آشتی ملی، عفو عمومی، و حق خواهری برای کُردها

آشتی ملی، عفو عمومی، و حق خواهری برای کُردها


پیوست یک:

چندی است با دانشجویانم نشست‌هایی برای گفت‌وگو درباره توسعه دارم. در یکی از این نشست‌ها پرسشمان این بود که برای توسعه کشور باید از عمل شروع کرد یا از اندیشه؟ برویم دنبال کمک عملی به حل مشکلات در حوزه‌هایی مثل آب و آموزش و محیط زیست و کودکان کار و .....، یا این که پیش از هر چیز، درباره توسعه و راههای دستیابی به آن بیندیشیم. نریمان، دانشجوی کرد اهل پاوه، موافق کار فکری روی نظریات توسعه بود. گفتم چرا؟ پاسخش را برایم نوشت:

* * *

سلام آقای دکتر

مدتها بود می خواستم یه نکاتی را بهتون بگم. حالا دیروز که تو جلسه گفتید نظرمون را بنویسیم در مورد مساله مشارکت در توسعه، منم نکاتمو میگم.

من توی منطقه ای به دنیا اومده و بزرگ شده ام که از چندین طرف مختلف درگیر جنگ بوده است. باورش سخت است که در جایی که به دنیا آمده ام، همزمان 4 جبهه مختلف با هم درگیر بوده اند. خیلی خوب یادمه که نصف زمان را در زیرزمین که چه عرض کنم، در غارها می گذراندیم. هر روز بمباران و جنگ و درگیری بود. هر روز باید خون می دیدیم و جنازه و مرگ.

بچه که بودم سرگرمی و بازی من و دوستانم جمع کردن پوکه های گلوله در پشت بام ها بود، پوکه هایی که از شب قبلش به جا مانده بود. وقتی بچه بودم، بارها دیده بودم که برادری، برادر دیگرش را می کشت فقط به این دلیل که در جبهه دیگری است، فقط به این دلیل که این چپ است و اون راست... ذهن منِ کودک این چنین شکل گرفت. من در این فضا بزرگ شدم، یک فضای خونین، یک فضای جنگی، یک فضایی که از هر طرف آن خون می بارید و مرگ بر سرمان آوار می شد.

جنگ تموم شده بود و چندی بعد به مدرسه رفتم. هنوز روز اول مدرسه را یادم نرفته که معلم میگفت این گربه است و ما می گفتیم نه «پشیله»(اسم کردی گربه) است. ماه ها طول کشید تا یاد گرفتیم که اسم حیوانات و .... را فارسی بگیم. این هم خودش یک جنگ بود. هر روز که به مدرسه می رفتم باید چیزهایی را می خواندم که توی ذهن من چیزهای دیگری بود. ذهنم واقعا آشفته بود، سرگردان بودم و هراسان. وقتی معلم می گفت درس را بخوانم استرس تمام وجودم را می گرفت. بیشتر از آن که به معنای واژه ها و درس توجه کنم، به این توجه می کردم که واژه ها را درست بخوانم که بقیه نخندند که معلم مسخره م نکنه، که خوب یاد بگیرم.

منی که 7 ساله بودم و از یک فضای دهشتناک جنگ رهایی پیدا کرده بودم، وارد یک فضای دهشتناک ذهنی دیگر شده بودم. وجود عینیم در جنگ به ویرانی کشیده شده بود و وجود ذهنیم هم در مدرسه ویران شد. وقتی به دانشگاه رسیدم دیگه چیزی از من باقی نمانده بود. با یک تن نحیف و ذهنی سرگردان وارد دانشگاه شدم. به این امید که تغییر پیدا می کنم. به این امید که خودم را تغییر می دهم. همون ترم اول، مسخره کردن لهجه ما توسط به اصطلاح فارس های تهرانی شروع شد؛ همون ترم اول، جدا شدنِ ما از آن ها شروع شد، همون ترم اول مشخص شد که آن ها، ما نیستند و ما هم آن ها نیستیم. این فاصله را دانشگاه شکل داده بود، مدرسه ما را چنین بار آورده بود. همون ترم اول فهمیدم که وقتی کرد هستی و سنی، باید هر لحظه منتظر ویرانی باشی. آخر ترم که شد و نمرات اعلام شد، به این مسئله ایمان آوردم. اسم من کردی نبود و از درس معارف اسلامی، 20 شدم. نمرات را اون موقع روی دیوار دانشکده میزدن. وقتی نمرات را نگاه می کردم شوکه شدم. علی: 20؛ محمد: 20؛ محسن: 19 و نیم؛ نریمان: 20؛ آسو: 10؛ هیوا: 10؛ ژینو: 10؛ هانا: 10؛ سعید: 20!!!

خیلی خوب دیگر ایمان آوردم که قرار نیست در دانشگاه هم اتفاقی بیفتد. اینقدر فاصله ها زیاد شده بود و نابرابری بیداد می کرد که به سمت مارکسیسم رفتم. شاید باورش سخت باشد که یک دانشجوی ترم دو کارشناسی، کاپیتال مارکس بخواند، دیالکتیک هگل بخواند، نقد اقتصاد سیاسی مارکس بخواند و... اما من میخواندم، چون بهش نیاز داشتم. چون برام هضم نابرابری سخت بود. می خواستم بفهمم چرا اینقدر نابرابری وجود دارد. کم کم به این نتیجه رسیدم که باید خودم برای تغییر دست به کار شوم. وارد ارشد شدم و جامعه شناسی خواندم.

روز اول که وارد کلاس نظریه جامعه شناسی شدم، استاد اولین چیزی که پرسید، محل تولدمون بود، اینکه کجایی هستیم! و وقتی فهمید که من کُردم، گفت چرا کُردها همشون جامعه شناسی میخونن. این یک توطئه س که می خوان با فرستادن کردها به رشته هایی چون جامعه شناسی، حقوق و علوم سیاسی و... کردستان را تجزیه کنند!!! من چندین هفته و ماه تو شوک بودم. ایمان آوردم که اینجا هم خبری نیست. اینجا هم تبعیض بیداد میکند. ارشد را تموم کردم و برای جلسه دفاع آماده شدم. توی جلسه دفاع با اینکه پایان نامه م مطالعه انتقادی بخشی از ناسیونالیسم کردی بود و از طرف برخی از کردها و جریانات کردی متهم به دفاع از جمهوری اسلامی شدم، به من حمله ور شدند. از سوی استادهایی که خودشان را طرفدار حقوق قومیت ها می دانستند. من توی جلسه دفاع متهم به حمایت از احزاب مسلح ضد نظام شدم. پایان نامه من پر از خطوط قرمز داورها روی متن بود. قشنگ از این خطوط قرمز می توانستم عصبانیت داوران را بخوانم.

وارد دکترا شدم اما هنوز تبعیض بیداد می کرد. همون سال اول، یه شب بهم خبر دادن که مادرم سکته مغزی کرده است. هیچ امکانات پزشکی توی شهرمون نبود. فشارش پایین آمده بود و امکان انتقال به بیمارسنان مرکز استان وجود نداشت. بعد دو سه روز مادرم فوت کرد. چون هیچ امکاناتی توی بیمارستان نبود! این تنها نمونه کوچک وضعیت توسعه نیافتگی بود. هزاران و هزاران نمونه اینجوری وجود دارد.

این داستان طولانی خودم را گفتم تا به این نتیجه برسم که من به شخصه توسعه نیافتگی را با رگ و پوست و خونم و تمام وجودم درک کردم. شاید بسیار بسیار بیشتر از شمایی که در شهرهای مرکز و با امکانات بیشتری زندگی می کنید، بسیار بیشتر از یک فرد فارس زبان و شیعه؛ بسیار بیشتر از کسی که تعلق به طبقه بالا و متوسط دارد. به خاطر همین وقتی گفتید بیام در زمینه توسعه کار کنیم، قبول کردم. چون می دانستم باید از یه جایی شروع کرد و چون چند متن شما را خوانده بودم، می دانستم که دغدغه دارید و نژادی، قومی، مذهبی، سیاسی و ایدئولوژیک به قضیه نگاه نمی کنید. من وقتی وارد بحث توسعه شدم، و قبلش هم، ایمان داشتم که باید از تغییر ذهنیت ها شروع کنیم، از تغییر فرهنگ. تا ذهن ما تغییر نکند، توسعه ای اتفاق نخواهد افتاد.

وقتی هنوز دانشجوی دکترایی که روی توسعه کار می کند با دیدن منِ کُرد می گوید ببینید اسلحه دستش نیست؛ وقتی می گوید وای چقدر خشن حرف میزنن کردها؛ وقتی می گوید این کردها همش چرت و پرت میگن؛ وقتی می گوید ما چرا با اینها دهن به دهن می شویم؛ وقتی می گوید داعشی که نیستی یه وقت، نمی توان به توسعه دست یافت. باید اول ذهن ها را تغییر بدیم و قبل از هر چیز ذهن خودمان را. ذهن کسانی که در مورد توسعه کار می کنند، نباید این قدر کلیشه ای باشد. آقای دکتر عزیز، من بارها این کلیشه ها را در همین جمع دوستانی که دارند روی توسعه کار فکری می‌کنند شنیده ام! تا اینها تغییر نکند، توسعه ای رخ نخواهد داد.

ببینید آقای دکتر وقتی من وارد گروه مطالعات توسعه شدم، و از همون جلسات اول، به این نتیجه رسیدم که قرار نیست ما بیاییم و در زمینه توسعه سیاستگذاری کنیم. چون نه هدف ما سیاستگذاری است و نه اصلا این قدرت را داریم. من اون روزها فکر می کردم ما می توانیم یک بینش نظری قوی را حداقل در سطح آکادمیک در زمینه توسعه ایران تقویت کنیم و با شناختی که از شما در ساده کردن و قابل فهم کردن مفاهیم نظری پیچیده سراغ داشتم، مطمئن بودم که این نظریه یا بینش نظری را می توانید تبدیل به یک گفتمان عمومی در جامعه ایران کنید و تاثیر کار ما از این طریق در جامعه نمایان خواهد شد.

الان هم همین فکر را دارم. با تبدیل توسعه به یک گفتمان، حداقل ذهنیت ما تغییر پیدا می کند، حداقل کلیشه ای به مسائل نگاه نمی کنیم، حداقل می فهمیم توسعه چیست. آقای دکتر خیلی رک میگم. اگر به این نتیجه دست پیدا کنیم، از هزاران طرح توسعه عملیاتی و سیاستگذاری بهتر است. طرح های اقتصادی و پروژه های توسعه ای به چه درد من می خورد وقتی هنوز یک شهروند درجه دوم و سوم نه از دید دولت فقط، بلکه از دید مردم هم هستم. طرح های اقتصادی و توسعه ای به چه درد من می خورد وقتی بانیان همان طرح ها من را متهم به جدایی طلب و تروریست می کنند. توسعه عملیاتی به چه درد من می خورد وقتی کسی که با هم کار پژوهشی می کنیم فکر می کند من باید اسلحه همرام باشه. آقای دکتر توسعه عملیاتی و اجرایی و سیاستگذاری را بی خیال شوید، فکری به حال ذهنیت ها بکنیم. بیایید ذهنیتمان را توسعه بدهیم. باور کنید بعد از آن توسعه هم پیدا خواهیم کرد...

 

پیوست دو:

وقتی در آذر ۱۳۹۵ مقاله «قتل زبان مادری و تخریب توسعه در ایران» را منتشر کردم (در این‌جا بخوانید) عبدالصمد،‌ دانشجوی کُرد اهل سردشت، برای من نامه‌ای نوشت، آن را بخوانید تا ببینید آسیب‌های ناشی از خطاهای سیاستگذاری ما از کی شروع می‌شود. تا ببینید ما از کی و چگونه جوانه‌های عشق به ایران را دل کودکان اقوام غیرفارسی زبان می‌خشکانیم:

* * *

یارا سخن از دل می گویی

سلام بر استاد عزیز و گرانقدرم

در این چند سال که نوشته هایت را دنبال کرده ام هیچ یک به اندازه این نوشته برایم اعجاز انگیزتر نبود. انگار که تک تک خاطرات کودکی من و دوستانم را برگ برگ ورق زده ای و تحریر کرده ای.

یارا سخن از دل می گویی و از رنجی که می بریم و برده ایم. شبی که گذشت متن دلنشین و گریه آور شما را چندین بار خواندم و به یاد گذشته خودم و دوستانم گریستم. برای همه آن چیزهایی که می توانستم داشته باشم و نداشتم؛ من هم دوست داشتم احساسات کودکانه ام را در مدرسه با زبان شیرین کُردی فریاد بزنم، سرودی بخوانم که مادرم هم بفهمد و با من زمزمه کند؛ من هم دوست داشتم نوشتن اسم اعضای خانواده ام با زبان مادری اولین چیزی باشد که یاد می گیرم، ولی افسوس که نشد. امشب برای لحظه ای انگار بر سر همان میز و نیمکت کلاس اول ابتدایی در روستایی محروم در اتاقکی کوچک در مرزی ترین شهر کشور و اولین شهر شیمیایی شده جهان قرار گرفتم. به همان دورانی رفتم که فکر می کردم دنیا فقط همین روستای کوچک ماست.

به یاد روزی افتادم که مجبور شدم به جای واژه شیرین «دایه گیان» از کلمه «مادر» استفاده کنم و به جای واژگان دیگر نیز اینچنین و کم کم آهنگ شیرین واژه های کُردی را فراموش کردم. آری در همان روز اول دیگر خبری از عواطف و احساسات نبود، انگار همه احساساتم یکجا و در یک لحظه از من گرفته شد. حس کردم هر چه از پدر و مادر و اطرافیانم آموخته ام غلط بود. حس کردم که ما ناتوانیم و ضعیف و بی قدرت و از امروز باید یک زبان پرقدرت را یاد گیریم. آه که سخت بود استاد سخت. راستی استاد می دانی در همان کلاس اول ابتدایی من آنچنان از مدرسه گریزان شده بودم که خواهرم مرا در خواب و با پتو به مدرسه می برد؟ و خیلی اوقات وقتی بیدار می شدم در وسط کلاس درس بودم، چاره ای نبود، اجبار بود و بس.

سالها گذشت و گذشت و من هر روز بیشتر از خود بیگانه تر می شدم که نمی توانم به صورتی صحیح به زبان مادری ام تکلّم کنم، بنویسم و بخوانم. امشب که فکر می کنم با تمام وجود احساس می کنم که در آن روزهای اول مدرسه چرا از مدرسه گریزان بودم، چرا به هر بهانه ای از مدرسه فرار می کردم، چرا در پنجم ابتدایی با بهانه ای ساده ۳ ماه ترک تحصیل کردم و پس از آن به اجبار و زور و کتک به مدرسه برگشتم.

آری من یکی از همان بچه هایی هستم که به قول شما مجبور شدم از سال اول دبستان زبان فارسی بیاموزم و به زبان فارسی آموزش ببینم و در یک سرگشتگی عجیب فرو روم که این سرگشتگی امروز هم مرا می آزارد. آری من نیز با تحمیل آموزش زبان فارسی با یک توقف چند ساله در حساس‌ترین سالهای عمرم روبه رو شدم. من در مدرسه توانایی بروز احساسات و عواطفم را نداشتم، اگرچه شلوغ بودم و سرزنده و به قول بعضی ها درس خوان، ولی هیچگاه نتوانستم درونم را فریاد زنم، چون فریاد درون باید با زبان مادری باشد و من اجازه آنرا نداشتم.

 کلاس املاء و انشاء سخت ترین کلاسهایی بوده است که تا امروز که دانشجوی دکتری هستم در کل دوران تحصیلم تجربه کرده ام و تنها چیزی که از آن به یاد دارم سختی نوشتن اسمهای حیوانات و پرندگانی چون گربه و سگ و گنجشک و .. بود. چون من به آنها عشق می ورزیدم و احساس می کردم نوشتن اسم آنها به غیر از اسمی که مادرم به من آموخته بود باعث کاهش رابطه فی مابین می شود. به راستی سخت بود که در املاء بجای واژه شیرین “پشیله” از “گربه” استفاده کنم، امشب به یاد تمام آن لحظاتی افتادم که می خواستم تصویر موجود در کتاب درسی را به زبان کُردی فریاد بزنم ولی ممکن نبود و نبود. دریغ از نوشتن یک انشاء به زبان مادری، دریغ از توصیف مادر و بهار و پاییز به زبان شیرین مادری.

آری استاد زبان مادری، تنها زبان سخن گفتن نیست، زبان عاطفه، زبان احساس و زبان زندگی فرد است، زبان درونی انسان‌هاست، زبان عشق و ابراز عشق است که من نیز از آن محروم بودم. استاد؛ اگرچه امشب مرا گریاندی و خاطرات تلخ گذشته را برایم زنده کردی ولی خوشحالم که امروز می بینم شما نیز با ما هم کلام شده اید، می دانم با تمام وجود حس کرده اید که ما چه می کشیم و چه کشیده ایم. امیدوارم شرایطی پیش آید که هیچ کودکی آنچه را که من تجربه کردم، تجربه نکند و قادر باشد به زبان شیرین مادری اش بیاموزد، بخواند، بنویسد و یاد بگیرد.

پایان سخنم همان جمله انتهایی نوشته دلنشین شماست:

ایران سرزمین رنگین کمانی از فرهنگ‌ها، اقوام، زبان‌ها و مذاهب است. پس، زنده باد رنگ‌ها، زنده باد رنگین کمان ایرانی ما.

عبدالصمد رحمانی/ سردشت/ 30 آذرماه ۱۳۹۵

 

برای مشاهده این مطلب در تارنمای رسمی محسن رنانی و ارسال نظر کلیک کنید.