ظلم و عدوانى با هيچ گونه توجيهى در دين اسلام روا نيست.

از اين گذشته، اين پرسش را طرح مى‏كنيم كه: آيا خداى عادل، به ستمگرى رضا مى‏دهد؟ و جواب آن آشكارا «نه» است، چون كه اگر فرد دادگرى به ستمگرى رضا دهد، «خلف» لازم مى‏آيد، و خدا بسيار برتر از آن است كه چنين باشد. و اگر خداى عادل متعال به ظلم رضا ندهد، پس در شرع نورانى اسلام روا نيست كه ظلمى واقع شود و احدى، حتى جانورى، در معرض ستمديدگى قرار گيرد، بلكه اين شريعت بصورتى فراگير، به دادگرى و نيكوكارى فرمان داده است.

پس خود حقيقت «اعتقاد توحيدى»، ما را به پذيرفتن و رواج دادن عدالت اجتماعى و اقتصادى و معيشتى راهنمايى مى‏كند، با صرف نظر كردن از تعاليم ديگر وارد در قرآن و حديث و سيره در باره عدالت و اجراى قاطع و فراگير آن.

و چون از مولى امير المؤمنين «ع» در باره «توحيد و عدل» پرسيدند، فرمود: «توحيد آن است كه او را توهّم نكنى، [3] و عدل آن است كه او را (بدان چه در خور نيست) متّهم ندارى». پس بر مؤمن موحّد واجب است كه پروردگار عادل را به ستمگرى به احدى متّهم نسازد، زيرا كه عدل خداوند در هر چه قضاى او بر آن صورت گرفته است جارى است‏

«لعدله في كلّ ما جرت عليه صروف قضائه» «نهج البلاغه»/ 681؛ «عبده» 2/ 224»

پس آن كس كه چنان پندارد كه «عدل» در «توحيد خدا»، دعوتى قاطع به مراعات «عدل» در باره «بندگان خدا» نيست، از فهم حقيقت توحيد بر كنار مانده است.

و از آن شادمانيم كه در اينجا دو بيت شعر از يكى از يگانگان تاريخ و بزرگان شيعه اهل بيت «ع»، اديب بزرگ و سياستمدار پاك سيرت، عالم جامع و علوى صاحب رسالت، صاحب بن اسماعيل بن عبّاد طالقانى (م- 385 ق) نقل كنيم:

لو شقّ عن قلبي، يرى وسطه            سطران قد خطّا بلا كاتب‏

العدل و التّوحيد في جانب            و حبّ أهل البيت في جانب[4]

اگر قلب مرا بشكافند، در وسط آن دو سطر ديده شود، كه بى‏نويسنده‏اى نوشته شده است:

- عدل و توحيد در يك سو، و دوستى اهل بيت در سويى ديگر ...

الحياة / ترجمه احمد آرام، ج‏6، ص: 545-548

پانوشتها:

[1]  يعنى: حقوق هر كس در جاى خود محفوظ است و بايد مورد نظر باشد و رعايت گردد. و حق، اختصاصى و يك طرفه نيست. و هر كسى بدون اينكه به جامعه بدهكار باشد، از جامعه طلبكار نيست.

[2]  پس نه كسانى را براى دنيا و دنيا دارى بيخود بزرگ كنيد و بر مردم مسلّط سازيد، و نه احدى را كوچك انگاريد و دست كم بگيريد! و اين است انسانيّت بالغ ...

[3]  يعنى او را به وهم و واهمه درنياورى كه به گفته حكيم ابو القاسم فردوسى: «از وهم و گمان و خرد برتر است».

[4]  «اعيان الشّيعة» 3/ 358، از چاپ جديد، بيروت، دار التّعارف (1403 ق).

دقایفی ایستاده بر ساحل معارف کمیاب نهج‌البلاغه